مکاتب روان شناسی، مکتب تداعی گرایی

مکاتب روان شناسی- مکتب تداعی گرایی


Dr Hamideh Jahangiri

MD., M.Sc., Department of Psychology, Payame Noor University, Tehran, Iran


مقدمه
هرچند اغلب مورخان، تاریخچه روانشناسی علمی را از حدود سالهای 1880 آغاز می کنند و آن را با تأسیس اولین آزمایشگاه روانشناسی در لایپزیک مقارن می دانند، اما گروهی نیز این آغاز را از قرن هجدهم دانسته اند.
این گفته دکتر سیاسی در پنجاه سال پیش، که«علم النفس» تا دویست سال قبل در اروپا و تا چند سال پیش در ایران جزء  فلسفه و یکی از فصول آن به شمار می رفت.»(1)ناظر به همین نظر می باشد.
مؤلف کتاب سیر روانشناسی در غرب که خود نیز ظاهراً همین عقیده را دارد می نویسد:«به یک معنی مکتب تداعی معانی(2)، نخستین مکتب روانشناسی جدید به شمار می رود... طرفداران مکتب تداعی معانی مقدمات روانشناسی علمی را فراهم کردند. حامیان این مکتب بیشتر به امور روانشناسی پرداختند و کمتر به مسائل فلسفی توجه کردند. مسائل مورد مطالعه را بیشتر از این امور واقعی انتخاب کردند و توجه زیادی به تجربه و اهمیت آن در نفسانیّات داشتند»(3).
در اینکه چه کسی و یا چه کسانی بانی اصلی روانشناسی علمی بوده اند وحدت نظر دیده نمی شود. به اهمیت سهم جان لاک(4) همگی اذعان دارند.(5) برخی از کندیاک(6)، نام می برند و بالاخره باید گفت که تجربه گرایان انگلیسی، بطور عموم، و بویژه هارتلی(7)، در این مورد سهم اساسی داشته اند.
به سبب اهمیتی که روانشناسی در سه سده پیش از استقلال رسمی داشته است و به سبب تأثیری که تداعی گرایی در شناخت مکاتب روانشناسی قرن بیستم دارد، آشنایی با اصول این مکتب سودمند به نظر می رسد.
مفهوم تداعی معانی، از زمان جان لاک(1632-1704)مورد بحث قرار می گیرد و اصول آن با تغییراتی در روانشناسی علمی جدید به حیات خود ادامه می دهد. تداعی در نخستین مکتب روانشناسی علمی به عنوان یکی از قوانین بنیادی پذیرفته می شود(8).
ثورندایک(9)، که از پیشروان رفتارگرایی است تا دهه 1940 به عنوان روانشناس تداعی گرا شناخته می شد.(10) به گفته آلپورت(11)، دیدگاه لاک، یعنی توجه به منشأ تجربی یا حسّی تصورات و قبول ضمنی ذهن یا فکر به عنوان عطیّه ای فطری و مادرزادی،  که زیربنای فلسفی تداعی گرایی است، در روانشناسی انگلستان و امریکا هم انگیزشی مسلط بوده است و در همه انواع تداعی گرایی مانند محیط گرایی(12)، رفتارگرایی، روانشناسی محرک و پاسخ، در روانشناسی حیوانی و تکوینی، در فلسفه اثباتی(13) و عملیات گرایی(14)و بطور کلی در اغلب روانشناسیهای آزمایشگاهی کنونی حضور دارد.(15) از نظر تاریخی شاید ارسطو نخستین کسی باشد که در بحث حافظه به اصل تداعی اشاره کرده است. توماس هابز(1588-1679)بدون اینکه از اصطلاح تداعی معانی استفاده کند، در تبیین فکر انسان به این مکانیزم توجه کرد و آن را به عنوان یکی از معدود استعدادهای روانی وی معرفی نمود. سپس هیوم(16)(1711-1776)برای نخستین بار و به طور اتفاقی، اصطلاح تداعی معانی را به کار برد و وضع آن را روشن تر بیان نمود.
کسی که بیش از همه مایه رونق و ماندگاری این اصطلاح شد، دیوید هارتلی(17)(1707-1757)است که با تأسیس مکتبی به همین نام مروّج اصلی تداعی گرایی گردید.
بورینگ، مورخ معروف روانشناسی در مورد سهم هارتلی می نویسد:«هارتلی پیشینیانی نیز داشت که سر و کارشان با واقعیت تداعی بوده اما بی تردید وی آن را برای ایجاد مکتب خود آماده ساخت.»(18)در هر حال، فرض اینکه تداعی به عنوان یک اصل در کتب قدمای فلاسفه دیده شده باشد، مانع از آن نیست که بگوییم تداعی گرایی به عنوان یک مکتب نظام دار با هارتلی آغاز می گردد.
 
موضوع تداعی گرایی
موضوع اصلی مورد توجه مکتب تداعی گرایی شناخت شناسی است. تداعی گرایان عقیده داشتند معلومات انسان چیزی جز تصوّرات(ایده های)(19)حاصل از احساسهای مختلف از دنیای خارج نیست. موضوع روانشناسی تداعی گرا بررسی قانونمندی همین تصوّرات بوده است.
در آغاز، جان لاک(1632-1704)برای وصول به این هدف و دسترسی به قانون نظم تصوّرات، با الهام از قانون جاذبه عمومی«نیوتون»، «اصل تداعی» را پیشنهاد نمود.
او تصورات را به دو نوع تقسیم کرد:
تصورات بسیط و تصورات مرکب.
نوع اول، همچون اتم در جهان مادّی، قابل تقسیم به اجزای ساده تر از خود نیستند. این تصورات، از احساس محرّک خارجی و به صورت انفعالی، در ذهن به وجود می آیند و ذهن نیز به کمک فرایند تفکّر می تواند آنها را بسازد.
تصورات نوع دوم را ذهن به صورت فعّال از تصوّرات بسیط می سازد و بنابراین استعداد تجزیه شدن دارند. تجزیه ترکیب ذهنی تصوّرات را شیمی ذهنی(20) اصطلاح کرده اند(21). لاک، برای تصورات بسیط نیز تقسیماتی قایل بود. بعضی فقط از یک حسّ مانند رنگها به ذهن می آیند و برخی نیز از طریق چند حسّ. بعضی از راه درون نگری و صرفاً تفکر به وجود می آیند و برخی نیز با همکاری احساس و تفکر. مثلاً تصوّر جرم توسط حسّ لامسه حاصل می شود، در صورتی که شکل و حرکت و غیره، حاصل همکاری چند حسّ هستند، و نیز تصورات زاده تفکر از طریق فعل و انفعالات ذهن روی می دهد. او تصور لذّت و الم، خوشی و ناخوشی، غم و شادی و غیره را زاده تفکر می داند و تصورات بسیط را نسبت به ذهن، مشابه حالت حروف الفبا نسبت به زبان معرفی می کند و می گوید: اگر کمی دقت کنیم می بینیم که کلمات بیشماری از ترکیب حروف زبان انگلیسی ساخته می شود.
اگر همین دقت را درباره تصوّرات روا داریم، می بینیم که از تصورات بسیط می توان تصورات نامحدودی ساخت و در این باره همین بس که بگوییم جهان ریاضی دانان را تصوّر«بعد» ساخته است.(22) لاک همچنین از کیفیات اولیه و ثانویه تصورات ساده حسّی صحبت به میان آورده است.
کیفیات اولیه مانند: اندازه، شکل، بُعد، جرم، عدد، حرکت و سکون؛ خواه قابل درک باشند یا نباشند، در شیء  وجود دارند. در صورتی که کیفیات ثانویّه در ادراک ما از اشیا وجود دارند نه در خود شیء، مانند: رنگ، صدا، طعم. اگر میوه ای خورده نشود طعمی وجود نخواهد داشت. البته این تمایز، جدید نیست و قبلاً نیز گالیله به آن اشاره کرده است.(23) هیوم(1711-1776)، بین«تأثّرات»(24)(یا انطباعات) و تصورات تمایز قایل می شود.
تأثّرات، عناصر بنیادی حیات ذهنی هستند و در قالب اصطلاحات جدید روانشناسی،  شامل«احساس» و«ادراک» می شوند، «یعنی احساساتی که شخص فعلاً درک می کند مانند سرخی و زردی که می بیند یا گرمی و سردی که حسّ می کند. مهر و کین و خواهش و اراده هم ملحق به این احساسات است.»(25)
تصوّرات، تجربه ذهنی هستند که ما در غیاب شیء محرک داریم و معادل امروزی این اصطلاح«تصویر ذهنی»(26)است. مانند سرخی، سبزی، رنج و شادی که شخص به یاد می آورد یا تخیّل می کند و آنها تصوّرات یا معانی یا مفاهیمند و در هر حال منشأ آنها هم حس است. هیوم می گوید که«هریک از این دو نوع محتوای ذهنی می تواند بسیط و یا مرکّب باشد.(27)یک تصوّر بسیط شبیه تأثر ذهنی بسیطش می باشد.
با این همه تصور مرکب الزاماً به هیچ یک از تصورهای ساده شبیه نیست. زیرا تصور مرکب از تلفیق چندین تصور ساده در قالب الگویی جدید حاصل می شود.»(28) برکلی(29)(1685-1753)معتقد است که علم ما اساساً ترکیب تصورات ساده ای است که به وسیله ملاط تداعی به هم می پیوندند.(30)
کیفیت پیوند تصورات را هارتلی، موسّس مکتب تداعی گرایی، با تفصیل بیان کرده است: احساسهایی که تأثیرشان بر ذهن دقیقاً در یک زمان یا در لحظات متوالی نزدیک به هم شکل گرفته باشند یکدیگر را تداعی می کنند.
برای مثال اگر احساسهای A, B , C و غیره به صورت همزمان و یا متوالی و به تعداد دفعات کافی، برای ذهن حاصل شده باشند، تصورات مربوط به آن احساسها،  یعنی تصورات c ,b ,a و غیره چنان قدرتی به دست می آورند که هریک از احساسهای A,B,C و غیره هنگامی که به تنهایی مجدداً احساس شوند، قادر خواهند بود.
سایر تصوّرات c,b,a و غیره را نیز به ذهن متبادر سازند.(31) هارتلی در حدّ تداعی تصورات متوقف نشد و این همخوانی را در مقوله ارتعاشات عصبی نیز گسترش داد:«ارتعاشات، همچون ارتعاشات A,B,C و غیره، با همزمان حاصل شدن، به دفعات مکرر، آنچنان قدرتی برای c,b,a و غیره، که ارتعاشات بسیار ظریف مربوط به آنها در مغز هستند، به دست می آورند که ارتعاشA، هنگامی که به تنهایی اثر گذارد قادر خواهد بود C,b و غیره را، که ارتعاشات مغزی مربوط به بقیه است، تحریک کند.»(32) به عقیده هارتلی:«احساسها،  و ارتعاشات حاصل در اعضای حسّ و دستگاه اعصاب تا بینهایت قابل تقسیم هستند» و این اجزای بینهایت تقسیم شده توسط تداعی به هم پیوسته می مانند. او تصور اسب را به عنوان یک مورد یادآوری می کند و می گوید:«ما نمی توانیم تصوّر خاصّ اسب را بدون تصور سر، گردن، بدن، پاها و... دم اسب داشته باشیم.»(33) با این همه آن طور که از سایر مثالهای هارتلی برمی آید او می خواهد یادآوری کند که هریک از این بخشها نیز به بخشهای کوچکتر تقسیم می شوند. بنابراین سر شامل: چشمها، گوشها، دهان و بینی می شود و هریک از این بخشها می تواند باز هم به اجزای کوچکتری تجزیه شود.
کلیه این اجزا و بخشها بر عصبهای گیرنده، ارتعاش خاصّ خود را دارند که از همبسته شدن مجموع آنها، تصور مرکّب اسب احساس می شود. بر مبنای آنچه از هارتلی نقل کردیم، اگر به عنوان مثال A را نماد ارتعاش حاصل از احساس سمّ اسب فرض کنیم، هرگاه A به خودی خود احساس شود، ممکن است برای ایجاد تحریک کلیه ارتعاشات بسیار ظریف مربوط به بقیه اجزای اسب در مغز کافی باشد.
در این صورت احساس سم اسب، به احساس کلّ اسب می انجامد. سم به عنوان جزیی از اسب،  دیگر اجزای آن را تداعی می کند. در نتیجه، تداعی دلیل تصوّر کلّ حیوان در ذهن می شود(34). اجزایی که هارتلی، تجربه ها را به آنها برمی گرداند یعنی تصورات بسیط، توسط تداعی در قالب«مجموعه ها و ترکیبات» به یکدیگر پیوند می خورند و درنهایت در تصوّر مرکب واحدی با یکدیگر آمیخته می شوند و این امر در اثر نزدیک شدن و امتزاج چندین بخش مرکّب با هم صورت می گیرد.
هارتلی مثال یکی شدن و ترکیب حروف را در قالب هجاها و کلمات می آورد که منتهی به تصورات مرکّب می گردد(35). پرسشی که در اینجا به ذهن می آید این است که این پیوند تحت تأثیر چه نیرویی انجام می گیرد.
توضیح تداعی گرایان متفاوت است. جان لاک، به فرایندی فعّال اشاره دارد و قوای ذهنی را عامل این همخوانی تصوّرات معرفی می کند؛ در صورتی که جیمز میل(36)(1773-1836)که کاملاً مجذوب فلسفه مکانیستی است، آن را فعالیتی ماشینی می داند که هیچگونه قصد و تصمیمی در آن دخالت ندارد.
به نظر وی تداعی فرایندی مطلقاً فعل پذیر است. بدین معنی که احساسهایی که با نظم خاصّی با هم اتفاق می افتند، به طور ماشینی به عنوان تصورات و افکار در حافظه قرار می گیرند و یادآوری می شوند. در تداعی گرایی، نظریه جیمز میل، نظریه مسلط است.
 
روش تحقیق در تداعی گرایی
با وجود این فلاسفه، دوره اعتماد بر اقوال گذشتگان و سندیت آن پایان می گیرد. نقادی فلسفه و علم که بیکن آن را آغاز کرده بود، توسط علمای تداعی گرا مانند لاک، برکلی و هیوم برجستگی می یابد و نظم و تدوین به خود می گیرد و همین روش تحقیق است که فلاسفه قرن هجدهم فرانسه و نیز فیلسوف آلمانی کانت را تحت تأثیر قرار می دهد، و توسط وی به اوج خود می رسد. فروغی در مورد لاک،  که از متنفذترین فلاسفه تداعی گرا بوده است، می گوید که او نخستین کسی است که به شیوه تحقیق و نقادی امروزی در چگونگی علم انسان و حدود آن وارد شد(37).
 
در همین راستا هیوم می گوید:«فلسفه را هم از راهش باید جست. از فرضیات باید دست کشید و با تجربه و مشاهده بنیادی محکم برای معرفت نفس (روانشناسی) باید گذاشت...» با تداعی گرایان کار تحقیق از ابعاد دیگری نیز دقت بیشتری می یافت.
هیوم در دنبال گفتار قبلی اش اظهار می دارد:«محقق باید از هرگونه پیشداوری اجتناب ورزد و مصلحتهای مقطعی جامعه نباید حاصل پژوهشهای او را تحت تأثیر قرار دهد. از شرایط جستجوی علم این است که جوینده نظر به نتایج علمی که از معلوماتش حاصل می شود و صلاح و فسادی که از آن به نظر می رسد نداشته باشد، یعنی نباید مقید باشد که تحقیقاتش او را به فلان عقیده برساند، چه اگر این قید را داشته باشد به حقیقت نمی رسد...»(38).
در تغییر مشی کلّی که در روش شناخت فراهم آمده بود سعی می شد«تا با روش مشاهده نسبت های منظم و ثابتی را که میان نفسانیات برقرار است مکشوف بدارند، یعنی قانونهای این کیفیات را بدست آورند.
بدین طریق شالوده روانشناسی جدید ریخته شد، و این رشته معلومات بشری هم مانند بسیاری از معلومات دیگر از فلسفه جدا گردید و علمی مستقل را تشکیل داد.(39) پیام لاک که می گفت:«از کاوشهای بیهوده در زمینه ماوراءالطبیعه، از همه بحثهای بیحاصل متافیزیک درباره روح، جوهر اشیا، علل و غیره چشم بپوشیم. به مطالعه آنچه قابل وصول است، ولو بسیار ناچیز باشد، اکتفا کنیم. اعمال واقعی، کار حقیقی و روزمره ادراک خود را بررسی کنیم تا بتوانیم رفتار خود را به اقتضای درک و فهم خویش منظم نماییم»(40) یا این اظهارنظر که دانستن و شناختن یعنی دیدن(41)، برای دوران بعد از وی نیز الهام بخش بود.
با توجهی که به تجربه و امور واقعی می شد، بهره گیری از اطلاعات موجود در فیزیک و فیزیولوژی به طور طبیعی گسترش می یافت. این توجه و اثرپذیری تقریباً عمومیت داشت، اما در آثار هارتلی با وضوح بیشتری مشاهده گردید. او که پزشک بود برای پاسخگویی به برخی مسائل روانشناختی به آسانی به تحلیلهای علمی و روشهای عینی، در سطح اطلاعات آن روز متوسل می شد. با تداعی گرایان گامهای نخستین به سوی روشهای تجربی برداشته شد.
 
قلمرو تداعی گرایی
 
دیدیم که بحث از کیفیت حصول علم و شناخت شناسی محور توجه روانشناسان تداعی گرا بوده است. جان لاک به وجود تصورات مادرزادی اعتقاد نداشت و معلومات انسان را حاصل تجربه های وی می دانست. او تصورات بسیط را در برابر تصورات مرکب قرار می داد که اولی به اعتقاد وی از تجربه مستقیم حواس حاصل می گردد و دومی حاصل فرایند تفکر(42)و تلفیق تصورات بسیط است که به وسیله قوه فاعلی ذهن شکل می گیرد.
به نظر لاک، یکی از منابع تصوّرات عوارض یا کیفیات محسوس است. کیفیات مزبور توسط حواس و با مواجهه با شیء خارجی ادراک می شوند. مثلاً اگر یک گلوله برف را در نظر آورید،  می بینید که می تواند تصور سردی و سفیدی را در ما به وجود آورد. خصوصیاتی که در گلوله برف نهفته است و علت تصورات بالا می شود، به نام کیفیات موسومند و همین کیفیات چون به صورت احساسات و ادراکات در دایره فهم و دانایی درآیند همان تصورات خواهند بود.(43)
منبع دوم یعنی طرز عمل ذهن و آثار قوای آن نیز سهم بزرگی در به وجود آوردن تصورات ما دارد. به عقیده لاک، طرز عمل ذهن، تصوراتی از قبیل شک کردن، باور کردن، فکر کردن، استدلال کردن، خواستن و دانستن را به وجود می آورد.
چه، اشیا عالم خارج نمی توانند این تصورات را به دست دهند. به عقیده وی این تصورات گرچه با عالم خارج سروکار ندارند ولکن نحوه ایجاد آنها با تصورات اولیه یکی است و حتی می توان گفت به وسیله حواس داخلی به وجود می آیند.
او کیفیت محسوس را احساس نامیده و کیفیت ذهنی را تفکر می داند. در ضمن لاک معتقد است که این کیفیات ذهنی نیز بدون وجود تصورات اولیه مقدور نیست.(44)
لاک فعالیت ذهن را در مورد تصورات بسیط چنین خلاصه می کند:
الف) عمل تلفیق یا ترکیب تصورات بسیط در یک تصور کل. به طوری که مثلاً در تصور یک شهر یا یک مرد یا در تصور بیماری مالاریا دیده می شود.
ب)تلفیق تصوّرات بسیط و یا به هم پیوند زدن آنها بدون اینکه آنها را در تصوّری کلی ترکیب کند مانند: پیوند زدن تصورات کارگر و کارفرما، عمو و برادرزاده و یا بین کلمات مترادف و متضاد. ج)عمل انتزاع ویژگیهای مشترک از مجموعه ای از تأثرات ذهنی یا تصوّرات و در نتیجه تشکیل و ساختن تصوّرات و مفاهیم کلّی.(45)
درواقع، هنوز لاک تجربه گرایی و مکانیزم مطلق را در همه زمینه ها سرایت نداده است. این فرایند با تداعی گرایان بعدی و بویژه افرادی از قبیل جیمز میل صورت می پذیرد.
لاک، برای ذهن قوایی قائل است که تابع اصل تجربه گرایی وی نیست. واکنشها و یا فعل و انفعالات ذهنی که تأثیر عمده در حصول علم دارند همچون تصورات الزاماً اکتسابی نیستند. او هرچند در مورد منشأ قوای ذهنی بحث نکرده و همه هدفش ارائه نظریه ای در مورد شناخت بوده است، اما برای آنها منشأ فطری قائل است و آن را موهبتی طبیعی می داند.
در واقع هنگامی که لاک ذهن را به لوح سفید تشبیه می کند به ایده ها و تصورات توجه دارد نه به خود ذهن. ذهن با قوایش جهت عمل و عکس العمل در این تشبیه داخل نیست.
او توجه داشته است که اتاقکی خالی یا صفحه ای سفید از اعمال هرگونه نیرو و قوه برای انجام هر نوع عمل ناتوان است. او تنها می تواند دریافت کند، پذیرنده باشد و نه واکنش کننده. جان لاک می بایست تشبیه معروف خود را با تکمله ای در باب منشأ ذهن تکمیل می کرد که چنین فرصتی نیافت.
لحن بیان لاک چنین است که قوای تبدیل کننده تأثرات حسّی به معلومات، باید مقدّم بر این تأثرات وجود داشته باشد. لایب نیتز(46) به این معنای ضمنی توجه کرده و شعار تجربه گرایان را، بر وفق نظر خود که منطبق با گرایش لاک نیز می باشد، تصحیح نموده است.
عبارت وی چنین است:«هیچ چیز در فکر انسان نیست که قبلاً در تجربه حسّی وی نبوده باشد، به استثنای خود فکر»که این قسمت اخیر عبارت را او افزوده است. درواقع لاک وجود ذهن را ثابت شده تلقی نموده است و این نکته در بحثهای وی همواره احساس می شود.(47)
مسئله چگونگی حفظ تصوّرات نیز مورد توجه بوده است. جان لاک این وظیفه را به«قوای ذهنی»(48)
اسناد می دهد که به صورت فعّالی در برابر«موضوع عام خارج» واکنش می کند. قوه حافظه نگهداری تصورات را برحسب مکانیزمی ویژه برعهده دارد.«نگاهداری» که به تعبیر جان لاک دومین مرحله حصول علم و شناسایی است، در اثر توجه خاصّ ذهن به امور صورت می پذیرد و بنابراین فرایندی ماشینی نیست و برحسب میزان دقت، تکرار تجربه، بستگیهای عاطفی و مسایل دیگری که عمدتاً به شخص تجربه کننده مربوط است در مقدار حفظ و محتوای حافظه تأثیر می گذارد.
«به عقیده جان لاک دقت و تکرار در تثبیت موقعیت تصوّرات در ذهن مؤثّر است و لکن لذت و الم در نگاهداری و دوباره به یادآوری آنها بسیار مؤثر است و آنها که از تأثیر لذت و الم به دور بوده و کمتر تکرار می شوند زودتر از صحنه حفظ و نگهداری خارج می شوند.»(49)
هارتلی، برای تحلیل فرایند حفظ، نظریه«بقایا» را مطرح ساخته است. او می گوید:«تجربه ها به عنوان بنیانهایی برای یادآوری بعدی، باید بقایایی از خود برجای گذارند.» هرچند در ذکر محلّ برای این«بقایا» توفیقی نداشته است.
این نظریه با آنچه بعدها بنک(50) با عنوان«آثار»(51)یا قدری بعد از وی سیمون با ارائه مفهوم«نشانها»(52)مطرح کردند، همخوانی دارد.(53)
مسئله رابطه بین جسم و ذهن به ویژه مورد توجه هارتلی بوده است. او سعی کرد تا ذهن را به عنوان کنشی فیزیولوژیک و فرایندی عصبی- مغزی تحلیل نماید. از این جهت نظر او با عقیده لاک، بارکلی، هیوم و کانت متفاوت است.
او نخستین روانشناس انگلیسی است که از این دید با مسئله ذهن رو به رو شده است.(54) هارتلی با استمداد از دانش پزشکی خویش، توجه خوانندگان کتابش را به عصبهای مخ و نخاع، به عنوان حلقه های ساختمانی بین دستگاههای عصبی مرکزی و کنشهای حسّی حرکتی معطوف می کند.
در قالب اصطلاحات امروزی تر او دستگاه پیرامونی را مسئول تکانشهای حسّی و تکانشهای حرکتی می داند. با اینهمه مغز را به عنوان تنها بخش درگیر با تصوّرسازی یا به اصطلاح خودش«وسیله بی واسطه ای برای عرضه تصوّرات به ذهن و در نتیجه به عنوان مکانیزمی که با«قوای حافظه، دقت، تخیّل» و همین طور سایر قوا سروکار دارد می داند.
او اختلالات ذهنی را ناراحتیهایی می داند که با آسیبهای مغز در ارتباط است، زیرا«هر آسیبی که به مغز رسیده باشد، به تناسب بر نظم و ترتیب تصورات اثر می گذارد و رفع اختلال بدون ترمیم آسیبهای وارد شده بر مغز میسّر نیست.»(55)
نظریه ای که هارتلی براساس آن می خواست علت عصبی- فیزیولوژیک احساس، حرکت و تصورسازی را بیان کند به نظریه ارتعاشی یا موجی(56)شهرت یافته است. پزشکی هلندی به نام بوئرهاف(57)، اعصاب را لوله مانند می پنداشت.
این تصوّر با مفهوم روح حیوانی که در کانالهای عصبی جریان دارد هماهنگ بود. نیوتون برخلاف پزشک یاد شده اعصاب را«مویرگهای سخت»(58) و به هم پیوند خورده و پیوسته، می دانست.
درواقع طبق این نظریه که«هیچ بخشی از مادّه نخاعی از بقیه آن جدا نیست، بلکه مجموعاً جسم خاکستری یکپارچه ای را می سازد»، همه مغز، نخاع و اعصاب را به هم پیوسته می دانسته است. هارتلی با صراحت از نظریه ارتعاشی جهت توجیه عمل دستگاه عصبی حمایت کرد، اما در مورد مکانیزم دقیق انتقال عصبی توضیح روشنی به دست نداد.
او می گفت:«ارتعاشات... قسمتی به وسیله اتر، که مایع بسیار رقیق و کشداری است، برانگیخته، منتشر و نگهداری می شود و قسمتی هم معلول یکپارچگی، پیوستگی، نرمی و نیروی فعّال ماده تشکیل دهنده مغز، نخاع و اعصاب است.» هارتلی می خواست وجود اتر را به عنوان واسط کاملاً  فراگیر فرض کند که با انتقال عصبی در ارتباط است و بنابراین به این نتیجه رسید که«هنگامی که اشیاء خارجی بر عصبهای حسّی اثر می گذارند در اتر که در منفذهای این عصبها قرار دارد ارتعاشاتی ایجاد می کند.» اما عقیده داشت که عمل ارتعاشی، مادّه مغز گونه اعصاب را نیز دربرمی گیرد.
خلاصه اینکه برای توجیه انتقال ارتعاشی تکانش عصبی، دخالت مقارن و هماهنگ مولکولهای عصبی و اتر نیوتونی را لازم می دانست. اما کیفیت این هماهنگی و مقارنه همواره مبهم مانده است.محققان، «توازی گرایی»(59)هارتلی را ناقص خوانده اند، زیرا او در مورد یکی از دو جریان مقارن، یعنی ارتعاشات بسیار ریز مغزی توضیح کافی داده است، اما در مورد فرایند ذهنی تصوّرسازی ابهام را رفع نکرده است.
عبارت هارتلی چنین است:«احساسها با توجه به اینکه غالباً تکرار می شوند برخی بقایا، نشانه ها و یا تصاویر ذهنی از خود بر جای می گذارند که به طور ساده می توان آنها را صور حسّی نامید.»(60)
هارتلی،  عملاً  موفق نشده است جایی برای این بقایا تعیین کند در صورتی که محلّ ارتعاشات بسیار ریز مقارن آنها را در مغز می داند. از سوی دیگر قلمرو احساسها نیز که نقش مرجع و مقدمه را برای تصوّرات دارند در عبارات هارتلی مشخص نشده است. البته نمی توان فراموشی را عامل چنین وضعی دانست.
درواقع هارتلی نسبت به نظریه توازی گرایش دچار شبهاتی بوده است. او دریافتن کلمه ای که ماهیّت ارتباط بین رخدادهای مغز و حوادث ذهنی ملازم آنها را تعیین کند مشکلاتی داشته است. کشف این معنی که ارتعاشات مادی است، چگونه با احساسها و تصورات که غیرمادی هستند در ارتباط قرار می گیرند و بالعکس، ظاهراً خود هارتلی را نیز راضی نساخت و از این رو به راه حلّی متوسل شد که مآلاً او را از توازی گرایی دور می ساخت و به تأیید تعامل گرایی(61) می کشانید.
درست همان طور که دکارت تعامل گرا غده صنوبری مغز را«وسیله» تعامل روان و ماده می دانست، هارتلی نیز همان کنش را به چیزی که«جسم عنصری»(62)می نامید نسبت داد و آن را واسطه بین ذهن و بدن تصور کرد.
هارتلی نخستین کسی بود که نظریه تداعی را برای توضیح همه انواع فعالیتهای ذهنی به کار برد. او تلاش می کرد که با این نظریه حافظه، استدلال، هیجان، اعمال ارادی و غیرارادی،  تصور سازی،  رؤیا، زبان، دوستی و دشمنی، میل جنسی،  و مسایل دیگری را توضیح دهد. نود و نه بحث یا عنوان در کتاب وی، در بخش روانشناسی آن،  نشان دهنده وسعت قلمرو روانشناسی در حدود دویست سال پیش است.
هارتلی فصول نخستین همین کتاب را به تحقیق درباره ساختمان بدنی و جهات فیزیولوژیکی آن و در اصطلاح امروزی به مسأله«ارگانیزم» اختصاص داده است و آنها که امروزه کتاب روانشناسی عمومی می نویسند، بدون ذکر مأخذ از رویه ای که هارتلی آغازگر آن بود پیروی می کنند.
هارتلی معتقد بود که برای تبیین مسائلی از قبیل تشکیل عادت و قدرت آن، نگرشها، الگوهای مقبول رفتاری، اقتدار، پیشداوری، آموختن ترجیحات غذایی، شیوه یادگیری کارهای عملی مانند یادگیریهای کلامی، راهی جز توسّل به مفهوم تداعی معانی نیست.
بنابراین«اصل تداعی» آنطور که ترجمه تحت اللفظی اصطلاح«تداعی معانی» به ذهن القا می کند، محدود در تفکر و تصوّرسازی نیست. درواقع هارتلی دقت داشت تا یادگیری هنرهای دستی را در ردیف یادگیریهای پیچیده و متنوع ذهنی، که باید در قالب نظریه تداعی توضیح داده شود، در نظر گیرد.
از این دید یادگیری کارهای عملی درست مانند یادگیریهای کلامی موضوع تداعی گرایی قرار می گرفت.(63)
 
قوانین تداعی
بررسی قوانین تداعی نیز از موضوعات دیگری بود که تداعی گرایان به آن توجه داشتند. ارسطو در پاسخ این سؤال که اگر«الف» فرد را به یاد«ب» بیندازد، رابطه بین الف و ب چیست؟ گفته بود که این ارتباط گاهی مشابهت، گاهی تضاد، و زمانی هم مجاورت است.(64) و بدین ترتیب او برای اولین بار به قوانین تداعی اشاره کرده است.
برکلی در تحلیلهای خویش بر اصل مجاورت و بیشتر همزمانی تأکید دارد:«شی فیزیکی احتمالاً چیزی بیشتر از تراکم احساسهایی که با هم تجربه کرده ایم نیست، و در نتیجه قدرت عادت، آنها را با هم در ذهن ما تداعی می کند. جهان تجربی حاصل جمع احساسهای ماست.»(65)هیوم، دو قانون نهایی برای تداعی قائل بود؛ یکی مشابهت و دیگری مجاورت، زمانی و مکانی. او بیشتر بر عامل مجاورت و به ویژه توالی بیواسطه احساسها تکیه کرده است.(66) هارتلی، اساسی ترین قانون تداعی را مجاورت می داند. تصوّرات و احساسهایی که با هم تکرار می شوند،  خواه دقیقاً همزمان و خواه به طور متوالی باشند متداعی می گردند. بنابراین وقوع یکی، دیگری را تداعی می کند.
هارتلی«تکرار» را نیز علاوه بر«اصل مجاورت»، در تشکیل تداعیها لازم می دانست. او نخستین کسی است که بر تفاوت بین تداعی همزمان و تداعیهای متوالی تأکید کرده است. جیمز میل تداعی را تنها حاصل مجاورت می داند. «او می گفت احساسهایی که با نظمی خاص با هم اتفاق می افتند، به طور ماشینی به عنوان تصوّرات و افکار ما درمی آیند.»(67)
مبانی علمی و فلسفی تداعی گرایی
«تجربه گرایی»(68)، «ذره گرایی»(69)، «ماشین گرایی»(70) و اطلاعات رایج زمان در مورد فیزیک، فیزیولوژی، پزشکی مستقیماً بر این مکتب روانشناختی تأثیر گذاشته است. می دانیم که تداعی گرایان عموماً تجربه گرا بوده اند. مثلاً لاک در جایی از کتابش که معمولاً برای معرفی افکار فلسفیش نقل قول می شود، چنین می گوید:«... بنابراین فرض کنیم که ذهن، لوح سفیدی باشد، خالی از هرگونه نوشته ای و بدون هیچ تصور و فکر قبلی ؛ خوب معلومات ما، در آن مخزن وسیعی که مردان پرمشغله و بینهایت خیالپرور و با تنوع بی پایانی بر آن به نقش و نگار می پردازند، چگونه فراهم می شود و از کجا می آید، کلیه موادّ استدلال و علم از کجاست؟
به همه این سؤالات من در یک کلمه چنین پاسخ می دهم: از تجربه. در تجربه است که همه معلومات و علم ما شکل می گیرد.»(71) لاک در تحلیل خویش از قانونمندی ذهن آدمی، از علم فیزیک رایج زمانش متأثر است:«اجزای اصلی جهان ذهنی تصوّرات ساده ای هستند که از نظر مفهوم شبیه اتمهای مادّی در طرح مکانیستی گالیله- نیوتن می باشند.»(72) درواقع، فکر مکانیستی و جبرگرایی که به وسیله دکارت برای توجیه زندگی حیوانات ارائه شد به مرور و با استمداد از قوانین فیزیک به دنیای ذهن انسان سرایت کرد. لاک در آنجا که از کیفیات اولیه و ثانویّه سخن می گوید، تحت تأثیر تصوّر مکانیکی از جهان قرار دارد.
درواقع برحسب دید مکانیکی، ماده در حال حرکت تنها واقعیت عینی در جهان است. چون مادّه تنها چیزی است که به صورت عینی وجود دارد، بنابراین، ادراک هر چیز دیگر همچون رنگها، بوها و طعمها ماهیتاً ذهنی است و در نتیجه اصطلاح کیفیّات اولیه به کلیه چیزهایی اطلاق می شود که می تواند مستقلّ از ادراک کننده وجود داشته باشد.
لاک ضمناً با این تفکیک، جنبه ذهنیّت بسیاری از ادراکات ما را از جهان پذیرفت. طرح مفهوم کیفیات ثانوی در پی تلاشی جهت توضیح علت عدم انطباق صحیح و همیشگی بین دنیای فیزیکی و ادراک فرد از آن، وارد سیستم لاک شد. با پذیرش نظریه لاک در مورد تمایز بین کیفیات اولیه و ثانویّه، این سؤال مطرح گردید که آیا بین دو نوع کیفیات مذکور تفاوتی وجود دارد؟ شاید درواقع همه ادراکات ما از نوع کیفیات ثانوی باشد، یعنی ذهنی و وابسته به شخص تجربه کننده. کسی که این سؤال را مطرح کرد،  جرج برکلی بود که پاسخ را نیز خود او بیان نمود. به نظر برکلی، کیفیات ثانوی وجود دارد. زیرا کلمه معلومات انسان تابع فعالیت ذهنی شخص تجربه کننده است. نظریه برکلی، بعدها به عنوان«ذهن گرایی»(73)شهرت یافت. او عقیده داشت که«ادراک تنها واقعیتی است که می توانیم نسبت به آن مطمئن باشیم. ما با اطمینان نمی توانیم ماهیّت اشیاء  فیزیکی در جهان تجربی را بشناسیم.»(74)تنها چیزی که با اطمینان می توان به آن علم پیدا کرد، چگونگی ادراک این اشیاء است و بنابراین ادراک ما در درون ماست و جنبه ذهنی و فردی دارد.
اثر عمیق این اعتقاد در روانشناسی کلاسیک وونت و تیچنر(75)مشاهده می شود که آنچه را جز از طریق مشاهده باطنی به دست می آید، به عنوان اینکه طلاق علم روانشناسی بر آن شایسته نیست، طرد می کند. برکلی نیز به بُعد مکانیستی تداعی گرایی توجه دارد.
او علم را اساساً ترکیب تصورات ساده(عناصر ذهنی) می داند که وسیله«ملاط تداعی به هم می پیوندند و با جفت و جور کردن قطعات پایه ساختمان ذهن- تصورات ساده- تصوّرات مختلف را می سازند.»(76)کاربرد کلماتی نظیر؛ ساختمان، قطعات و پایه ساختمان که شباهتهای مکانیکی را به ذهن می آورد، از سوی برکلی امری اتفاقی نیست و از اعتقاد اصیل این فلاسفه نشأت می گیرد.
کار هیوم نیز با رشد مستمرّ فلسفه اصالت تجربه و تداعی گرایی در چارچوب روح مکانیستی تناسب دارد. او عقیده دارد که مانند ستاره شناسان که به کشف قوانین اجرام سماوی نائل آمده اند، ما نیز می توانیم قوانین جهان ذهنی را کشف کنیم. هیوم قانون تداعی معانی را برای ذهن، معادل قانون جاذبه در جهان فیزیک می داند و اصل کلّی کار ذهن تصوّر می کند. هارتلی فیلسوفی ثنوی بود و دوبُعدی بودن انسان را می پذیرفت.
به عقیده وی بُعد جسمانی باید مانند سایر اجزای جهان مادی مطالعه شود و در مورد بُعد ذهنی سروکار ما با جوهری غیرمادی است که احساسها، تصورات، لذّات، رنجها و حرکات ارادی را به آن منسوب می کنیم.
او مانند سایر فلاسفه پیش از خود، در مورد ساختمان ذهن، تلقی مکانیستی دارد. با این همه از جهتی از اهداف فلاسفه تجربه گرا و تداعی گرایان انگلیسی فراتر رفته است. او نه تنها فرایندهای روانشناختی مانند تصورات را برحسب برداشتی مکانیستی توضیح داد، بلکه تلاش کرد تا فرایندهای فیزیولوژیک زیربنای فرایندهای روانشناختی را هم در همین چارچوب توصیف کند.
نیوتن گفته بود که تکانشها در دنیای فیزیک ماهیتاً ارتعاشی است. هارتلی این اصل را برای توضیح عمل مغز و سیستم اعصاب به کار برد. ارتعاشات در اعصاب، که او آنها را سفت و محکم تصور می کرد، و نه لوله های توخالی- آنچنانکه دکارت فکر می کرد- تکانشها را از یک سوی بدن به جانب دیگر منتقل می کند. نوسانات در اعصاب نوسانات کوچکتر مغز را، که هارتلی آنها را معادل فیزیولوژیک تصورات تلقی می کرد، به وجود می آورد یا آن را تقویت می کند.
این مفهوم نمایانگر تلاش دیگری است برای کاربرد اصول جهان ماشینی به عنوان الگویی برای فهم طبیعت انسان. درواقع هارتلی با الهام از قانون نیوتن، «دکترین ارتعاشات» را تدوین کرد تا با آن فعالیت عصبی را به عنوان چیزی که با فعالیت ذهنی رابطه دارد توجیه کند.
هارتلی فعالیّت ذهنی و تداعی را مفاهیم مترادف تصوّر می کرد و از این رو قانون فعالیتهای ذهنی را در مورد ارتعاشات عصبی مغزی نیز به کار می برد. جیمزمیل، فلسفه مکانیستی را در مورد ذهن بشر با شیوه ای مستقیم و با شمولی بی سابقه به کار برد. او قصدش تخطئه نظریه مربوط به فعالیتهای ذهنی و روانشناختی بود و می خواست ثابت کند که ذهن انسان چیزی جز ماشین نیست. میل احساس می کرد دیگران در جهت تلقی ذهن به عنوان ماشین یا دستگاهی که کارش شبیه ماشین است به حدّ کافی پیشرفت نداشته اند. درواقع ذهن ماشینی است که همچون ساعت به شیوه مکانیکی فعالیت دارد، با نیروهای فیزیکی برونی شروع به کار می کند و با نیروهای فیزیکی درونی به حرکت خود ادامه می دهد. از این دیدگاه میل معتقد است که ذهن کاملاً جنبه انفعالی دارد و از طریق محرک خارجی عمل می کند.
فرد تنها به این محرکات پاسخ می دهد(به شیوه کار ساعت) و قادر نیست آزادانه و از روی اراده عمل کند. بنابراین چیزی به عنوان آزادی اراده در این نظریه وجود ندارد. این عقیده در اشکالی از روانشناسی که از روح مکانیستی مشتق شده- و بیشتر از همه در رفتارگرایی-هنوز باقی است.
میل عقیده دارد که برای شناخت ذهن باید از راه تجزیه آن به عناصر ترکیب کننده اش اقدام کرد. و این یکی از ویژگیهای اصلی روحیه مکانیستی است که معتقد است برای فهم پدیده های پیچیده لازم است آنها را به بخشهای ساده تر تقسیم کرد. میل می نویسد:«شناخت مجزای عناصر برای داشتن تصوّر درست از چیزی که از آن اجزا ترکیب شده است ضروری است»(77).
در پی همین تصور ماشینی از ذهن انسان است که میل منکر کنش خلّاق ذهن می شود و تداعی را فرایندی مطلقاً فعل پذیر می داند.(78)
 
سرنوشت تداعی گرایی
 
تداعی گرایی که به صورت توجیهی نظری از مکانیسم ذهن در فلسفه ایجاد شد با ابتکار و همّت هارتلی، تنها مکتب موجود روانشناسی را به صورتی نظامدار در انگلستان بنیان نهاد.
این مکتب به دلیل نداشتن روش آزمایشگاهی در برابر فشار علم گرایی و کمیّت طلبی قرن نوزدهم نتوانست تاب آورد و در کام ساخت گرایی(79)وونت فرو رفت. اما سالها بعد با عناوین و پوششهای دیگری باز حیات خویش را پی گرفت. مکتبی که بعد از تداعی گرایی به وجود آمد هم از نظر شیوه و هم از جهت موضوعات مورد بحث، تحت تأثیر تداعی گرایی قرار داشت. بررسی ذهن همواره به عنوان موضوع روانشناسی علمی بعد از مکتب اصالت تداعی باقی ماند و موضوعات نیز عمدتاً همانهایی بود که در این مکتب طرح و بحث می شد.
با این تفاوت که روش تحقیق،  دقت و پیچیدگی بیشتری یافته بود. قوانین تداعی مبنای نظری مکاتب و سیستمهای دیگری از روانشناسی جدید، همچون رفتارگرایی، تحلیل روانی و آزمونهای شخصیت قرار گرفت. مورفی(80) در کتاب تاریخ خود، مکتب«وورتسبورگ»(81) را حمله ای علیه تداعی گرایی و یا مکملی برای آن تصور می کند. او مفهوم پر اهمیت انتقال یادگیری توسط«عناصر مشابه» و نیز مطالعات تحلیلی مربوط به این بحث را حمایتی از تداعی گرایی می بیند و«کنش گرایی»(82) آمریکا را نیز همواره در راستای سنت«تداعی گرایی» به شمار می آورد.
از سوی دیگر تداعی گرایی با طرح بحث انگیز قانون تداعی معانی و تأکید بر آن و نیز با تکیه بر«ذرّه گرایی»، زمینه رشد مکاتب روانشناختی جدیدی همچون«روانشناسی گشتالت» را فراهم آورد. به هر حال، هرچند تداعی گرایی به صورت اولیه خود دیگر وجود ندارد،  اما تلقیّهای جدیدی از این مکانیسم و احیاناً تحت نامهای دیگری همچون انعکاس شرطی جزء  مباحث کلیدی روانشناسی باقی مانده است.
 
تداعی گرایی از نگاه دیگران
گذشته از انتقادهایی که بر بنیاد فلسفی و مستمسکهای علمی این مکتب توسط فلاسفه و دانشمندان بیان شده است، روانشناسان نیز از جهات مختلفی به ضعفهای نظریه تداعی گرایی توجه نموده اند که به اهمّ آنها در اینجا اشاره می کنیم.(83)
1- تداعی گرایی از این جهت که در تجربه جهان خارج مدعی تجزیه ادراکات آدمی می باشد هدف حمله قرار گرفته است.
هارتلی به عنوان حامی تداعی گرایی با اشاره به مثال اسب اظهار می کند که تصوّر اسب محصول تجربه و نیز حاصل جمع اجزای تشکیل دهنده آن است. هر جزیی از اسب دارای تصوّر خاصّی است و معلومات ما از این حیوان حاصل گرد آمدن یا متداعی شدن این تصوّرات است.
هیوم از این مجموعه تصورات با عنوان نظریه«بسته(یا مجموعه)ادراک»(84)یاد کرده است.«بسته ادراک» در مثال اسب شامل کلیه اجزای ترکیب کننده حیوان است که در ذهن به یکدیگر چسبیده اند. بنابراین کلّ، نتیجه به هم چسبیده شدن اجزای حیوان، در خیال و ذهن ماست. ظاهر این اظهارات چنین می نماید که ادراک اجزا از نظر زمانی مقدّم بر ادراک کلّ است. هارتلی هنگامی که پاسخ منتقدان احتمالی خود را در این مورد بیان می دارد با اظهار این معنی که«اجزا در کلّ حیوان به هم آمیخته اند» بر مدّعای خود اصرار می ورزد.
او یادآور شده است که علم به هر چیزی مستلزم آن است که بدانیم چگونه اجزای آن پیوند یافته یا متداعی شده اند و چنین علمی همراه با تجربه حاصل می شود. به عقیده او آنگاه که کودک الفبا را آموخت، می تواند حروف را به هم پیوند زند و به صورت کلمات درآورد. موقعی که حروف: ب، پ، ت را می شنود، «نیروی تداعی» ممکن است او را وادارد تا به حرف ث فکر کند. علم به حروف اساس خواندن است، همان طور که علم به اعداد مقدمه آموختن چهار عمل اصلی است.
به عقیده وی تعلیم و تربیت از طریق تسلط بر اشیای ساده، پیش از آنکه اشیای مرکب قابل فهم شوند، انجام می گیرد. در رشد ذهنی، تصوّرات ساده پیش از تصوّرات مرکب قرار می گیرند و در واقع انتقال از ابتدایی به پیشرفته، صورت می پذیرد. کلیه این اشارات تقدّم اجزا نسبت به کلّ و عناصر نسبت به ترکیبات را به ذهن القا می کند و نه برعکس. به نظر تداعی گرایان این مسئله روشن است که ادراک کلّ بدون ادراک اجزای سازنده امکان پذیر نیست.
در نتیجه بر مبنای فرض تداعی گرایان که ذهن را لوحی سفید می دانستند، نخست رشد ذهن با احساسهای جزئی شروع شده و در جریان تجربه این ادراکهای جزئی به هم متداعی می شوند و با تجربه باز هم بیشتر موجب ایجاد مفاهیم کلی می گردند. می توان رشد حرکتی و یا ترکیب بازتابهای ساده به بازتابهای همواره پیچیده را که اعمال مهارتی را به هم مرتبط می سازد به کمک فرایند تداعی توضیح داد.
هارتلی با توضیحات فوق به این نتیجه رسیده بود که بدون استفاده از تداعی، رشد ذهن و اعمال کنترل عضلانی برای انسان امکانپذیر نیست. ظاهراً به رغم قبول تداعی همزمان توسط هارتلی وی آماده نبود که تصوّر«پیچیده» اسب را برحسب چنین تأثرات همزمانی توجیه کند و بنابراین بر تقدم اجزا بر کل اصرار می ورزید، اما، مخالفان تداعی گرایی اعتقاد متفاوتی داشتند و می گفتند: کلّ از مجموع اجزایش متفاوت است و ادراک کلّ پیش از شناسایی اجزای آن، به عنوان سازنده کلّ، صورت می گیرد. مثلاً طفل شیرخوار خیلی زودتر از آنکه نسبت به اجزائی همچون چشم، رنگ، شکل دماغ، وزن، قدّ و جزئیات دیگری از این قبیل شناسایی پیدا کند، مادرش را می شناسد. منتقدان هارتلی همچنین عقیده دارند که یادگیری زبان در کودکان نیز چنین وضعی دارد و از قوانین تداعی که بویژه توسّط وی ارائه شده است پیروی نمی کند. طفل بدون اینکه در مورد هجاها و یا حروفی که در نوشتن کلمه مادر به کار رفته است، کوچکترین شناختی داشته باشد، مادرش را صدا می کند. چند سال بعد، در دبستان کودک می تواند کلمات را با توجه به ظاهرشان بشناسد،  بدون اینکه در قید حروفی باشد که هارتلی آنها را حروف به هم چسبیده ای می داند که ریخت کلمه به خود گرفته است.
درواقع این اعتقاد که ادراک به مجموعه ای از احساسهای متداعی شده اطلاق می شود،  هرچند ممکن است منطقاً و از نظر توصیفی درست به نظر برسد، اما می تواند گمراه کننده نیز باشد. بویژه اگر چنین فرض کنیم که احساسهای فردی، به عنوان عناصر ذهنی، ابتدا باید کنار هم جمع شوند تا ادراکی را تشکیل دهند. در این صورت همان طور که قبلاً نیز اشاره شد، برای یک کودک ادراک پرتقال غیرمقدور خواهد بود مگر هنگامی که اطلاع و علم قبلی نسبت به هر یک از احساسهای بصری، لمسی، بویایی و چشایی، که ادراک این میوه به آنها تجزیه می شود، داشته باشد. این اعتقاد تداعی گرایان باعث شده است که آنها را متهم به سفسطه، بکنند.(85) استوت(86)(1860-1944)، بر نوع تحلیل هارتلی از ادراک، در اواخر دهه 1890 چنین انتقاد می کند:«این کاملاً نادرست و سفسطه آمیز است که تداعی را تنها تجمعی از واحدهای متفرّق بدانیم. چون شکل تصوّر جدید به اندازه عناصری که آن را می سازد اهمیت دارد»(87)کلمه«کاخ» از همان واحدهایی ساخته شده است که کلمه«خاک». در عین حال تفاوت ادراک شکل، به اندازه تشخیص این واحدها دارای اهمیت است. همان طور که مجموعه ای از نتهای موسیقی ممکن است طوری منظم شود که آهنگهای مختلف موسیقی از آن شنیده شود، ویژگی یا هویّت هریک از نتها نیز به عنوان اینکه جزء  مکمّل آهنگ متفاوتی باشد، تغییر می کند؛ درست مانند معنی یک کلمه که ممکن است در عبارات مختلف کاملاً متفاوت شود.
استوت می گوید:«تداعی گرایان ظاهراً این پدیده را مورد توجه قرار نداده اند و به نظر می رسد چنین فرض کرده اند که اجزائی که به صورت کلّ درمی آیند؛ هویّت خویش را به صورت تغییرناپذیر حفظ می کنند»(88)در صورتی که، در واقع«هر جزء یا عنصر با وارد شدنش در یک ترکیب تغییر می کند و آن شکل ممکن است نسبت به اجزائی که او را ساخته اند، کاملاً مستقل باشد.»(89)استوت این نکته را با مثال ساده ای بیان کرده است. او می گوید، ممکن است از انباشتن سنگهای گرد، هرمی درست کنیم. شکل هرم حاصل از مجاورت و تداعی سنگها هیچ رابطه ای با شکل اجزا، به طور انفرادی، ندارد. در اصطلاح روانشناسی گشتالت، هرم به عنوان یک کلّ متفاوت است از جمع اجزایش.
2- انتقاد دیگر مربوط به نظریه«نشانه ها»(«بقایا» یا«آثار») بوده است. به عقیده تداعی گرایان آثار منقوش در ذهن علت حفظ تجربه های قبلی انسان هستند.(90) به یک کودک ممکن است متنی چینی تعلیم داده شود و او به عنوان تمرینی که برایش در اثر تکرار عادت شده است، آن را از حفظ بخواند. در اینجا احتیاجی نیست که کودک معنای هیچیک از کلمات آن را بفهمد؛ بلکه بعد از مقداری تمرین می تواند عبارات آن متن را از بر کند. این قبیل موارد ظاهراً با نظریه نشانه ها توافق دارد. حال مورد دیگری را مثال می زنیم؛ بعد از آنکه قصه جالبی را برای کودکی می خوانیم، ممکن است از او بخواهیم تا آن را به زبان خودش برای ما تعریف کند، او اصل قصه را، بدون اینکه در قید کلمات باشد،  به زبان خود نقل می کند. مثال دوم با نظریه مزبور توافقی ندارد.
مورد خاصی از چنین آزادی از قید قالب اصلی، توسط ویلیام اشترن(91)گزارش شده است.(92)او به مقاله ای اشاره می کند که توسط رونجات(93)، زبان شناس فرانسوی که زنش آلمانی بوده و پسرش در این خانواده دوزبانه پرورش یافته، نوشته شده است. از آغاز طفولیت، مادر و پرستار با کودک به زبان آلمانی صحبت می کردند و پدر غالباً به فرانسوی. یکبار هنگامی که طفل دو سال و نیم داشت، پدر به زبان فرانسوی از او خواست که«اتاق را ترک کند و نزد پرستارش برود زیرا هوای اتاق بسیار سرد بود.»هنگامی که طفل نزد پرستار رسید به زبان آلمانی چنین گفت:«اتاق بابا خیلی سرد است.»درواقع آنچه به پرستار گفت ترجمه آلمانی کلماتی نبود که شنیده بود. اینکه آیا او آنها را به صورت کلمات منفرد به ذهن سپرده بوده است خود جای سؤال است. اگر چنین بوده است، در آن صورت کلمات به عنوان کلمه ها در این مورد به هم متداعی نشده اند. کودک معنای همه جمله را گرفته، در خاطر نگهداشته، و در قالب کلمات خودش به زبان دیگر برگردانیده است. اشترن در پایان این داستان اظهارعقیده می کند که نظریه«نشانه ها» طبق مواردی از این نوع رد می شود. آنچه را که کودک به زبان آلمانی بیان کرد، کلیشه یا برگردان چیزی نبود که به زبان فرانسوی شنیده بود. در نتیجه احتیاجی نیست که معمایی برای تغییر اسرارآمیز آثار فرانسوی به آثار آلمانی یا تصورهای فرانسوی به تصورهای آلمانی بسازیم. دقت، در این مورد ما را به طرح این سؤال بنیادی می کشاند که آیا در فهم معنای دستور پدر، طفل تداعی معانی (تصورات) انجام داده یا اینکه تنها توجهش به اتاق سرد بوده است.
راه دیگر طرح این سؤال این است که آیا اصولاً تصورات با هم متداعی می شوند؟ و این خود منشأ انتقادی دیگر بر نظریه تداعی گرایی شد.
3- نخستین کسی که این سؤال را مطرح ساخت تاماس رید(94)(1710-1796) از مکتب اسکاتلند بود. به نظر وی تصورات هرگز با هم متداعی نمی شوند(95).رید که به بررسی عقاید هیوم درباره تصورات و تعریف او از این معنی پرداخته است، اصطلاح تداعی معانی را«افسانه ای روانشناختی»(96)معرفی می کند. و می گوید دلیل استواری برای وجود تصور ارائه نشده است. این اصطلاح برای حلّ پدیده فهم و درک انسان طرح ریزی شده است و به هیچ وجه پاسخگوی این منظور نیست؛  فرض وجود تصورات یا تصاویر ذهنی در ذهن یا در مرکز حواس(97)وابسته به همان نوع ضدّ و نقیض گوییهاست که از نوعی شکّ گرایی سرچشمه می گیرد. رید بویژه منکر آن نوع تداعی است که به عنوان پیوند فعل پذیر و ماشینی واحدهای اولی(عناصر) به صورت احساسها و«تصوّرات» تلقی می شود. ظاهراً او در موضعی موافق دیدگاه فرانتس برنتانو(98) قرار داشته است که صد سال بعد در کتاب روانشناسی از دیدگاه تجربه گرایی قهرمان آن فکر معرفی شد. روانشناسی عمل(99)برنتانو با تأکیدش بر قصد داشتن، به عنوان فرایندی فعّال، مرجعی عینی را وارد عمل ساخت که با«تجربه گرایی» تداعی گرایان انگلیسی مغایر بود. تمیز برت(100) بین اتحاد مکانیکی و ترکیب خلاق؛ تفاوت بین حفظ طوطی وار و فاقد درک و تفکر خلّاق را بیان می دارد. از حفظ خواندن لیست هجاهای بی معنی، از یک تا ده شمردن، تکرار برخی سرودهای کودکانه، از بر کردن الفبا، فعالیتهای مکانیکی و احتمالاً عاری از معنی هستند. بچه ها می توانند به آسانی بر هریک از این فعالیتها تسلّط پیدا کنند. خیلی جلوتر از اینکه تصوری از مفهوم عدد برایشان فراهم آید می توانند یاد بگیرند و از یک تا ده بشمارند. می توان به آنها آموخت که این کار را به زبان فرانسوی، سوئدی یا هر زبان دیگری انجام دهند. شمردن، عادت حنجره ای خودکار است، مانند خواندن متنی چینی توسط کسانی که اصلاً این زبان را نمی شناسند. برقراری چنین عادات حنجره ای، مستلزم مرجع عینی یا به اصطلاح این مؤلف مرجع متعالی(101)نیست. از این رو نیازی به فهم آنچه گفته شده است،  نمی باشد.(102) فعالیتهای ماشینی یا رفتارهای خودکار، با اصل مجاورت تداعی گرایان تطبیق می کند. اما آنچه را که رید زیر سؤال برده است و برت نیز خاطرنشان می کند؛ کاربرد این اصل به مواردی از فکر خالص و ناب است. درواقع رید می گوید طرح یک آزمایش، ابداع یک ماشین و تحلیل قدرت یک استدلال، فعالیتهایی نیستند که بتوان آنها را با استناد به مجاورت تصوّرات متداعی توضیح داد.(103) همین موضع را ویلیام جیمز(104)، مستقلّ از رید، چند دهه بعد اتخاذ کرد. او در کتاب اصول، در فصل مربوط به تداعی به طور روشنی علیه مطلق گرایی این مکتب اعتراض کرد:«اما تاریخچه تداعی گرایی در کلّ آلوده به خطای بزرگی است(105)؛ این نظریه، ساخت افکار ما را از ترکیب«تصورات ساده» تغییرناپذیری که به طور لاینقطع رخ می دهند، می داند. دلایل بسیاری مبنی بر افسانه ای بودن نظریه«تصورات ساده» یا اتمهای روانی وجود دارد. آنچه باید انجام گیرد، تعیین بخشهای درست تداعی گرایی و انتخاب آنهاست. درواقع دفاع از تداعی بین تصوّرات، باعث می شود تا در معرض فشار غیرقابل دفاع قرار گیریم. تداعی، بین اشیاء انجام می گیرد، اشیایی که به آنها فکر شده، نه تصوّر آنها، که با هم متداعی می شوند. لازم است که از تداعی اشیا صحبت شود نه از تداعی معانی و تصوّرات. تا هنگامی که تداعی عهده دار نقش علت است تداعی بین فرایندها در مغز صورت می گیرد.
اینها هستند که با متداعی شدن با هم، به طریقی، تعیین می کنند که کدام اشیا، پی در پی یکدیگر در فکر خواهند آمد.»(106) تعریف لاک از تصور نیز می تواند مؤیّد نظریّه رید و جیمز باشد. لاک، تصوّر را عبارت از موضوع فهم تلقی کرده است،  چیزی که فرد به آن فکر می کند؛ و با توجه به ارزش ظاهری این تعریف باید همان طور که جیمز ادعا کرده است، از تداعی معانی، تداعی اشیا را در نظر داشت.(107) خصوصیات اولیه لاک نوعی هسته مرکزی عینی و خارجی تلقی می شد که در حول آنها خصوصیات ثانویّه برای ساخت جهان اشیا قرار می گرفتند. مع ذلک پس از حذف خصوصیات اولیه توسط برکلی، که همه خصوصیات را ثانویه یا ذهنی تلقی کرد، موضوع اصلی فهم و شناخت نزد لاک عینیت خود را از دست داد و تجربه گرایان در باتلاق بحث از تداعیِ تصورات به جای تداعی اشیا فرو رفتند. آنها کنش«متوجه بودن»، «خاطرنشان کردن»، «اشاره داشتن به» تصورات را از یاد بردند یا از آن چشم پوشیدند. منظور اینکه تصورات، اشاره به اشیا دارند، مقصودشان اشیا است و بنابراین«مرجع عینی» دارند. اما، رید، برنتانو و جیمز به این معنی توجه داشته اند و با برچسب زدن عنوان افسانه ای بر نظریه تداعی گرایی، خویشتن را از آنچه تداعی گرایان باور داشتند کنار نگهداشتند.
تحقیقات آزمایشگاهی که بعداً در زمینه های یادگیری انجام شد، ضعفهای نظریه کلاسیک تداعی را آشکارتر ساخت.(108)در سال 1907، ویتاسک(109) کشف کرد که خواندن و تکرار غیرفعّال مطالب، از خواندنی که به دنبال آن«از حفظ گفتن فعّال» قرار داشته باشد و آزمودنی خود را مجبور به یادآوری آنچه خوانده است می کند، قطعاً تأثیر کمتری در یادگیری دارد.
این نظر توسّط گیتس(110)به طور روشنتری اظهار شد. گیتس علاوه بر تأیید تحقیقات ویتاسک نشان داد که میزان(111) یادگیری و مقدار مطالبی که در ذهن حفظ می شود، با تخصیص درصد هرچه بیشتر به زمان از حفظ گفتن مطالب خوانده شده، افزوده می گردد؛ حتی اختصاص هشتاد درصد زمان یادگیری به«از حفظ گفتن»، مؤثّرتر است تا تخصیص درصد کمتری به آن. این نکته روشن بود که یادگیری حدّاقل بیش از تشکیل پیوندهایی یکدست و ماشینی است.
راههای برقراری چنین پیوندهایی پراهمیت و دقیقاً قابل بررسی است. آزمایش دیگری که تجدیدنظری در تداعی گرایی کلاسیک و بویژه تحلیلهای مربوط به نظریه آثار و بقایای ذهنی را لازم می سازد، مطالعه نقش تصویر ذهنی در تثبیت و یادآوری محرک بصری پیچیده است. آزمایشهای جاد(112) و کاولینگ(113) چنان طراحی شده بود تا معلوم شود که چگونه تصویر یا عکسی، بعد از آنکه در لحظه ای ارائه گردید، به یاد می آید. اینان دریافتند که آزمون شونده ها توجه بخصوصی نسبت به محرکی که به آنها ارائه شده است دارند. یعنی آزمون شونده به نقاط مختلف آن نگاه می کند و بلافاصله بعد از دیدن، جزئیّاتی را به یاد می آورد که به آنها التفات کرده است.
هربار که تصویر ارائه می گردد به جزئیات بیشتر توجه کرده و چیزهای زیادتری را می تواند نام ببرد. در اینجا فرایندی دیده نشد تا توسط آن همه تصویر را یکباره و به طور ذهنی ببیند و از آن«نقش ذهنی»(114)جزئیاتی را برشمرده و بخواند. نتایج حاصل، از این تجربه به نظریه فرنالد(115)(1912)که حافظه را بر مبنای تصویر ذهنی بسیط(116)تحلیل کرده است، نیز لطمه زد.
فرنالد، در برابر آزمون شونده های خود، حروفی را به طور افقی و عمودی، در ترتیبی خاص، به طوری که مربّعی را بسازند(مربع حرفی بینه(117))قرار داد. بعد از آنکه از آزمون شونده های خودخواست که تصویر بصری کاملی از این مربع حروف بردارند، حروف را تغییر داد. آنگاه برخی از آزمون شونده ها توانستند آنها را از حفظ بگویند؛ اما هنگامی که دستور کار به این ترتیب داده شد که مثلاً  از پائین ترین گوشه راست به طور عمودی تا بالاترین گوشه راست بخوانند یا اینکه حروف را از راست به چپ قرائت کنند، خطا و درهمی در خواندن آزمون شونده ها مشاهده شد. مغایرت بین یادآوری حروف به ترتیب آموخته شده و یادآوری آنها به ترتیبهای دیگر آن قدر زیاد بود که نشان می داد مربع در آغاز برحسب تصاویر ذهنی به یاد نیامده است. در واقع آزمون شونده که تصویری بصری از حروف برداشته است، حروف جدا و منفرد را می بیند و این ادعا را که او همواره مربع می بیند، نمی توان ثابت کرد. طرفداران نظریه تفکر بدون تصویر ذهنی (118)در اینجا مشکل کمتری دارند.
موارد یاد شده بی تردید از مورد خاصّی که آزمون شونده تصویر ذهنی جاندار(119) دارد مستقلّ است. زیرا چنین تصاویری ذهنی ممکن است ساعتها پایدار بماند. در برابر ابهامهای نظری که از این مطالعات ناشی شده بود، پیشنهاد روشنی از سوی وودورث(120) در سال 1915 ارائه گردید. او ادراک را به عنوان نوعی پاسخ از سوی ارگانیسم توصیف کرد؛«نظریه واکنش ادراکی»(121)فرایندی را به عنوان اصل فرض می کند که برحسب آن مناطق مغز، برای موضوعات حسّی مجزا، به طریقی مستقلّ  واکنش نشان می دهند.
در هر تجربه ادراکی، عناصر حسّی ادراک، هنگامی صورت می پذیرد که ارگانیسم چنین واکنش ادراکی داشته باشد. وودورث، برای گروهی از آزمون شونده ها کلماتی را خواند و به آنها آموزش داد تا آنها را طوری یاد بگیرند که هنگامی که نخستین زوج هریک از کلمات عرضه می شود، دومی را به یاد بیاورند. اما محرکها را با آهنگ یکنواخت و ثابتی عرضه کرد؛ فاصله بین الف و ب برابر فاصله بین ب و ج بود. تداعی گرایان پیرو سنت هارتلی و جیمزمیل ممکن است از این آزمایش چنین انتظار داشته باشند که پیوند از ب به ج به استواری پیوند از الف به ب باشد. اما تمایل جزء اول یک زوج از کلمات برای یادآوری جزء دوم، درواقع 85 بار بزرگتر از تمایل جزء دوم برای یادآوری جزء اول زوج بعدی از کلمات بود. از این آزمایش، وودورث چنین نتیجه گرفت که ادراک الف و ب به صورت یک زوج، به عنوان مبنایی بین آنها به کار رفته است. مجاورت یا هرگونه نگرشی خاص، در برقراری پیوند، نقشی نداشته، بلکه خود عمل ادراک، پیوند را برقرار کرده است. در اینجا ادراک به عنوان حالتی که احساسی در آن به وجود می آید تلقی نمی شود، بلکه به عنوان واکنش در نظر گرفته می شود.(122) گذشته از انتقادهای فنّی که توسط روانشناسان و فلاسفه بر این مکتب شده و به آنها اشاره داشته ایم، می توان این نکته را افزود که: منحصر کردن روانشناسی به مبحث شناخت و بحث احساس و ادراک، یا حداقلّ  تکیه بیش از حدّ بر این مقولات، اغواکننده است. این سنت کم و بیش تا هم اکنون در روانشناسی آزمایشگاهی دنبال شده و موجب گردیده است که جای بسیاری از تحلیلهای روانی ثمربخش تر گرفته شود. اینکه اطلاعات ذهنی چگونه هستند، چگونه شکل گرفته و ساخته می شوند، می تواند بحث مفیدی باشد، اما، این جزئی از فعالیت روانی آدمی است. بحث نیازها، انگیزه ها، فطرت و عواطف بشری، تحلیل و مطالعه ویژگیهای آنها در ارتباط با مسئولیت انسان و مسائل مهم دیگر روانشناختی، مورد توجه کافی قرار نگرفته است.
 
پی نوشت ها:
1-      دکتر سیاسی، علم النفس از لحاظ تربیت، چاپ هفتم، 1348، ص 1 و 2.
2-      Associationism
3-      دکتر آراسته، سیر روان شناسی در غرب، چاپ اول، 1348، ص 52
4-      Locke,J
5-      دکتر سیاسی، همان مأخذ،  همان صفحات؛ و نیز فروغی، سیر حکمت در اروپا، چاپ چاپ سوم، 1317، ص 76.
6-      دکتر آراسته، همان مأخذ، ص 448
7-      Condillac,E. Klein,A History of scientific psychology,pp.627,618.
8-      Boring,E.G.,A History of Experimental psychology,pp.202,203.
9-      Thorndike,E.L.
10-   Klein,D.B,ibid,p.381,1970.
11-   Allport,G.W
12-   Environmentalism
13-   Positivism
14-   Operationism
15-   Klein,ibid,p.400
16-   Hume,D.
17-   Hartley,D.
18-   Klein,ibid,p.615
19-   در این فصل غالباً واژه«تصور» معادل«ایده: idea» به کار رفته است.
20-   Mental Chemistry
21-   ر.ک: دکتر آراسته، سیر روانشناسی در غرب،  ص 38 و نیز؛ شاتو، ژان مربیان بزرگ،  ترجمه دکتر شکوهی، ص 140.
22-   J.S.Mill,in Misiack,History of Psychology,p.23.
23-   Schultz Duane A History of Modern Psychology,p.27.
24-   impressions
25-   Ibid,p.31.
26-   Ibid,p.24
27-   فروغی، سیر حکمت، چاپ دوم، ص 98 و99. و نیز ر.ک: به دکتر آراسته، سیر روان شناسی در غرب، ص 48.
28-   Ibid,p.31.
29-   Berkeley,G.
30-   Ibid,p.
31-   Klein,ibid,p.628.
32-   Klein,ibid,p.629.
33-   Klein,ibid,p.629.
34-   Klein,ibid,p.630
35-   ر.ک: دکتر آراسته، سیر روان شناسی در غرب، ص 48.
36-   Klein,ibid,p.630
37-   Mill,J
38-   فروغی، سیر حکمت در اروپا، چاپ دوم، ص 86.
39-   دکتر آراسته، سیر روان شناسی در غرب،  ص 36.
40-   دکتر سیاسی، علم النفس از لحاظ تربیت، ص 1 و2.
41-   شاتو، ژان؛ مربیان بزرگ، ترجمه دکتر شکوهی، ص 140.
42-   Reflection
43-   دکتر آراسته، سیر روان شناسی در غرب، ص 39. نیز ر.ک: فروغی، سیر حکمت در اروپا. ایشان بجای کیفیت اصطلاح خاصیت را بکار برده اند.
44-   دکتر آراسته، سیر روانشناسی در غرب، ص 37.
45-   Klein,ibid,p.397
46-   leibnitz,G.
47-   Klein,ibid,p.375.
48-   Mental faculty
49-   ر.ک: دکتر آراسته، همان کتاب، ص 40.
50-   شرح نظریه ارتعاشی(vibrations) هارتلی از کتاب Klein صفحات 620 تا 623 گرفته شده است.
51-   Traces
52-   Engrams
53-   Klein,ibid,p.635.
54-   Klein,ibid,p.635.
55-   Beneke
56-   ر.ک: دکتر آراسته، سیر روانشناسی در غرب، ص 48.
57-   Boerhaave
58-   Cappillament
59-   Parallelism
60-   Klein,ibid,p.623
61-   Internationalism
62-   Elementary body
63-   .Klein,ibid,p.628.
64-   .وودورث، مکتبهای روانشناسی، ترجمه: غلامرضا بهرامی، دانشگاه تهران، سال 1348.
65-   Schultz,Duane,ibid,p.33
66-   Schultz,Duane,ibid,p.28.
67-   وودورث، همان کتاب، ص 63.
68-   Empiricism
69-   Atomism
70-   Mechanism
71-   Schultz,Duane,ibid,p.27-28
72-   Schultz,Duane,ibid,p.33
73-   Mentalism
74-   Schultz,Duane,ibid,p.26
75-   Wundt,Titchener
76-   Schultz,Duane,ibid,p.29
77-   Schultz,Duane,ibid,p.33
78-   Schultz,Duane,ibid,p.33
79-   Structuralism
80-   Murphy
81-   Wurzburg
82-   Functionalism
83-   Klein,ibid,p.630
84-   Bundle theory of perception
85-   اقتباس از کتاب klein صفحات 630 تا 636.
86-   Stout,G.F
87-   Klein,ibid,p.632.
88-   Klein,ibid,p.632.
89-   Klein,ibid,p.632.
90-   این قسمت از کتاب Klein، صفحات 634 تا 636 اقتباس شده است.
91-   Stern,W
92-   Ibid,p.635.
93-   Ronjat,J
94-   Reid,T.
95-   اقتباس از کتاب Klein، صفحه 636 به بعد.
96-   Psychological fiction
97-   Sensorium,Klein,p.645.
98-   Brentano,F.psychology
99-   Act
100-                       Brett,G.S
101-                       Transcendent reference
102-                       Klein,ibid,p.646
103-                       Klein,ibid,p.646.
104-                       James,W.
105-                       Klein,ibid,p.646.
106-                       Klein,ibid,p.647.
107-                       Klein,ibid,p.647.
108-                       Murphy,G.Kovach.J.K.Historica, inurodaction to Modern,Psychology,pp.232
109-                       Witasek
110-                       Gates,A.I
111-                       Rate
112-                       Judd,G.H 1
113-                       Cowling
114-                       Mental picture
115-                       Fernald.G
116-                       Simple imagery
117-                       Binet
118-                       Imageless thought
119-                       Eidetic imagery
120-                       Woodworth,R.S 1
121-                       Perceptual reaction
122-                       Murphy.G.et al.ibid,p.233
منبع:
شکرکن، حسین؛ و دیگران (1369)، مکتبهای روانشناسی و نقد آن، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت)، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی.

 

مکتب انسان گرایی

ديدگاه انسان گرايي         humanistic psychology


Dr Hamideh Jahangiri

MD., M.Sc., Department of Psychology, Payame Noor University, Tehran, Iran


ديدگاه انسان گرايي برروي تجربيات زمان حال و ارزش وجودي كل انسان ،خلاق بودن،آزاد بودن،و همچنين توانا بودن انسان براي حل مشكل خود تاكيد مي كند . ديدگاه انسان گرايي از دو ديدگاه فلسفي ريشه مي گيرد :

اول روان شناسي وجودي ،كه رويكردي است براي درك تجـربه هاي جديدتر مشخص، وضعيتهاي وجودي او و نياز به تمرين آزادي در يك جهان پر هرج ومرج.

دوم رويكرد پديدار شناختي است كه بر تجربه هاي خصوصي افراد تاكيد مي كند . به عبارت ديگر هرفردي داراي دنياي مخصوص خود است و واقعيت براي هرفرد چيزي جزء همين ديدگاه مخصوص او نيست.

شناخت انسان سالم و به دست دادن ملاکی منطقی و علمی در این باره دغدغه دیرپای انسان بوده است. از این رو طبیعی است که تاریخ اندیشه بشری از تئوریها, آرزوها, توهمات و اسطوره هایی در این زمینه پر باشد. چنانکه ادیان الهی و مکتبهای فکری, فیلسوفان, عارفان و پیشوای ان دینی و اجتماعی, هر کدام به گونه ای, این مسأله را در نظر داشته و درباره آنها سخن گفته اند.

روان شناسان, با تمام گونه گونی مکتبها و جامعه شناسان, با تفاوت دیدگاه هاشان دراین باره به پژوهش و نگارش پرداخته اند. به همین دلیل حتی اشاره ای کوتاه به همه دیدگاه ها نیازمند نگاشتن کتاب یا کتابهایی حجیم است, از این رو در این مقاله نمی توان انتظار تفصیل یا پردازش به همه نظریه ها را داشت و ناگزیر باید به گزینش و انتخاب رو آورد.

تعریف سلامتی و شخصیت سالم

سازمان جهانی بهداشت w . h . o که هدف خود را (حصول عالی ترین سطح ممکن بهداشت برای همه مردم) تعیین کرده است, در باره بهداشت و سلامتی, در اساسنامه خود این گونه آورده است:

(حالت رفاه کامل جسمانی, روانی و اجتماعی است, نه صرفاً فقدان بیماری یا علیلی.)

این تعریف با آن که نشان می دهد منظور از سلامتی فقط بیمار نبودن نیست, و در عین حال که سمت وسوی تلاش برای سلامتی را مشخص می کند, خود هیچ چیزی درباره این که چگونه می تواند چنان رفاهی را, در تمام زمینه ها به دست آورد ارائه نمی کند و آن را به عهده پژوهشگران گ ذاشته است, که البته پژوهشگران و محققان نیز در هر دو میدان, یعنی بهداشت جسم و بهداشت روان گامهای جدی برداشته اند و ما در این نوشته به بخشی ازآن تلاشها و دستاوردها در خصوص انسان و شخصیت سالم که پایه بهداشت روان است اشاره خواهیم داشت.

تفاوت انسان سالم با انسان آرمانی

این نکته شایان توجه است که بین انسان سالم و انسان آرمانی یا انسان کامل (به اصطلاح عارفان) تفاوت است, هنگامی که درباره انسان کامل (کامل در اصطلاح عرفان) سخن می گوییم, سخن از انسانی است که به عالی ترین درجه انسانیت رسیده است, تمام نیروهای معنوی بالق وه او به (فعلیت) رسیده اند, اما آن گاه که از انسان سالم سخن می گوییم, صحبت از کسی است که در مسیر درست زندگی قرار گرفته است, فرق نمی کند در کجای کار باشد, در آغاز یا میانه راه و یا به قله رسیده باشد. بنابراین می توان گفت (انسان سالم) تعریفی عام تر دارد, ز یرا هر انسان کاملی, انسان سالم نیز هست, اما شاید بسیاری از افراد سالم در راه کمال باشند و با کمال مطلوب فاصله داشته باشند. به هر حال, صاحب نظران در تعریف سلامت جسمی معتقدند که سلامت جسمی این است که شخصی در مسیر رشد طبیعی قرار گرفته باشد, نیازهای ضروری آن تأمین شود, قسمتی از آن به دلیل اختلال از انجام کار خویش باز نماند و سبب اختلال در تمام سازمان بدن نشود, و از همه مهم تر این که احساس درد و رنج و نقص در اعضای بدن وجود نداشته باشد.

اگر سلامتی روانی را هم با همین دیدگاه تعریف کنیم باید بگوییم:

سلامتی روانی این است که شخص در مسیر رشد طبیعی روانی قرار گرفته و موانع رشد روانی از سر راه او برداشته شده باشد, تمام نیازهای ضروری روانی او تأمین شده باشد و از همه مهم تر این که احساس ناخوشایند نقص, درد و افسردگی روانی او را (زیر فشار) قرار ندهد.

بنابراین سلامت; یعنی قرار داشتن در مسیر رشد و بهره وری صحیح, به فعلیت رسیدن استعدادها, بدون نقص و درد و رنج فرساینده, و انسان سالم, کسی است که از نظر جسمی و روانی در مسیر رشد و بهره وری از استعدادها و توانهای خویش قرار گرفته باشد و موانع رشد روانی و جسمی . نقص, درد, ناراحتی شدید و افسردگی او را رنج ندهد.

این سلامتی چگونه به دست می آید؟ این پرسش که تاکنون هزاران طبیب, روان پزشک و روان شناس در باره آن اندیشیده اند و البته پزشکان در زمینه بیماریهای جسم و روشهای درمان به نقطه نظرهای همگون و هماهنگ دست یافته اند, در حالی که روان کاوان و روان شناسان در زمینه ش ناخت علل بیماریهای روان و راههای درمان آن, اختلاف بیش تری دارند و این نشأت یافته از پیچیدگی ماهیت روان آدمی است, ولی با این حال تلاشهای صورت گرفته بی فرجام نبوده است.

مکتب های روان شناسی انسان گرا

روان شناسی دارای مکتب ها, گرایشها و شاخه های بسیاری است, ولی پیش از اشاره به تفاوت های مکتب های روان شناسی لازم است تأکید کنیم که هر کدام از این گرایشها و مکتبها برای خود فلسفه و جهان بینی خاصی درباره انسان دارند. به قول کارل راجرز (هر جریان در رو ان شناسی, فلسفه ضمنی خاص خود را درباره انسان دارد.)

از لحاظ فلسفی, روان شناسی به دو گروه عمده تقسیم می شود:

۱) نمایان گر سنت تجربی: ساخت گرایی ـ رفتارگرایی

۲) نماینده سنت دکارتی آرمان گرا: کنش گرایی, روان شناسی های گشتالت و هورمیک.

آلپورت در تقسیم بندی فلسفی و ریشه های دورتر مکاتب روان می نویسد:

اجداد ساخت گرایی و رفتارگرایی, هابز, لاک, هارتلی, جیمز, استوارت میل, بین, ماخ و اثبات گرایی منطقی, و در علوم طبیعی هلمهولتز بوده اند و اجداد کنش گرایی, روان شناسی های گشتالت و هورمیک: لایب نیتز, کانت, برنتاند, هوسرل و ویندلباند می باشند.

مکتب روان کاوی دارای عناصری از هر دو سنت است, و قدرت نسبی آنها نیز بر طبق نظامهای روان کاوی متغیر است.

مفهوم یا تصور ذهنی از انسان رابطه نزدیکی با زیربنای فلسفی مکتب دارد. این مفهوم به طرز خاصی از طریق موضوع مکتب, رابطه بدن و ذهن را آشکار می سازد. تا حد زیادی نارضایتی از تصور انسان که بطور تلویحی در روان شناسی معاصر مطرح است موجب شده که در دو دهه اخیر جهت گیری های جدیدی همچون جهت گیری انسان گرا و پدیدار شناختی ـ اصالت وجودی, به طور ناگهانی پدید آید.

با این که هیچ کدام از مکتبهای روان شناختی بدون پایه فلسفی نیست, ولی برخی تلاش کرده اند روان شناسی را نیز مانند فیزیک و دیگر علوم طبیعی دانشی کاملاً تجربی قلمداد کنند و از همان روشها در تحقیقهای روان شناسی بهره ببرند.

روان شناسی که در آغاز به جای مطالعه سلامت روان به بررسی بیماری روانی پرداخت, تا مدتها مطالعه استعداد بالقوه آدمی را برای کمال نادیده گرفت, اما در سالهای اخیر, شمار روزافزونی از روان شناسان به قابلیت کمال و دگرگونی در شخصیت آدمی روی آورده اند.

(روان شناسان کمال) که بیش تر آنها خود را روان شناسان انسان گرا می دانند, با دیدی نو به ماهیت انسان می نگرند. انسانی که آنها می بینند با آنچه که رفتارگرایی و روان کاوی , یعنی شکل های سنتی روان شناسی ترسیم می کنند, متفاوت است.

روان شناسان کمال با دیده انتقادی به این سنتها می نگرند, چرا که معتقدند نگرش رفتارگرایی و روان کاوی به ماهیت انسان محدود است, و اعتلایی را که آدمی می تواند بدان دست یابد, نادیده می انگارد.

این منتقدان مدعی اند که رفتارگرایی, آدمی را چون ماشین می بیند, یعنی (نظام پیچیده ای که با شیوه های قانونمند رفتار می کند.) انسان به منزله ارگانیسمی منظم, ترتیب یافته و برنامه ریزی شده, با خود انگیختگی و سرزندگی و خلاقیت و چون دماپای (ترموستات) تصویر شده است. روان کاوی نیز تنها جنبه بیمار یا درمانده و ناتوان طبیعت آد می را عرضه داشته است, زیرا کانون توجهش رفتار روان نژند و روان پریش است.فروید و پیروان تعالیم وی نیز اختلالات عاطفی و نه شخصیت سالم, یعنی بدترین و نه بهترین وجه طبیعت انسان را مورد بررسی قرار دادند.نه روان کاوی و نه رفتارگرایی از استعداد بالقوه آدمی برای کمال, و آرزوی او برای بهتر شدن از آنچه هست, بحثی نکرده اند. در واقع, این نگرش ها تصویر بدبینانه ای از طبیعت انسان به دست می دهند. رفتارگرایان, آدمی را پاسخگوی کنش پذیر محرکهای بیرونی, و روان کاوان, او را دستخوش نیروهای زیست شناختی و کشمکش های دوره کودکی می پندارند.

اما آدمی از نظر روان شناسان کمال, بسی بیش از اینهاست.

حامیان جنبش استعداد بشری سطح مطلوب کمال و رشد شخصیت را فراسوی بهنجاری می دانند و چنین استدلال می کنند که تلاش برای حصول سطح پیشرفته کمال, برای تحقق بخشیدن یا از قوه به فعل رساندن تمامی استعدادهای بالقوه آدمی ضروری است. به سخن دیگر رهایی از بیماری عاطفی, یا نداشتن رفتار روان پریشانه برای این که شخصیتی را سالم بدانیم, کافی نیست. نداشتن بیماری عاطفی تنها نخستین گام ضروری به سوی رشد و کمال است, و انسان پس از این گام, راهی دراز در پیش دارد.

ییکی از مهم ترین و برجسته ترین سخنگویان روان شناسی انسان گرایی و یا به تعبیر خود او (نیروی سوم) میان دو نیروی دیگر, یعنی مکتب رفتارگرایی و مکتب تحلیل روانی, آبراهام هارولد مزلو(abraham harold maslow) است. و دیگری دکتر ویکتور فرانکل, البته طرفدران این مکتب بسیارند, وما به دلیل اختصار فقط به نظریات این دو تن در این باره اشاره می کنیم.

 

نفوذ پیشینیان بر روان شناسی انسان گرایی

در نخستین سالهای دهه 1960 جنبشی در روان شناسی امریکا بوجود آمد که به عنوان روانشناسی انسان گرایی یا نیروی سوم شناخته شده است. این جنبش قصد آن نداشت که مانند بعضی از دیدگاههای نو فرویدی*ها یا نو رفتارگرایان شکل تجدید نظر شده یا انطباق یافته*ای از مکتبهای فکری موجود باشد. بر عکس چنانچه از اصطلاح نیروی سوم استنباط می*شود، روانشناسی انسان گرایی می*خواست جای دو نیروی عمده روانشناسی یعنی رفتارگرایی و روانکاوی را بگیرد.

پیش بینی اندیشه*های روان شناسان انسان گرا را مانند همه جنبشها می*توان در آثار روانشناسان پیشین یافت. « فرنتز برنتانو » اظهار داشته بود که روان شناسی باید هشیاری را به عنوان یک کیفیت یکپارچه مطالعه کند. « اوزالد کولپه » هم به روشنی نشان داد که تجربه*های هشیار چندان ساده و ابتدائی هم نیستند. « ویلیام جیمز » در مورد تمرکز بر هوشیاری و توجه به کلیت فرد پافشاری کرد. روانشناسان گشتالت بر تجربه هشیار به عنوان زمینه درست و مفیدی برای مطالعه روان شناسی اصرار داشتند. در پیشینه روانکاوی نیز تعدادی از پایه*های مواضع انسان گرایانه وجود دارند. آدلر ، هورنای ، اریکسون و آلپورت با دیدگاه فروید مبنی بر اینکه افراد زیر نفوذ نیروهای ناهشیار قرار دارند، مخالف بودند. آنها بر این باور بودند که ما در درجه نخست موجوداتی هشیاریم و دارای اختیار و اراده آزاد هستیم.

ظهور روان شناسی انسان گرایی

همانند دیگر جنبشها در روانشناسی نوین به نظر می*رسد که روح زمان موجب می*شود که اندیشه*های پیشایند به یک جنبش واقعی تبدیل شود. روانشناسی انسان گرایی ظاهرا بازتابی از ندای ناآرامی و نارضایتی جوانان سالهای دهه 1960 علیه جنبشهای ماشین گرایی و ماده گرایی فرهنگ معاصر غرب بود. جنبش روانشناسی انسان گرایی به وسیله تاسیس مجله روان شناسی انسان گرایی ، در سال 1961 ، انجمن روان شناسی انسان گرایی امریکا در سال 1962 و شعبه روانشناسی انسان گرایی انجمن روان شناسی امریکا در سال 1971 قوام یافت، اما برخلاف تمامی سمبلها و خصائص یک مکتب فکری ، روانشناسی انسان گرا عمدا یک مکتب نشد. این قضاوت خود روانشناسان انسان گراست که با گذشت سه دهه از آغاز جنبش در گردهمایی سال 1985 که برای بحث درباره ماهیت این رشته تشکیل شده بود، بیان داشتند.

 

روان شناسان انسان گرا

دکتر ویکتور فرانکل

چنانکه گفته شد, یکی از چهره های سرشناس روان شناسی انسان گرا, دکتر ویکتور فرانکل می باشد. او متولد ســال ۱۹۰۵ در وین و دارای دکترای m. d (پزشکی) و ph. d (روان پزشکی) و بنیان گذار مکتب (یا روش) معنی درمانی (logotherapy) و از طرفداران نیروی سوم یا مک تب انسان گرایی می باشد.

تأکید عمده فرانکل بر اراده معطوف به معنی (willto meaning) می باشد.

او با آن دسته از موضعهای روان شناسی و روان پزشکی که وضعیت انسان را حاصل غرایز زیستی یا کشمکش های دوره کودکی یا هر نیروی دیگری می دانند به شدت مخالف است.

تصویر (فرانکل) از طبیعت انسان خوشبینانه است. به نظر او ما انسانها آدمکهای ماشینی کوک شده ای نیستیم تا تنها پاسخهایی را که به ما آموخته اند بازگوییم [مثل نظریه رفتارگرایان] یا محصول تغییرناپذیر روشی که آداب تخلیه را به ما آموخته اند, یا سایر تجربه های دور ان کودکی نیستیم [که روان کاوی فرویدی مدعی آن است]. گذشته بازدارنده و محدود کننده ما نیست, از گذشته رها هستیم. بازیچه صرف عوامل اجتماعی و فرهنگی یا پیرو کور باورها و آداب و رسوم هم نیستیم, سرانجام, شرایط محیطی هر اندازه دشوار باشد و هر اندازه هم جسم ما را بیازارد, باز به طور کامل مسلط بر ما نیست. و ما فاعل مختار هستیم.

او معیار نهایی رشد و پرورش شخصیت سالم را در اراده معطوف به معنای زندگی و نیاز مداوم انسان به جست وجو می داند, اما نه جست وجو برای خویشتن, بلکه برای معنایی که به هستی ما منظوری ببخشد, که نتیجه آن (فرارفتن از خود) است. هر چه بیش تر بتوانیم از خود فرارویم ـ خود را در راه چیزی یا کسی ایثار کنیم ـ انسان تر می شویم, تنها از این راه می توان به راستی خود شد.

جست وجوی معنی, مسؤولیت شخص را به دنبال دارد, تا با احساس مسؤولیت و آزادانه با شرایط هستی خویش رویا رو شویم. و در آن منظوری بیابیم, زندگی پیوسته ما را به مبارزه می طلبد, پاسخ ما نباید سخن و اندیشه, بلکه باید عمل باشد.

او زندگی بدون معنی را, روان نژندی اندیشه زاد (noogenic neuroses) می خواند; ویژگی این حالت نبودن معنی, هدف و منظور در زندگی و احساس تهی بودن است. اینها به جای آن که در زندگی احساسی سرشار و پرتپش داشته باشند, در خلأ وجودی به سر می برند, وضعیتی که به اعتقاد فرانکل در عصرنوین متداول است, او در فرهنگهای بسیاری درجامعه های سرمایه داری و کمونیستی, شواهد خلأ وجودی می بیند که به ویژه در ایالات متحده آمریکا به سرعت گسترش می یابد. و راه حل این مشکل, یافتن معنی زندگی است و گرنه به بیماری روانی محکوم خواهیم بود. او می نویسد:

(ظاهراً عده زیادی از ما (چرا) ی زندگی خود را از دست داده ایم. و به همین سبب تجربه (چگونه) ی وجودمان, هر چند سرشار از رفاه و وفور باشد, دشوارتر شده است.)

بنابراین بیماری روانی نتیجه محتوم نداشتن معنی در زندگی و نیافتن معنای زندگی است.

از نظر فرانکل سه راه معنی بخشیدن به زندگی متناظر با سه نظام بنیادی ارزش هاست:

سه نظام بنیادی ارزش ها از نظر (فرانکل) ۱) ارزش های خلاق ۲) ارزشهای تجربی ۳) ارزش های گرایشی هستند.

ارزش های خلاق و تجربی با تجربه های غنی شده سرشار و مثبت انسانی ـ غنای انسانی از راه آفرینش یا تجربه ـ سر و کار دارد. اما در اوضاع و احوال منفی مثل مرگ و بیماری که نه زیبایی در آن به تجربه می آید و نه مجال آفرینندگی هست, چگونه می توان معنایی یافت؟ در این ج ا پای ارزشهای گرایشی به میان می آید, در موقعیتهایی که دگرگون ساختن آنها یا دوری گزیدن از آنها در توان ما نیست, یعنی در شرایط تغییرناپذیر سرنوشت, تنها راه معقول پاسخگویی, پذیرفتن است. شیوه ای که سرنوشت خود را می پذیریم, شهامتی که در تحمل رنج خود و وقاری ک ه در برابر مصیبت نشان می دهیم, آزمون و سنجش نهایی توفیق ما به عنوان یک انسان است.

معنی در زندگی شاید در لحظات خاصی وجود داشته باشد, نه در همه ساعات زندگی. همان گونه که کوه را با بلندی قله آن می سنجند, معنی دار بودن زندگی را هم باید با اوجهای آن, و نه حضیضهایش سنجید. به نظر فرانکل حتی لحظه اوج ارزش تجربی می تواند سراسر زندگی انسان را س رشار از معنی سازد.

انگیزش شخصیت سالم

در نظام فکری فرانکل تنها یک انگیزش بنیادی وجود دارد; (اراده معطوف به معنی) و آن چنان نیرومند است که می تواند همه انگیزشهای انسانی دیگر را تحت الشعاع قرار دهد. اراده معطوف به معنی برای سلامت روان حیاتی است. در شرایط حاد در زندگی بی معنی, دلیلی برای ادامه زیستن نیست.معنای زندگی برای هر کس یکتا و ویژه تفکر اوست, در افراد مختلف و از لحظه ای تا لحظه دیگر تفاوت پیدا می کند. هر وضعیتی تنها یک پاسخ دارد.

معنی جویی و تنش

جست وجوی معنی می تواند وظیفه ای آشوبنده و مبارزه جویانه باشد و تنش درونی را افزایش دهد, نه کاهش. این تنش شرط سلامت روانی است. اشخاص سالم همواره در تلاش رسیدن به هدفهایی هستند که به زندگی شان معنی می بخشد. و پیوسته با هیجان یافتن مقاصدی تازه رویارو هستند. زندگی خالی از تنش و رو به ثبات, محکوم به روان نژندی اندیشه زاد است.

فرارفتن از خود

او انسان را دارای دو توانمندی منحصر به انسان می داند, (یعنی خود ـ تعالی و از خود رهیدن. این دومی بیان کننده توان و ظرفیت فرد است برای رها یا آزاد ساختن خویش ازخود (نفس). )

کسانی که در زندگی معنی می یابند به حالت (فرارفتن ازخود) می رسند که برای شخصیت سالم واپسین حالت هستی و رسیدن به بالاترین درجه مرحله زندگی به حساب می آید.

او درباره طبیعت انسان (از خود فرارونده) می نویسد:

(انگیزش اصلی ما در زندگی, جست وجوی معنی نه برای خودمان, بلکه برای معناست; و این مستلزم (فراموش کردن) خویشتن است, انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن. او (فرارَوی) را به توانایی چشم به دیدن همه چیز جز خودش تشبیه می کند, مگر این که چشم آب مروارید آورده و بیمار شده باشد, که در این صورت فقط خودش را می بیند.)

اثر معکوس لذت جویی و تلاش برای تحقق خود

درباره لذت جویی و تحقق خود, او معتقد است هر چه بیش تر خوشبختی را هدف خویش قرار دهیم, کمتر دلیلی برای خوشبخت بودن احساس می کنیم… لذت و خوشبختی پیش می آیند و بر شادمانی زندگی می افزایند, اما هدف زندگی نیستند. نمی توان از پی خوشبختی رفت و آن را گرفت, زیرا خوشبختی ثمره طبیعی و خود انگیخته معنی جویی و دستیابی به هدفی بیرون ازخود است. هر چه مستقیم تر در راه تحقق خود بکوشیم, احتمال دستیابی به آن کمتر است. تحقق خود, با از خود فرا رفتن ناسازگار است.

به نظر فرانکل, نظریات او با این نظریه مزلو که بهترین راه دستیابی به تحقق خود را, تعهد و غرقه شدن در کار یا چیزی فراسوی خود می داند سازگار است, مزلو هم معتقد است که آدمی در (تجربه های اوج) ازخود فرا می رود.

ویژگی های شخصیت سالم

فرانکل فهرست ویژگی های شخصیت سالم را به دست نمی دهد, ولی چنان که (شولتس) در (روان شناسی کمال, الگوهای شخصیت سالم) نظریه او را خلاصه کرده است, می توان فهرست آن ویژگی ها را چنین برشمرد:

۱) در انتخاب عمل آزادند.

۲) شخصاً مسؤول هدایت و زندگی و گرایشی هستند که برای سرنوشت خودشان برمی گزینند.

۳) معلول نیروهای خارج از خود نیستند.

۴) در زندگی, معنایی مناسب خود یافته اند.

۵) بر زندگی شان تسلط آگاهانه دارند.

۶) می توانند ارزشهای آفریننده و تجربی یا گرایشی را نمایان سازند.

۷) از توجه به خود فراتر رفته اند.

۸) به آینده می نگرند و به هدفها و وظایف آتی توجه می کنند.

۹) تعهد و غرقه شدن در کار (جنبه مهم کار, محتوای آن نیست, بلکه شیوه انجام آن است, و این به زندگی معنی می بخشد. از راه کار, معنی می جوییم و نه در آن.)

۱۰) ویژگی دیگر انسان های از خود فرا رونده توانایی ایثار عشق و نیز دریافت آن است. عشق هدف نهایی انسان است, مورد محبت قرار گرفتن و عاشق شدن .

به اعتقاد (فرانکل) سه عنصر, جوهر وجود انسان را تشکیل می دهد: معنویت, آزادی, و مسؤولیت. حصول و کاربرد معنویت, آزادی و مسؤولیت با خود ماست, بدون اینها, یافتن معنی و منظور زندگی میسر نیست. و نتیجه نیافتن معنی زندگی چنانکه از پیش آوردیم, بیماری روانی است.

ییکی از نقطه نظرهای مهم فرانکل, که می تواند سلامت و بیماری روانی از نظر او را به خوبی توضیح دهد, نظریه او درباره (ناخودآگاه) است:

(محتوای ناخودآگاه تا آنجا گسترده شده است که خود به دو نوع غریزه مندی ناخودآگاه (غریزه ناخودآگاه (instinctual uncnious) و روحانیت یا معنویت ناخودآگاه (ناخودآگاه روحی یا معنوی = spiritual unconscious) افتراق پیدا کرده است.)

او در نقد روان کاوی فرویدی می گوید:

(می توان گفت که روان کاوی وجود انسان را نهاد زده (ld ified) کرده است. فروید با تنزل (خویش) به یک فرآورده صرف مغز (پدیدارهمایند epipnenomenon) , به خویش خیانت کرد و آن را به نهاد تحویل داد. او همزمان با نادیده گرفتن بعد روحی در ناخودآگاه و غریزی دیدن آن , ناخودآگاه را بد نام کرد.)

 

آبراهام مازلو (مزلو) در تاریخ روان شناسی انسان گرا

بدون تردید روان*شناسی انسانگرا بیش*از هر کس دیگری مدیون اندیشه*های پدر معنوی خویش، آبراهام مزلو است. مزلو که زاده بروکلین نیویورک بود دوران کودکی ناخوشایندی را سپری کرده بود. از یک*سو پدر و مادر وی چندان در وضعیت روانی مناسبی به سر نمی*بردند و به همین دلیل کمترین توجهی به مازلو کوچک نمی*کردند و از سوی دیگر مازلو به دلیل اندام لاغر و بینی بزرگ همواره احساس حقارت می*کرد.در واقع آنچه که به عنوان زیر بنای نظام روان*شناسی آدلر به حساب می*آید یعنی عقده حقارت، مصداق عینی*اش را می*توان در خود مزلو یافت. او برای جبران احساس حقارت خویش به ادامه تحصیل پرداخت و رشته روان*شناسی را برگزید.

 

 

 

در ابتدا مازلو یک رفتارگرای افراطی و پرحرارت بود،و به رویکرد مکانیستی و علوم طبیعی علاقه وافر داشت . معتقد بود که پاسخهای همه مسائل جهانی را می*توان با رویکرد مکانیستی و علوم طبیعی پیدا کرد. اما این دلبستگی چندان دوام نیافت و حوادثی همچون جنگ جهانی دوم و سپس یک رشته تجارب شخصی : تولد نخستن فرزندش و برخورد کردن با سایر اندیشه*ها درباره ماهیت انسان (فلسفه ، روانکاوی و روان شناسی گشتالت) وی را متقاعد کرد که رفتارگرایی بسیار محدودتر از آن است که بتواند پاسخگوی مسائل پایدار انسانی باشد. و قادر به پاسخگویی مسائل بنیادین انسان نیست. در این میان وی تحت تأثیر اندیشه*های آدلر، هورنای، کافکا، ورتایمر و روت بندکیت مردم*شناس آمریکایی قرار گرفت و همین موجب رشد بذر اندیشه*های روان*شناسی انسانگرا در ذهن وی شد.

مازلو همچنین از تماس با برخی از روان شناسان اروپایی که از آلمان نازی گریخته و در ایالات متحده ساکن شده بودند، مانند آدلر ، هورنای ، کافکا و ورتهایمر تاثیر پذیرفت. احساس احترام او نسبت به ورتهایمر و مردم شناس امریکایی روت بندیکیت او را به سوی نخستین مطالعه*اش در مورد اشخاص سالم از نظر روانی و خود شکوفا رهنمون شد. در دانشگاه برندیز در والتام ، ماساچوست ، از 1951 تا 1969 بود که مازلو نظریه*اش را تدوین کرد و پالایش داد و به صورت مجموعه*ای کتاب منتشر ساخت. او از جنبش گروه حساسیت آموزی حمایت کرد و در سالهای دهه 1960 یکی از روان شناسان معروف شد. او در سال 1967 به ریاست انجمن روان شناسی امریکا انتخاب شد.

توجه به سلسله مراتب نیازهای انسان و ویژگیهای افراد خود شکوفا بخش عمده پژوهشهای او را تشکیل می*دهد. ار مباحث مهم دیگر نظریه مازلو در انسان گرایی ویژگیهای شخصیت سالم ، اعتماد به نفس و رابطه آن با سلامت روانی ، فرانیازها یا انگیزه*های متعالی ، تجارب اوج (حالت عرفان) ، حرمت زدایی ، آرمان شهر روانی ، وجدان را می*توان نام برد.

خود شکوفایی

مزلو برآن بود که رفتار انسان توسط سلسله مراتب نیازها برانگیخته می*شود. این نیازها معمولاً در قالب یک هرم ترسیم می*شود که از قاعده تا رأس به این ترتیب شکل می*گیرند؛ نیازهای فیزیولوژیکی، ایمنی، تعلق*پذیری و محبت، احترام و خودشکوفایی.

از نگاه مزلو این نیازهای پنجگانه ذاتی هستند، ولی نحوه ارضای آنها اکتسابی است. مسلماً حصول نیازهای رأس هرم مستلزم تحقق نیازهای پایین*تر است. برای مثال فردی که نیازهای فیزیولوژیکی او ارضا نشده است، تمایلی به ارضای نیاز به احترام ندارد.

مزلو چند ویژگی اساسی برای نیازها در نظر گرفته است که عبارتند از:

۱) نیازهایی که در سطح پایین*تر قرار دارند مانند نیازهای فیزیولوژی نسبت به نیاز*های بالاترهمچون نیاز به خودشکوفایی مقدم بوده و از نیرومندی و قدرت بیشتری برخوردارند.

۲) نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی مربوط به دوران کودکی، نیازهای تعلق*پذیری و احترام متعلق به دوران نوجوانی و نیاز به خود شکوفایی در میانسالی پدیدار می*شود.

۳) عدم ارضای نیازهای پایین*تر که نیازهای کمبود «deficiency needs» نامیده می*شود، فرد را با بحران مواجه می*کند در حالی که به تعویق انداختن ارضای نیازهای بالاتر، بحران به دنبال ندارد.

۴) هر چند ارضای نیازهای بالاتر برای بقا چندان ضروری نیست، اما ارضای آنها موجبات رشد و بالندگی فرد را فراهم می*آورد و به همین دلیل به نیازهای رشد یا هستی «growth or being needs» معروف هستند.

موج نارضایتی از نفوذ ماشین*گرایی و ماده*گرایی در سال*های دهه ۱۹۶۰ را می*توان در دانشجویان و ترک*تحصیل کرده*های آن زمان که به هیپی [hippie] معروف بودند مشاهده کرد. این گروه بر تحقق قابلیت*های خود تأکید می*کردند و اصل لذت*جویی و مغتنم شمردن زمان حال را مورد توجه قرار می*دادند

۵) ارضای نیازهای بالاتر مستلزم شرایط مناسب بیرونی (اجتماعی، اقتصادی و سیاسی) است.

۶) نکته قابل توجه این است که هر چند توجه به سلسله مراتب این نیازها ضروری است، ولی به آن معنا نیست که ظهور یک نیاز مستلزم تحقق صددرصدی و کامل نیاز قبلی باشد. به همین دلیل مزلو درصد نزولی ارضا را برای هر نیاز بیان کرده است. «شولتز ۱۳۸۶»

 

در سلسله مراتب نیازهای مزلو خودشکوفایی «self actualization» در رأس هرم قرار دارد. در واقع مزلو نخستین روان*شناسی بود که مفهوم خودشکوفایی را مطرح کرد. فرانک برونو در کتاب فرهنگ توصیفی روان*شناسی در این باب می*نویسد: «مزلو نشان داد که خودشکوفایی در سلسله مراتب انگیزه*های انسانی مقام بالایی دارد؛ بالاتر از سائق*های زیستی، کنجکاوی، نیاز به احساس امنیت و حتی نیاز به عشق. به عقیده مزلو غالب انگیزه*های انسان نیازهای کمبود است و وجود آنها به دلیل کمبود است. البته گفته می*شود خودشکوفایی نوعی نیاز هستی است؛ میل به ارضای نیروی مثبت در وجود.

 

 

به گفته مزلو هر چند که خود شکوفایی، گرایش ذاتی فرض می*شود، گرایشی ضعیف است مانند زمزمه*ای در درون یا صدایی است آرام، از این رو بهتر است شخص نسبت به این زمزمه یا صدای آرام حساس باشد «طاهری، ۱۳۸۴/ ۱۱۹،۱۲۰».

 

کارل راجرز در تاریخ روان شناسی انسان گرا

یکی از چهره*های معروف روان شناسی انسان گرا ، کارل راجرز است. در سال ۱۹۰۲ در یکی از حومه*های شهر شیکاگو کودکی چشم به جهان گشود که بعدها به عنوان یکی از منادیان روان*شناسی انسانگرا مطرح شد. راجرز هر چند در دوران کودکی، منزوی و تنها بود و سخت تحت سیطره عقاید والدینش قرار داشت با وجود این در دوران جوانی خویش اعتقادهای رادیکال والدینش را رها کرده و برآن شد که هر فرد باید به تناسب تفسیری که از رویدادها و جهان ارائه می*کند، زندگی خویش را بنا کند.

او در دوران تحصیل در دانشگاه به عنوان نماینده فدراسیون جهانی دانش آموزان مسیحی به چین سفر کرد و ظاهرا تحت تاثیر این تماس با فرهنگ شرقی ، دید جدیدی نسبت به انسان پیدا کرد. تحصیلات راجرز در رشته*های تاریخ و روان شناسی بود. او پس از پایان تحصیلات خود در رشته تاریخ به عضویت پیروان یک انجمن دینی در نیویورک در آمد، اما در عین آشفتگی به این محیط روحانی متوجه شد که نمی*تواند به آئین خاصی پایبند باشد و تصمیم گرفت کوششهای خود را در زمینه امور تربیتی و درمان متمرکز سازد. در نتیجه بخشی از عقاید وی در مورد ویژگیهای طبیعت انسان محصول تماسهایی است که او با مراجعان خود داشته است.

کوششهایی که راجرز در تشکیل و رهبری گروههای کوچک معمول می*داشت و نیز تلاشهای او در زمینه آموزش و پرورش ، همگی به صورتی او را در عقایدی که در مورد روان شناسی انسان بدست آورده بود، تائید و تقویت می*کردند و بر غنای باورهای روان شناختی وی می*افزودند. راجرز طرز تفکر خود را مرهون محیط فرهنگی خویش می*دانست که بر سنتهای یهودی مسیحی متکی بود. او با اعتمادی که به عقاید خویش داشت، آرزو می*کرد گسترش جهانی پیدا کند و می*کوشید نظریه*های خود را برای افراد بیشتری توضیح دهد. تحقق خود ، توافق و عدم توافق ، انسان با کنش کامل ، توجه مثبت غیر مشروط ، درمان مبتنی بر مراجع محوری و ... از مفاهیم نظریه انسان گرایانه راجرز هستند.

آنچه موجب شهرت راجرز شد، رویکرد درمانی وی بود که درمان متمرکز بر شخص «person centered therapy» نامیده می*شود. فرانک برونو رویکرد درمانی راجرز را چنین تعریف می*کند: «درمان متمرکز بر درمانجو (شخص) شیوه*ای است در یاری دادن اشخاص مبتلا به مشکلات گوناگون که درمانگر در آن، فضایی مملو از پذیرش عاطفی ایجاد می*کند. این فضا توانایی درمانجو را برای بیان و کشف خود تقویت می*کند. کانون توجه درمانگر خود درمانجوست نه نشانه*های بیماری او«طاهری، ۱۳۸۴/ ۱۳۳».

هسته اصلی رویکرد درمانی راجرز غیر رهنمودی «nondirective» بودن آن است. منظور از روان*درمانی بی*رهنمود «nondirective therapy» این است که فرد مراجعه کننده بدون راهنمایی یا با حداقل راهنمایی توسط درمانجو به تعمق در درون خویش بپردازد و مسیر خودشکوفایی خویش را جستجو کند. در چنین رویکردی داوری ارزشی نسبت به فرد مراجعه*کننده از سوی درمانگر انجام نمی*شود و تمام تلاش*ها در جهت تقویت عزت نفس درمانجو انجام می*شود. در واقع در نگاه راجرز مسوولیت درمان نه به عهده درمانگر بلکه به عهده خود مراجعه*کننده است.

از نظر راجـرز انـسان ذاتا ماهيتي مثبت دارد و مسير حركت او در مجموع به سوي خـود شـكـوفـايي ، رشـد و اجتماعي شدن است . هر چند كه در نظريه فرويد انسان از بنياد غير منطقي ، غير اجتماعي و مخرب است ، اما به نظر گـاهي ممكن است انسان چنين باشد.ولي اين زماني اتفاق مي افتد كه دچار نوروز است و مانند يك انسان شكوفا عمل نمي كند .

رویکرد درمانی راجرز

آنچه موجب شهرت راجرز شد، رویکرد درمانی وی بود که درمان متمرکز بر شخص «person centered therapy» نامیده می*شود. فرانک برونو رویکرد درمانی راجرز را چنین تعریف می*کند: «درمان متمرکز بر درمانجو (شخص) شیوه*ای است در یاری دادن اشخاص مبتلا به مشکلات گوناگون که درمانگر در آن، فضایی مملو از پذیرش عاطفی ایجاد می*کند. این فضا توانایی درمانجو را برای بیان و کشف خود تقویت می*کند. کانون توجه درمانگر خود درمانجوست نه نشانه*های بیماری او«طاهری، ۱۳۸۴/ ۱۳۳».

هسته اصلی رویکرد درمانی راجرز غیر رهنمودی «nondirective» بودن آن است. منظور از روان*درمانی بی*رهنمود «nondirective therapy» این است که فرد مراجعه کننده بدون راهنمایی یا با حداقل راهنمایی توسط درمانجو به تعمق در درون خویش بپردازد و مسیر خودشکوفایی خویش را جستجو کند. در چنین رویکردی داوری ارزشی نسبت به فرد مراجعه*کننده از سوی درمانگر انجام نمی*شود و تمام تلاش*ها در جهت تقویت عزت نفس درمانجو انجام می*شود. در واقع در نگاه راجرز مسوولیت درمان نه به عهده درمانگر بلکه به عهده خود مراجعه*کننده است.

 

سنتزی برای دو فرا روایتِ روانکاوی و رفتارگرایی

 

با گذشت بیش از یک قرن از عمر روان*شناسی نوین و ظهور مکاتب مختلف طی این سال*ها، ۲ مکتب فکری عمده یعنی رفتارگرایی و روانکاوی همچنان در کانون توجه روان*شناسان قرار دارند. در این میان با ظهور روان*شناسی انسانگرا «humanistic psychology» در دهه ۱۹۶۰ که از آن به روان*شناسی بشردوستانه نیز تعبیر می*شود «نیروی سوم» در روان*شناسی نوین شکل گرفت. این جنبش که در آمریکا پدید آمده بود، مدعی شد که می*تواند جایگزین مناسبی برای ۲ مکتب قبلی باشد. آبراهام مزلو در مقام پدر معنوی روان*شناسی انسانگرا به پیشرفت و گسترش آن بسیار کمک کرد.

 

جنبش روان*شناسی انسانگرا بر تجربه هشیار، انگیزه*های عالی انسان، آزادی اراده، خلاقیت فردی بیش*ازپیش تأکید کرد. نگاهی به پیشینه روان*شناسی انسانگرا حاکی از این مطلب است که زمینه*های اصلی این جنبش سال*ها پیش از آغاز رسمی آن مطرح شده است. برای مثال فرنز برنتانو که از منادیان روان*شناسی گشتالت است معتقد بود که هشیاری در قالب یک «کیفیت یکپارچه» و نه به عنوان «محتوایی مولکولی» باید مورد بررسی روان*شناسی قرار گیرد. از سوی دیگر رگه*هایی از مواضع انسانگرایانه را می*توان در اندیشه*های آدلر، هورنای، اریکسون و آلپورت نیز مشاهده کرد، کسانی که با نظریه نفوذ نیروهای ناهشیار فروید بشدت مخالف و برجنبه*های هشیار تاکید می*کردند.

حال این سوال مطرح می*شود که آیا همچون دیگر مکاتب روان*شناسی که ظهورشان متناسب با روح زمان حاکم بود، ظهور انسانگرایی نیز معلول شرایط زمان خویش بود؟ بدون شک پاسخ مثبت است. موج نارضایتی از نفوذ ماشین*گرایی و ماده*گرایی در سال*های دهه ۱۹۶۰ را می*توان در دانشجویان و ترک*تحصیل کرده*های آن زمان که به هیپی [hippie] معروف بودند، مشاهده کرد. این گروه بر تحقق قابلیت*های خود تأکید می*کردند و اصل لذت*جویی و مغتنم شمردن زمان حال را مورد توجه قرار می*دادند.

 

نقد رفتارگرایی و روانکاوی

منادیان روان*شناسی انسانگرا در گام نخست، به نقد آموزه*های ۲ مکتب مطرح زمان خویش یعنی رفتارگرایی و روانکاوی پرداختند و آموزه*های این دو مکتب را مغایر با ارزش و جایگاه واقعی انسان دانستند. آنان رفتارگرایی را رویکردی سطحی و تصنعی می*دانستند که ماهیت انسان را در حد یک موش آزمایشگاهی کاهش داده است که هیچ اراده و اختیاری برای آن متصور نیست. از سوی دیگر رویکرد جبرگرایانه روانکاوی فروید در کنار بی*تفاوتی به جایگاه مهم هشیاری موجب شد که روانکاوی فروید نیز از سوی روان*شناسان انسانگرا طرد شود.

در واقع هدف اصلی روان*شناسی انسانگرا احیای جنبه*های مغفول ماهیت انسان بود که تاکنون درصدرتوجه نبود. چنین هدفی در اندیشه*های ۲ روان*شناس مشهور آبراهام مزلو و کارل*راجرز نمایان شد.

*● کارل راجرز

در سال ۱۹۰۲ در یکی از حومه*های شهر شیکاگو کودکی چشم به جهان گشود که بعدها به عنوان یکی از منادیان روان*شناسی انسانگرا مطرح شد. راجرز هر چند در دوران کودکی، منزوی و تنها بود و سخت تحت سیطره عقاید والدینش قرار داشت با وجود این در دوران جوانی خویش اعتقادهای رادیکال والدینش را رها کرده و برآن شد که هر فرد باید به تناسب تفسیری که از رویدادها و جهان ارائه می*کند، زندگی خویش را بنا کند.

اظهارنظر

محور اصلی نظام فکری انسانگرایی «humanism» ارزش دادن به تمایلات و ارزش*های انسانی است. اصطلاح روان*شناسی انسانگرا که نخستین بار توسط آلپورت در ۱۹۳۰ مطرح شد در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شکوفا شد و به مخالفت با دو رویکرد روانکاوی و رفتارگرایی پرداخت.

روان*شناسان انسانگرا، روانکاوی فروید را متهم می*کردند که صرفاً بر جنبه آشفته طبیعت انسان متمرکز شده است. از سوی دیگر رفتارگرایان نیز به دلیل این*که رفتار انسان*ها را به رفتار موش*های سفید بزرگ تقلیل و محدود می*کردند و از جنبه*های پیچیده رفتار غافل بودند مورد نقد روان*شناسان انسانگرا قرار گرفتند. با وجود تأثیر شگرف روان*شناسی انسانگرا، هرگز عملاً این رویکرد در قالب یک مکتب روان*شناسی معرفی نشد. دلایل متعددی برای چنین ناکامی می*توان ذکر کرد. در این میان نبود پژوهش*های دانشگاهی، عدم*تربیت دانشجویان در مقاطع بالاتر برای ادامه سنت و رویکرد انسانگرایانه را می*توان از جمله مهم*ترین دلایل برشمرد.

 

 

 

 

 

منابع:

سایت های iranianuk / مقالات ارسالی به آفتاب / رشد / نورپرتال

 

۱- برونو فرانک، فرهنگ توصیفی روان*شناسی، ترجمه طاهری ویاسائی، ناهید، ۱۳۸۴.

۲- پورافکاری نصرت*الله، فرهنگ جامع روان*شناسی روانپزشکی، فرهنگ معاصر، ۱۳۸۶.

۳- شولتز داون پی، شولتز سیدنی الن، نظریه*های شخصیت، ترجمه سید محمدی یحیی، ویرایش، ۱۳۸۶.

۴- شولتز داون پی، شولتز سیدنی الن، تاریخ روان*شناسی نوین، ترجمه سیف و همکاران، دوران، ۱۳۸۶.

محمدمهدی میرلو

 

5. اداره اطلاعات سازمان ملل متحد, راهنمای سازمان ملل, ترجمه منصور فراسیون, تهران, وزارت علم و آموزش عالی, ۱۳۵۴, ۸۹۶.

6. هنریک میزیاک و ویرجینیا استاوت سکستون, تاریخچه و مکاتب روان شناسی, ترجمه احمد رضوانی, مشهد مقدس, معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی, ۱۳۷۱ / ۴۸۱.

7. ر ک: گوردون ویلارد آلپورت, رشد شخصیت, ترجمه فاطمه افتخاری, تهران, کتابهای سیمرغ, ۱۳۵۶, ۱۵.

8. هنریک میزیاک و ویرجینیا استاوت سکستون, تاریخچه و مکاتب روان شناسی/ ۴۸۰.

9. واژه ( growth) به معنی رشد است, اما مترجم گرامی با توجه به معنی پذیرفته شده نزد روان شناسان نیروی سوم وانسان گرا, آن را در همه موارد کتاب (روان شناسی کمال, الگوهای شخصیت سالم) به کمال ترجمه کرده اند.

 

۱0. دوآن شولتس, روان شناسی کمال, الگوهای شخصیت سالم. گیتی خوشدل, تهران نشر نو, ۱۳۶۹ , ۷.

11. دوآن شولتس, روان شناسی کمال, الگوهای شخصیت سالم / ۸.

۱2. ورنون نوردبی و کالوین هال, راهنمای زندگی و نظریه های روان شناسان بزرگ, ترجمه دکتر احمد به پژوه و دکتر رمضان دولتی, تهران, انتشارات تربیت, ۱۳۷۷, ۱۶۱.

13. ویکتور فرانکل, خدا در ناخودآگاه, ترجمه ابراهیم یزدی , ۳۵.

14. مزلو در کتاب روان شناسی بودن صفحه ۵۵ می نویسد:

 

15. ابراهام هارولد مزلو, انگیزش و شخصیت, ترجمه احمد رضوانی, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, ۱۳۷۵ , ۷ و ۸.

16. همو, افقهای والاتر فطرت انسان, ترجمه احمد رضوانی, مشهد, آستان قدس رضوی, ۱۳۷۴ , ۲۴ تا ۲۷.

روان شناسی شناختی - رویکرد رفتاری- عقلانی - عاطفی الیس

روان شناسی شناختی

رویکرد رفتاری- عقلانی - عاطفی الیس


Dr Hamideh Jahangiri

MD., M.Sc., Department of Psychology, Payame Noor University, Tehran, Iran


از رویکردهای برجسته روان شناسی شناختی می توان به دیدگاه الیس اشاره کرد. این نظریه پرداز درمانگری فعال، آموزشی، رهنمودی، و صریح با روش کار مستقیم بوده است. وی اعتقاد داشت که سریعاً بعد از ایجاد ارتباط حسنه باید بر نظام اعتقادی مراجع تمرکز کرد. وی با تاثیر از فلسفه رواقی و همچنین کارهای آدلر شدیداً تاکید داشت که این حوادث و پدیده ها نیستند که انسان را مضطرب یا بر آشفته می کنند بلکه از نظر وی برداشت انسان از مسائل زندگی است که سلامتی یا بیماری او را رقم می زند.

 

رشد ویژگی های شخصیت در دیدگاه الیس

رشد ویژگی های شخصیت در دیدگاه الیس از سه مرحله می گذرد که شامل:

- بیولوژیکی

- اجتماعی

- روان شناختی.

 

مرحله اول : بیولوژیک

در مرحله اول انسان با آمادگی شدید برای هر گونه تفکر بد به دنیا می آید. دیدگاه الیس در این بعد یا مرحله دیدگاهی بدبینانه است. وی معتقد بود که انسان گرایش مفرط به سهل انگاری، به برتر دانستن خود از دیگران، به تخریب خود و به مبرم جلوه دادن نیازهای طبیعی خودش دارد. از دیدگاه الیس انسان آمادگی ذاتی شدیدی برای حرکت در جهت مسائل منفی دارد.

 

مرحله دوم : اجتماعی

با این حال در مرحله دوم یا اجتماعی نوع تربیت وی در خانواده تعیین کننده است. به عبارت دیگر آموزشهای اولیه خانواده جهت این گرایش ذاتی را تعیین می کند. بنابراین عامل ایجاد کننده اختلال از نظر وی فرهنگ خانواده است. الیس به پیروی از افکار آدلر اعتقاد داشت که انسان نیازمند به روابط اجتماعی است و سلامتی روان در گرو میزان اهمیتی است که هر فرد به خودمداری یا داشتن روابط اجتماعی متقابل با دیگران می دهد.

 

مرحله سوم : روان شناختی

در نهایت از بعد روان شناختی در دیدگاه وی همه چیز بستگی به خود فرد دارد. در نهایت الیس اصالت در تصمیم گیری و رفتار کردن را به خود فرد می دهد. او اعتقاد دارد که علل نگه دارنده یا به اصطلاح تداوم بخش اختلال روانی چیزی نیست جز اصرار فرد بر خودگویی های منفی. از این روی افراد با نوع تفکر خودشان زمینه ساز اختلال روانی می شوند.

 

درمان در شیوه الیس:

در شیوه الیس درمانگر تلاش می کند که مراجع را به بصیرتی نائل کند که سه سطح دارد. سطح اول مراجع بداند که درست است که اختلال در زمان حال دیده می شود، اما علتی دارد که به زمان حال کشیده شده است. دوم اینکه اختلال در زمان حال تداوم دارد. همان گفتگوی پنهان با خود یا خودگویی های منفی است. در سطح سوم که باعث وضعیت بهبودی می شود بیمار باید به مسئولیت خود در اصلاح نوع تفکر یا نظام باورهای غلط اقرار کند و فعالانه در جهت آن حرکت کند.

الیس به یکی از سردمداران رویکرد شناختی معروف شده است. او مدعی بود، نقطه تمایز درمانش با سایر نظام های درمانی در این است که درمانگر، فلسفه زندگی به مراجع یاد می دهد. با این حال تفاوت آدلر و الیس در اینجاست که الیس متمرکز بر آموزش فلسفه تفکر است اما روش آدلر با تاکید بر تغییر انگیزه های اشتباه رفتار مراجع، در جهت اصلاح سبک زندگی از طریق ایجاد علاقه اجتماعی بوده است. هدف نهایی شناخت درمانگران، این می باشد که مراجعان بین قضاوت درباره ماهیت خود و قضاوت درباره افکار خود تمائز قائل شوند.

روان شناسی شناختی - تحریف های شناختی چیست؟

روان شناسی شناختی

تحریف های شناختی چیست؟

 

Dr Hamideh Jahangiri

MD., M.Sc., Department of Psychology, Payame Noor University, Tehran, Iran


کدام اوّل بوده‌اند: مرغ یا تخم‌مرغ؟ کدام اوّل بوده‌اند: افسردگی یا افکار بدبینانه؟ من به پرسش نخست پاسخ نمی‌دهم امّا پاسخم به پرسش دوم ممکن است باعث تعجب شما گردد.

در بسیاری از موارد، افسردگی در واقع حاصل افکار منفی است. هنگامی که اتفاق بدی روی می‌دهد، ما با افکاری از قبیل: «عیب از من است»، «من بدشانس هستم» یا «هیچ چیز هرگز به میل من پیش نمی‌رود»، شروع به سرزنش خود می‌کنیم. این افکار می‌تواند ما را در یک پلکان مارپیچی تا قعر افسردگی کامل فرو ببرد. بنابراین، همان گونه که ملاحظه می‌کنید «ما همانی هستیم که می‌اندیشیم».

این مفهوم، اصول راهنمایی است که در پشت درمانِ شناختی قرار دارد، یکی از انواع روان درمانی­های شناختی در قرن بیستم توسط نظریه پرداز، آرون تی بک در سال 1960 میلادی مطرح گردید. اگر ما به یک چیز بارها و بارها فکر کنیم، کم‌کم شروع می‌کنیم به باور کردن این که آن چیز حقیقی است و واقعیت دارد. برای غلبه بر افسردگی باید این افکار خودکار را متوقف سازیم و آنها را با افکار واقعی­‌تر و مثبت­‌تری جایگزین کنیم. با خفه کردن افکار بد در نطفه، می‌توان جلوی افسردگی را پیش از آن که حتی آغاز شود، گرفت.

در درمانِ شناختی، رایج­ترین تحریف­شناختی که در ادبیات علمی به آنها اشاره می شود 10 مورد زیر هستند که ما را به سمت افسردگی سوق می دهند. حال ببینید آیا شما خود متعلق به یکی از آنها می باشید.

 

تفکر همه یا هیچ

جان به تازگی در محل کارش تقاضای ترفیع کرده است. امّا کار به کارمند دیگری که از او با تجربه ‌تر است داده می‌شود. جان خیلی دوست داشت که به این موقعیت شغلی دست یابد امّا اکنون حس می‌کند که هرگز ترفیع پیدا نخواهد کرد. او حس می‌کند که از نظر شغلی یک آدم کاملاً شکست خورده است.

 

تعمیم افراطی

لیندا خیلی تنهاست و غالباً اکثر وقتش را در خانه می‌گذراند. دوستانش به او پیشنهاد می‌کنند که برای صرف شام از خانه خارج شود و با دیگران ملاقات کند. لیندا فکر می‌کند که تلاش برای ملاقات کردن دیگران بی‌فایده است. او معتقد است که هیچکس واقعاً او را دوست ندارد و رفتار همه مردم ساختگی است.

 

فیلترهای ذهنی

مری روز بدی داشته است. هنگام رانندگی به طرف خانه، یک راننده با خوشرویی به او راه داده تا از فرعی به اصلی بپیچد اما بعد از آن یک راننده دیگر با سرعت جلوی او پیچید و چیزی نمانده بود که با هم تصادف کنند. او زیر لب غرغر می‌کند که همه مردم این شهر بی‌ ملاحظه و بی ‌شعورند.

 

 بی‌اعتبار کردن نکات مثبت

روندا به تازگی عکس انداخته است. دوستش به او می‌گوید که چقدر صورتش در عکس زیبا افتاده است. روندا این تعریف دوستش را چنین پاسخ می‌دهد که حتماً عکاس تصویرش را دستکاری کرده است زیرا او در زندگی واقعی هرگز اینقدر زیبا به نظر نمی‌آید.

 

زود نتیجه گیری کردن

چاک در رستوران منتظر دوستش است. 40 دقیقه از زمان رسیدن او بر سر قرار گذشته است اما دوستش هنوز نیامده است. چاک با خودش فکر می‌کند که حتماً کار اشتباهی از او سر زده و دوستش دارد بدین ترتیب تلافی می کند. این در حالی است که دوستش در ترافیک گیر کرده است.

 

بزرگ ‌نمایی و کوچک ‌نمایی

اسکات فوتبالیست است. او در یک بازی مهم که هفته‌ها برای آن تمرین کرده بودند بازی بسیار ضعیفی کرد ولی در آخرِ بازی، گل پیروزی بخش را برای تیمش به ثمر رساند. هم تیمی‌هایش به تعریف و قدردانی از او پرداختند. امّا اسکات به آنها گفت که باید بهتر از این بازی می‌کرد و گلی که زد نیز صرفاً شانسی بود.

 

استدلال هیجانی

لورا نگاهی به خانه درهم ریخته و نامرتبش می‌کند و از فکر نظافت کردن و آراستن خانه، حس خستگی و عذاب می‌کند. به خودش می‌گوید: «این کار بی فایده است. چرا باید این کار را بکنم؟ فردا دوباره روز از نو، روزی از نو

 

بایدها و نبایدها

دیوید در اتاق انتظار پزشکش نشسته است. پزشک هنوز به مطب نیامده و مدتی از زمان ویزیت او نیز گذشته است. دیوید که کاملاً کلافه شده، با خود فکر می‌کند: « با این مقدار پولی که به او می ‌دهم باید سر وقت به مطب بیاید. باید احترام بیشتری به بیمارانش بگذارد. باید با ملاحظه ‌تر باشد. باید ...» در پایان، آنچه در او شکل گرفته احساس خشم و آزردگی است.

 

برچسب زنی

دونا رژیم غذائیش را به طور کامل رعایت نکرده و کمی بیش از مقدار معین غذا خورده است. او دائم با خود فکر می‌کند:« همین روزهاست که از چاقی مثل خرس شوم! »

 

به خود گرفتن

پسر جین خوب درس نمی‌خواند و نمره‌های بسیارکمی می‌گیرد. او حس می‌کند که مادر بدی است. حس می‌کند که تقصیر اوست که پسرش خوب درس نمی‌خواند.

اگر هر یک از این رفتارها را در خود سراغ دارید، تقریباً تا نیمه راه را رفته‌اید. این تمرین به شما کمک خواهد کرد. برای چند هفته، به دقت مراقب شیوه‌های خود تخریبی در واکنش‌هایتان نسبت به شرایط مختلف باشید. سعی کنید واکنش‌های خودکار (اتوماتیک) خود را شناسایی کنید. اکنون هر یک از 10 تحریفِ شناختی فوق را در نظر می‌گیریم و راهبردهایی برای از عهده برآمدن و کنار آمدن ارائه می‌کنیم که به شما کمک می‌کنند تا غم و غصه‌ها را پیش از آن که حتی شروع شوند از بین ببرید.

 

راهبردهایی برای غلبه بر افکار منفی

 

تفکر همه یا هیچ

جان به تازگی در محل کارش تقاضای ترفیع کرده است. امّا کار به کارمند دیگری که از او با تجربه ‌تر است داده می‌شود. جان خیلی دوست داشت که به این موقعیت شغلی دست یابد امّا اکنون حس می‌کند که هرگز ترفیع پیدا نخواهد کرد. او حس می‌کند که از نظر شغلی یک آدم کاملاً شکست خورده است.

مشخصه این نوع طرز تفکر، به کار بردن عبارت های مطلق انگارانه ای چون «همیشه»، «هرگز» و « تا ابد» است. موقعیت‌های بسیار کمی در زندگی وجود دارند که تا این اندازه مطلق باشند. آنچه معمولاً وجود دارد در ناحیه خاکستری است. نه سیاهِ سیاه و نه سفیدِ سفید. بنابراین، این کلمات را بجز در مواردی که حقیقتاً صدق می‌کنند به کار نبرید و به دنبالِ یافتن توصیف دقیق‌تری از شرایط باشید. جان می‌توانست این‌گونه با مسأله ترفیع پیدا نکردن خود کنار بیاید:

«من این شغل را خیلی دوست داشتم. امّا به فرد با تجربه‌ تری داده شد. این کار باعث ناراحتی من شد امّا این به معنی نیست که من کارمند خوبی نیستم. در آینده باز هم موقعیت‌های شغلی خوبی برایم پیش خواهد آمد. بنابراین من به کارم با جدّیت ادامه خواهم داد تا هنگامی که آن موقعیت‌ها پیش امد آماده باشم. این شکست به معنی پایان کار من نیست. رویهم رفته من کارمند خوب و ممتازی هستم

 

تعمیم افراطی

لیندا خیلی تنهاست و غالباً اکثر وقتش را در خانه می‌گذراند. دوستانش به او پیشنهاد می‌کنند که باید از خانه خارج شود و با دیگران ملاقات کند. لیندا فکر می‌کند که تلاش برای ملاقات کردن دیگران بی‌فایده است. او معتقد است که هیچکس واقعاً او را دوست ندارد و رفتار همه مردم مردم ساختگی است.

هنگامی که یک نفر به تعمیم افراطی می‌پردازد، یک یا چند مورد خاص را در نظر می‌گیرد و فرض می‌کند که بقیه موارد نیز همین‌گونه هستند. آیا رفتار همه مردم ساختگی است و هیچکس او را دوست ندارد؟ آیا دوستانش که به او پیشنهاد می‌کنند از خانه خارج شود، واقعا دوستش ندارند؟ مطمئناً کسی هست که به فکر او باشد. بار بعد که خواستید به تعمیم افراطی بپردازید به یاد بیاورید که حتی با وجودی که یک گروه از مردم ممکن است وجوه مشترکی داشته باشند، امّا تک ‌تک آنها با یکدیگر فرق دارند و دارای شخصیت های منحصر به خود می باشند. هیچ دو آدمی کاملا مثل هم نیستند. ممکن است رفتار بعضی از آدمها ساختگی و تصنعی باشد. ممکن است آدمهایی هم باشند که شما را دوست نداشته باشند. امّا همه آدمها این گونه نیستند. با تصوّر کردن این که هیچکس شما را دوست ندارد، دیواری به دور خود می‌کشید که مانع دستیابی شما به آن چیزی که بیش از هر چیز به آن احتیاج دارید، یعنی دوستی، می‌شود.

 

فیلترهای ذهنی

مری روز بدی داشته است. هنگام رانندگی به طرف خانه، یک راننده با خوشرویی به او راه داده تا از فرعی به اصلی بپیچد اما بعد از آن یک راننده دیگر با سرعت جلوی او پیچید و چیزی نمانده بود که با هم تصادف کنند. او زیر لب غرغر می‌کند که همه مردم این شهر بی‌ملاحظه و بی‌شعورند.

هنگامی که فرد قربانی فیلترهای ذهنی می‌شود، تنها رویدادهای بد زندگی به چشمش جلوه می‌کند و رویدادهای مثبت نادیده گرفته می‌شود. یاد بگیرید که در پس هر ابری، در جستجوی اشعه درخشان و تابناک خورشید باشید. همه چیز به این بستگی دارد که خودتان اجازه دهید چگونه رویدادها بر شما تأثیر بگذارند. مری اگر به رفتار آن راننده‌ای که به او اجازه عبود داد، توجه می‌کرد می‌توانست تمام روزش را تغییر دهد.

 

بی ‌اعتبار کردن نکات مثبت

روندا به تازگی عکس انداخته است. دوستش به او می‌گوید که چقدر صورتش در عکس زیبا افتاده است. روندا این تعریف دوستش را چنین پاسخ می‌دهد که حتماً عکاس تصویرش را دستکاری کرده است زیرا او در زندگی واقعی هرگز اینقدر زیبا به نظر نمی‌آید.

ما بعضی وقت‌ها استاد منفی جلوه دادن چیزهای مثبت هستیم. بخشی از این کار به خاطر اعتماد به نفس پایین است. ما حس می‌کنیم که شایستگی چیزی را نداریم. برگرداندن این

 وضع در واقع بسیار آسان است. بار بعد که کسی از شما تعریف کرد، در مقابل آن ندای درونی که به شما می‌گوید شایسته این تعریف نیستید مقاومت کنید. فقط کافی است بگوئید «متشکرم» و لبخند بزنید. هر چقدر این کار را بیشتر بکنید، برایتان آسانتر می‌شود.

 

زود نتیجه‌ گیری کردن

چاک در رستوران منتظر دوستش است. 40 دقیقه از سر قرار گذشته است.

چاک با خودش فکر می‌کند که حتماً کار اشتباهی از او سر زده و دوستش دارد بدین ترتیب تلافی می کند. این در حالی است که دوستش در ترافیک گیر کرده است.

یک بار دیگر، ما قربانی عدم اعتماد به‌ نفس خود شده‌ایم. ما بدترین حالت را در نظر می‌گیریم و از پیش، خود را برای ناراحت شدن آماده می‌کنیم. زمانی که می‌فهمیم تمام نگرانی‌هایمان بی‌اساس بوده است خود را به خاطر استرسی که به خود وارد کردیم سرزنش می‌کنیم. دفعه دیگر به نتیجه‌گیری‌هایتان شک کنید. بدین ترتیب، بسیاری از نگرانی‌های غیرضروری را از خود دور می‌سازید. امّا چنانچه نگرانی شما پایه در واقعیت داشت بهتر است آن فرد را از زندگی خود کنار بگذارید.

 

بزرگ ‌نمایی و کوچک ‌نمایی

اسکات فوتبالیست است. او در یک بازی مهم که هفته‌ها برای آن تمرین کرده بودند بازی بسیار ضعیفی کرد ولی در آخرِ بازی، گل پیروزی بخش را برای تیمش به ثمر رساند. هم تیمی‌هایش به تعریف و قدردانی از او پرداختند امّا اسکات به آنها گفت که باید بهتر از این بازی می‌کرد و گلی که زد نیز صرفاً شانسی بود.

آیا تاحالا تلسکوپی را برعکس در دست گرفته و به چیزی نگاه کرده‌اید؟ همه چیز نازک‌تر و کوچکتر از آنچه هست دیده می‌شود. امّا هنگامی که از انتهای دیگر (جهت درست) تلسکوپ نگاه کنید همه چیز بزرگتر به چشم می‌آید. افرادی که به دام بزرگ ‌نمایی و

کوچک نمایی گرفتار می‌شوند، انگار به تمام موفقیت‌هایشان از جهت برعکس تلسکوپ و به تمام ناکامی‌هایشان از جهت درست تلسکوپ می‌نگرند.

چه کاری می‌توان انجام داد که به این دام گرفتار نشد؟ آیا این گفته قدیمی را به یاد می‌آوردید که (جنگل دیده نمی شد، زیرا درختان مانع دیدن جنگل می شدند؟) هنگامی که یک اشتباه ما را به سوی خود می‌کشد، فراموش می‌کنیم که کلّ تصویر را در نظر بگیریم. بهتر است گاهی اوقات یک قدم عقب تر برویم و از کمی دورتر به جنگل نگاه کنیم. اسکات در مجموع برای تیمش موثر بوده است. پس اگر اشتباهاتی نیز داشته است چه باک؟

 

استدلال هیجانی

لورا نگاهی به خانه درهم ریخته و نامرتبش می‌کند و از فکر نظافت کردن و آراستن خانه، حس خستگی و عذاب می‌کند. به خودش می‌گوید: « این کار بی فایده است. چرا باید این کار را بکنم؟ فردا دوباره روز از نو، روزی از نو

ارزیابی لورا از وضعیت بر اساس حسی است که در او به وجود آمده نه آنچه واقعیت دارد. فکر کردن درباره کار سنگینی که پیش رو دارد حس بدی در او به وجود آورده امّا واقعاً وضعیت این قدر ناامید کننده است؟ در واقع، نظافت کردن خانه، برای همه  انجام‌ پذیر است. او فقط حس می‌کند که آماده این کار نیست. بنابراین براساس این واقعیت که انجام این کار او را خسته و کوفته می‌کند، چنین نتیجه‌گیری می‌کند که کار بی فایده‌ای است.

وقتی حس می‌کنید که انجام کاری برایتان طاقت فرساست، به این توصیه عمل کنید:

آن کار را به اجزاء کوچکتر تقسیم کنید. سپس آنها را بر حسب اهمیتی که برایتان دارند اولویت بندی کنید. حال، نخستین کاری که در لیست‌تان قرار دارد را انجام دهید. باور کنید که با این کار احساس خوبی به شما دست خواهد داد و آماده انجام کارهای بیشتر خواهید شد. نکته مهم این است که گامی، هرچند کوچک، به سوی هدف بردارید. این نقطه شروعی خواهد بود که شما را از این احساس ناتوانی در خواهد آورد.

 

بایدها و نبایدها

دیوید در اتاق انتظار پزشکش نشسته است. پزشک هنوز به مطب نیامده و مدتی از زمان ویزیت او نیز گذشته است. دیوید که کاملاً کلافه شده، با خود فکر می‌کند: « با این مقدار پولی که به او می ‌دهم باید سر وقت به مطب بیاید. باید احترام بیشتری به بیمارانش بگذارد. باید با ملاحظه ‌تر باشد. باید ...» در پایان، آنچه در او شکل گرفته احساس خشم و آزردگی است.

همه ما فکر می‌کنیم که کارها باید به نحو خاصی انجام شوند، امّا اگر واقع ‌بین باشیم، می‌بینیم که این طور نیست. بر روی آنچه می‌توانید تغییر دهید تمرکز کنید و اگر نتوانستید، آن را به عنوان بخشی از زندگی بپذیرید. سلامت ذهنی و روانی شما مهم‌تر از این است که «نحوه‌ انجام کارها باید چطور باشد

 

برچسب ‌زنی

دونا رژیم غذائیش را به طور کامل رعایت نکرده و کمی بیش از مقدار معین غذا خورده است. او فکر می‌کند:«همین روزهاست که از چاقی مثل خرس شوم

آنچه دونا انجام داده است در واقع برچسب ناتوان و تنبل‌ زدن به خودش است. او به احتمال زیاد چنین استدلال خواهد کرد که چون نمی‌تواند وزنش را کم کند پس رژیم گرفتن بی فایده است. او اکنون در دام برچسبی که به خودش زده گرفتار آمده است. هنگامی که ما به خودمان برچسب می‌زنیم، رفتارمان را به گونه‌ای تغییر می‌دهیم که آن برچسب ایجاب می کند. البته این ویژگی می‌تواند به صورت مثبت نیز به کار گرفته شود. این کاری است که دونا می‌توانست انجام دهد تا برچسب‌زنی به نفعش تمام شود: او می‌توانست این واقعیت را در نظر گیرد که تاکنون بسیار قوی بوده است، بسیار قوی‌تر از میانگین مردم، زیرا با یکی از نیازهای اساسی بدن، یعنی خوردن، در حال مبارزه بوده است. او سپس می‌توانست خود را به خاطر اشتباهی که از هر انسانی سر می‌زند، ببخشد. این فقط یک عقب‌نشینی موقت بوده و او می‌تواند بر آن غلبه کند. او در کلّ یک آدم بسیار قوی بوده و این را با رعایت رژیم غذایی اثبات کرده است. دونا با این نحو تفکر مثبت، بلافاصله روی مدار صحیح قرار خواهد گرفت و در هدف اصلی وی که کاهش وزن می باشد بدون هیچ وقفه و خللی ادامه می دهد.

 

به خود گرفتن

پسر جین خوب درس نمی‌خواند و نمره‌های بسیارکمی می‌گیرد. او حس می‌کند که مادر بدی است. حس می‌کند که تقصیر اوست که پسرش خوب درس نمی‌خواند.

جین تمام مسئولیت مربوط به چگونگی درس خواندن پسرش را بر عهده می‌گیرد. امّا این نکته را در نظر نمی‌گیرد که پسرش یک انسان مستقل است که نهایتاً خودش مسئول کارهایش می‌باشد. او می‌تواند تا جائی که از دستش برمی‌آید پسرش را راهنمایی کند، امّا در انتها، این پسرش است که فعالیت‌ها و اعمال خود را کنترل می‌کند. بار دیگر که در چنین وضعیتی قرار گرفتید از خود سوال کنید: «اگر این آدم کار در خور ستایش و تحسینی انجام می‌داد آیا به من امتیاز و افتخاری تعلّق می‌گرفت؟» به احتمال زیاد، پاسختان این خواهد بود که: «نه، افتخارش برای خود او خواهد بود.» بنابراین، چرا هنگامی که او کار درخور ستایشی انجام نداده است شما خودتان را سرزنش می‌کنید؟ این کار شما تغییری در رفتار او به وجود نخواهد آورد. فقط خود او می‌تواند این کار را انجام دهد.

راه حل‌هایی که در اینجا ارائه شد برای شرایط متداولی است که ما گاهی خود را در آنها می‌بینیم. اینها را به عنوان یک مثال در نظر بگیرید و خودتان در صدد یافتن راه‌حل‌های مثبت برای افکار منفی‌تان تلاش کنید. ابتدا تشخیص دهید که جزئ کدامیک از موارد فوق هستید و سپس با آن افکار منفی مقابله کنید تا به فکر مثبت دست یابید. افکار خود را تغییر دهید، مطمئن باشید که حالتان هم از آن دنباله روی خواهد کرد. همیشه به یاد داشته باشید که شما همانی هستید که می‌اندیشید!

 

منبع:

يازدهمين خبرنامه الكترونيكي انجمن روانشناسي ايران، تحریف های شناختی، ترجمه حمیده جهانگیری

http://iranpa.org/portal/default.aspx?tabid=439&ArticleId=181

Schimelpfening, N., (2007). What Are Cognitive Distortions? Retrieved- January 23, 2010, from http://depression.about.com/cs/psychotherapy/a/cognitive.htm

 

اهمیت قدرت تصمیم گیری در کارها

The Decision Making  by Neil Russel Jones


Dr Hamideh Jahangiri

MD., M.Sc., Department of Psychology, Payame Noor University, Tehran, Iran


مقدمه

تصميم گيري يکي از ارکان مهم زندگي بشر مي باشد که دائما با آن درگير مي باشد. تصميم گيري  به اين معني است که بتوانيم بين چند مورد، موردي را انتخاب کنيم که ما را به وضعيت بهتر مي رساند. برخي تصميمات بسيار ساده (انتخاب نوع غذا) و برخي ديگر بي اندازه مشکل هستند (مثل تصميم گيري در مورد ازدواج) و بعضي ازآنها به علت اندازه و ميزان پيامدهايشان دشوارتر از بقيه به نظر مي آيند. زمانيکه در تصميم گيري احتمال خطر و ريسک بسيار زياد مي باشد، تصميم گيري مشکل مي شود (براي مثال شما اگر يکي از دوستانتان 10000 تومان از شما درخواست کند، سريع به او پول را مي دهيد، اما اگر همان دوست از شما یک میلیون تومان درخواست کند تصميم گيري مشکل مي شود و قطعاٌ به زمان بيشتري را براي فکرکردن به پيامدهاي آن مساله و تصميم گيري در آن مورد نياز داريد. برخي اشتباهات که به هنگام تصميم گيري امکان دارد پيش آيند که در نهايت منجر به ايجاد نتايج ناخوشايند گردند مانند شتاب، چشم انداز محدود، اطمينان بيش از حد، حسابهاي سرانگشتي، خوش بيني بيش از حد مي باشند. اضطراب به همراه عدم داشتن اعتماد به نفس کافي، نگراني فرد را از احتمال شکست افزايش مي‌دهد، قدرت ريسک پذيري او را کاهش مي‌دهد و اجازه نمي‌دهد که فرد در کمال آرامش تمام جوانب را مورد بررسي قرار دهد. از اين رو فرد مضطرب يا خيلي عجولانه تصميم مي‌گيرد و يا به قدري تصميم گيري را طولاني مي‌کند تا فرصتهاي طلايي را از دست مي‌دهد. آشنايي فرد با روند تصميم گيري منطقي احتمال موفقيت او را در تصميم گيري افزايش خواهد داد. فرد با آگاهي از اينکه روال تصميم گيري او درست است، با قدرت و اعتماد بيشتري عمل خواهد کرد و خواهد توانست تمام جوانب قضيه را مورد بررسي و کنکاش قرار دهد. روال منطقي تصميم گيري هرچند از فردي به فرد ديگر مي‌تواند متفاوت باشد، اما از يک اصول کلي تبعيت مي‌کند، که فرد را به نتيجه گيري و اتخاذ تصميم مناسب رهنمون مي‌شود.

نظام تصميم گيري هفت گام اساسي را براي اتخاذ هر تصميم درست و منطقي بيان مي کند که عبارتند از:

( تعريف تصميم واقعي و اصلي، درک شرايط و موقعيت تصميم گيري، شناسايي گزينه هاي قابل انتخاب، ارزيابي پيامدهاي هر يک از گزينه ها، اولويت بندي گزينه ها و انتخاب يکي از آنها، بازنگري تصميم اتخاذ شده و اقدام براي اجراي تصميم). به خاطر داشته باشيد که اگر گام هفتم انجام نشود در واقع هيچ تصميمي اتخاذ نشده و فقط تمريني بي حاصل صورت گرفته است. 

ضمنا بايد دقت کرد که لزوماً آمار و ارقام و منابع اطلاعاتي مختلف نبايد تصميمي را به ما ديكته كنند، اين ما هستيم كه با يافتن يك تركيب مناسب و منحصر به فرد و با توجه به موضوع و محتواي كاري که در دست انجام داريم، آمار و ارقام را بايد مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم و در نهايت بر اساس آنها، تصميم گيري كنيم. همچنين اين مقاله به  بعضي از علائم عدم توانايي در تصميم گيري مي پردازد و در همين باب راهکارهايي جهت افزايش اعتماد به نفس و قدرت تصميم گيري پيشنهاد مي کند.

تصميم چيست؟

چه چيزي تصميم نيست؟

اجازه دادن به رويدادها براي طي کردن خواه ناخواه سير خود، تصميم نيست. هرچند نتيجه اي هم از اين رويدادها بدست خواهد آمد، اما تصميمي درايجاد آن نتيجه موثر نبوده است.

تصميم گيري عبارت است از انتخاب حساب شده يک گزينه از بين دو يا چند گزينه، براي رسيدن به يک وضعيت بهتر.

همچنين در يک تصميم گيري، تلاش مي شود که تاثير عناصر شانس و ريسک در زندگي، به حداقل برسد. در واقع به هنگام تصميم گيري، بايد انتخاب کرد و آن انتخاب بايد درنتيجه پيش آمده موثر باشد درغير اين صورت  فقط يک پيشامد رخ داده است.

عوامل موثر در قدرت تصميم گيري  :

 نوع مشکل: 

در مورد سهولت تصميم گيري، نوع مشکل نقش اساسي دارد. مشکلات کوچکتر معمولا خيلي راحت تر حل مي‌شوند، چون تصميم گيري در مورد آنها راحت تر تصميم گيري مهمي را انجام دهد. در مورد اين نوع موارد توجه به قدرت تصميم گيري و بالا بردن توان آن حائز اهميت است. اما مشکلات پيچيده‌تر به لحاظ نيازي که به اطلاعات تخصصي‌تر دارند و اغلب چند جنبه مختلف از زندگي فرد را شامل مي‌شوند، با روند کند تصميم گيري مواجه هستند. علاوه بر اين مشکلاتي نيز وجود دارند که زمان در تصميم گيري براي آنها بسيار اهميت دارد، بطوري که در يک مدت زمان کوتاه، بايد مشکلات را از سر راه برداشت. 

چرا برخي از تصميمات سخت تر هستند؟

برخي تصميمات بسيار ساده و برخي ديگر بي اندازه مشکل هستند (مثل تصميم گيري در مورد ازدواج) و بعضي از آنها به علت اندازه و ميزان پيامد هايشان دشوارتر از بقيه به نظر مي آيند. زمانيکه در تصميم گيري احتمال خطر و ريسک بسيار زياد مي باشد، تصميم گيري مشکل مي شود.

یک تصميم هنگامي ويژگيهاي سخت دارد که:   

- ريسک ناشي از آن، زياد باشد.  

- وضعيت براي تصميم، ذاتاً داراي شرايط سخت باشد. (براي مثال: تصميم گيري براي مکان يابي يک کارخانه بسيار سخت مي باشد. زیرا عوامل بسياري را بايد لحاظ کرد. مانند محل احداث کارخانه ، دسترسی آسان، مسيرهاي رفت و آمد، استخدام نیروی کار، دستمزد، امکانات جانبی مانند برق، گاز، خطوط مخابراتی، هزینه ها، بازدهی..... 

- چندين هدف براي تصميم گيري وجود داشته باشد.

- چشم اندازهاي مختلف وجود داشته باشد. براي مثال چند نفر با ديدگاههاي متفاوت در تصميم گيري دخالت داشته باشند.  

برخي اشتباهات تصميم گيري :

تحقيقات، برخي اشتباهات يا نکات رايج را که هنگام تصميم گيري بايد مراقب آنها بود شناسايي نموده است، از جمله: 

- شتاب:

يعني آنکه تصميم، پيش از بررسی حقايق موجود و قبل از انجام محاسبه هاي لازم اتخاذ شود. - چشم انداز محدود: نبود تحليل درست از شرايط موجود و در نظر نگرفتن تمامي جوانب يک مساله.

- اطمينان بيش از حد:

اطمينان به تصميم خود، يا اطمينان بيش از حد به درستي درکي که از مسائل و شرايط داريم.

- حسابهاي سرانگشتي:

تکيه بر تحليلهاي سرسري، به جاي انجام تحليلهاي دقيق براي اتخاذ تصميمات مهم.

- خوش بيني بيش از حد:

خوش بینی بیش از حد یا غربال نتايج ناخوشايند. اينکه فرض کنيم نتايج ناخوشايند وجود نخواهند داشت.

آشنائي فرد با موضوع مورد تصميم گيري :

هرچه فرد اطلاعات و آگاهيهاي بيشتري در زمينه موضوع مورد تصميم گيري داشته باشد، قدرت تصميم گيري فرد بالاتر خواهد بود. آنچه که در اکثر موارد فرد را با شکست در تصميم گيري يا تصميم گيري اشتباه مواجه مي‌سازد، نداشتن اطلاعات و تخصص کافي مي‌باشد. به عنوان مثال مساله تصميم گيري در مورد انتخاب رشته تحصيلي نمونه‌اي از مواردي است که نياز به داشتن اطلاعات از شرايط رشته‌ها دارد. اگر فرد شناخت کاملي از زمينه‌اي که رشته تحصيلي مورد نظر به آن مي‌پردازد، نداشته باشد، به احتمال قوي انتخاب درستي که با زمينه علائق و استعدادهاي او همخواني داشته باشد، نخواهد داشت.

اعتماد به نفس و قدرت تصميم گيري:

علت این است که اين افراد ريسک پذيري کمتري از خود نشان مي‌دهند. افرادي که داراي اعتماد به نفس بالايي هستند، از قدرت تصميم گيري بالاتري برخوردار هستند و در شرايط بحراني قادر به تصميم گيريهاي مناسب مي‌باشند. در حالي که افراد داراي اعتماد به نفس پائين، اغلب در تصميم گيريهاي خود دچار مشکل هستند.  برخی از آنها شايد براي امور خيلي جزئي، زمان زيادي صرف کنند تا تصميم گيري لازم را انجام دهند و برخي از آنها حتي زمانیکه شرايط آنها را مجبوربه تصميم گيري مي‌کند، فرار مي‌کنند .  

افسردگي و قدرت تصميم گيري:

از ميان تمام علائمي که افسردگي دارد، ناتواني در تصميم گيري از علائم اساسي است. فرد افسرده حتي براي مسائل جزئي روزمره، فاقد قدرت تصميم گيري است. بي‌ حوصلگي و خلق پائين او، قدرت تصميم گيري او را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد و اين مساله زماني شدت پيدا مي‌کند که نااميدي در فرايند تصميم گيري او دخالت مي‌کند. فرد افسرده اميدواري کمتري به آينده دارد. بنابراين با بدبيني با مسائل برخورد مي‌کند و توجه بيش از حد به ابعاد منفي مسائل او را از تصميم گيري مناسب محروم مي‌سازد. او از هر کاري که نياز به صرف انرژي، چه کم و چه زياد دارد، دوري مي‌کند. تصميم گيري فرايندي است که به انرژي فکري زيادي نيازمند است.

اضطراب و قدرت تصميم گيري :

اضطراب بر روي بسياري از فرايندهاي ذهني انسان تاثير مخرب دارد. شايد معروفترين تاثير اضطراب، روي حافظه باشد. زماني که دانش آموز احساس مي‌کند در پاسخ سوالي که آشنايي کاملي با آن دارد، حافظه‌اش از کار مي‌افتد، سرش خالي مي‌شود و احساس مي‌کند هيچ مطلبي به ذهنش نمي‌رسد. همين اتفاق در فرايند تصميم گيري اتفاق مي‌افتد. اولاً اضطراب مانع از آن مي‌شود که فرد بتواند از اندوخته‌هاي ذهني خود، از تجارب و اطلاعات خود در فرايند تصميم گيري استفاده کند، چون هيچ مطلب و تجربه‌اي که براي او ياري کننده باشد، به ذهنش نمي‌رسد و آنچه به ذهنش مي‌رسد، بسيار دست و پا شکسته و فاقد سودمندي لازم است. از سوي ديگر اضطراب نگراني فرد را از احتمال شکست افزايش مي‌دهد، قدرت ريسک پذيري او را کاهش مي‌دهد و اجازه نمي‌دهد که فرد در کمال آرامش تمام جوانب را مورد بررسي قرار دهد. از اين رو فرد مضطرب يا خيلي عجولانه تصميم مي‌گيرد و يا به قدري تصميم گيري را طولاني مي‌کند تا فرصتهاي طلايي را از دست مي‌دهد .  

آشنائي با روال منطقي تصميم گيري:

تصميم گيري همچون حل يک مساله رياضي از فرمولها و مراحل منظمي تبعيت مي‌کند. آشنائي فرد با روند تصميم گيري منطقي احتمال موفقيت او را در تصميم گيري افزايش خواهد داد. فرد با آگاهي از اينکه روال تصميم گيري او درست است، با قدرت و اعتماد بيشتري عمل خواهد کرد و خواهد توانست تمام جوانب قضيه را مورد بررسي و کنکاش قرار دهد. روال منطقي تصميم گيري هرچند از فردي به فرد ديگر مي‌تواند متفاوت باشد، اما از يک اصول کلي تبعيت مي‌کند، که فرد را به نتيجه گيري و اتخاذ تصميم مناسب رهنمون مي‌شود. مباني تصميم گيري: بدون شك، تفاوت بين موفقيت و شكست، اغلب در ميان توانمنديهاي ما براي خوب تصميم گرفتن قرار دارد كه بيشتر اوقات چنين نيست، انســانهاي عاقل و بالغ خوب تصميم مي گيرند، و مردم نابالغ اين گونه نيستند.

معيارهايي كه یک انسان عاقل همواره براي تصميم گيري در نظر دارد كدامند؟ خیلی ساده و طبيعي در ذهنش دو سوال مطرح می شود: 

الف - آيا اين انتخاب برايم منفعتي دارد؟

ب – و اگر این تصميم درست است مي توانم انتظار چه منافعي را از آن  داشته باشم؟

اگر اين طرز تلقي درست به نظر مي رسد، نبايد شما را متعجب سازد. همه افراد معقول، این گونه همیشه می اندیشند که می توانند درست تصمیم گیری کنند. بنابراين، ما پس از اين چگونه بايد تصميم گيري کنيم ؟ براي تصميم گيري بر اساس نظام تصميم گيري هفت گام اساسي وجود دارد، من نيز چند ضرب المثل قديمي را كه آموزنده به نظر مي رسند و با آن مرتبط هستند اضافه كرده ام.

گام اول : تعريف صحيحي از تصميم واقعي که بايد اتخاذ گردد.

تعريف تصميم اولين و حياتي ترين گام است. برخي تصميمات به اشتباه اتخاذ مي شوند، چراکه در جواب مساله اي غلط اتخاذ مي شوند، به عبارت ديگر صورت مساله اي که طرح شده غلط است. در اين حالت معمولا به جاي علت اصلي، به علائم توجه شده است. برای مثال پیش از آنکه بخواهیم برای خرید خانه اقدام کنیم ، به دنبال خرید مبلمان و پرده مناسب برای آن مکان باشیم.

گام دوم : درک شرايطي که تصميم در آن شرايط بايد اتخاذ گردد.

درک شرايط در درک تصميمي که بايد اتخاذ شود و همچنين نيازهاي آن تصميم، حياتي است. شما نمي توانيد شرايط و الزامات را ناديده بگيريد. البته اين مانع از تصميم گيري شما نمي شود، اما تصميم شما اشتباه از آب درمي آيد يا حداقل غير بهينه خواهد بود. در نظر داشته باشيد که اقدام به يک کار، نياز به برنامه ريزي دارد. برنامه ريزي نتيجه يک تصميم است. براي اتخاذ تصميم بايد ريسک ناشي از آن را تحليل کرد. براي تحليل ريسک، بايد نيازهاي تصميم خود را بشناسيم و نيازهاي يک تصميم را، شرايط موجود تعيين مي کند. پس از مطرح شدن موضوع براي تصميم گيري، معيارهايي را كه مي خواهيد براساس آن تصميم گيري کنيد را انتخاب كنيد. اين وضعيت به شما كمك بيشتري مي كند تا از برخورد ساير موارد که جزء اهداف اصلي شما در موضوع مورد تصميم گيري نمي باشند با معيارهاي شما جلوگيري شود اين اهداف فرعي منجر به بروز خلل و يا انحراف از رسيدن به اهداف اصلي تصميم گيري شما نگردند. به ياد داشته باشيم که اين اهداف اساسي هستند که در فرايند تصميم گيري موثر و حياتي اند، و اهداف فرعي فقط وقتي اهميت دارند که در راستاي رسيدن به اهداف اصلي باشند.

حقايق را به دست آوريد:

ما اغلب بر اساس شنيده ها، يا از روي چيزهايي كه مي دانيم حقيقت ندارند، تصميم مي گيريم. تنها اطلاعاتي سودمند و موثر مي باشد كه صحت آن مشخص شده باشد. تحليل بايد بر اساس اطلاعات باشد، نه بر اساس داده ها. نکته مهم اينکه به هنگام تحليل يک مساله بايد توجه داشت که، داده هاي فراوان واطلاعات ضعيف، کارساز نيستند. براي دستيابي به اين گونه اطلاعات كه براي تصميم گيري مورد نياز شما هستند بايد بهاي آن را پرداخت نماييد. 

ضرب المثل:  الف- حقايق را به هر قيمتي به دست آوريد.

دانش، قدرت است. با توجه به توضيحات داده شده در تعريف داده و اطلاعات، درمي يابيم که براي تصميم گيري آگاهانه، سطح مناسبي از اطلاعات لازم است. اين همان چيزي است که به تعبير ديگر مي توان آن را دانش ناميد. پس دانش، قدرت است، قدرتي که منجر به اتخاذ تصميمات صحيح مي شود. نکته جالب توجه اينکه دانسته هاي ما،  بسيار کمتر از آن است که فکرش را مي کنيم.

ضرب المثل:

ب- سرچشمه اعمال هر انسان خردمندي، دانش او است.

(نظير آن در زبان فارسي: هركه در او جوهر دانايي است     بر همه كاريش توانايي است )


گام سوم : شناسايي گزينه ها

منظور از گزينه ها، شيوه هايي است که مي توان براي رسيدن به هدف مورد نظر اتخاذ کرد. به عبارت ديگر، تصميم گيري چيزي نيست جز انتخاب يکي از گزينه ها. در چنين شرايطي شناسايي گزينه ها يا حتي ايجاد گزينه هاي مناسب، خود مي توانند در فرايند تصميم گيري موثر باشند. تحليل درست از شرايط و همچنين وجود خلاقيت فردي مي تواند توانايي لازم براي شناسايي يا ايجاد گزينه هاي مناسب را در يک فرد به وجود آورد. پس از مطرح شدن موضوع تصميم گيري، در نهايت بايد به انتخاب معيارهايي که تصميم گيري بايد براساس آنها انجام پذيرد تا به هدف مورد نظر دست پيدا کرد را انتخاب كنيد.

تحليل بيش از حد:

گاهي اوقات به هنگام ايجاد گزينه هاي مناسب به عنوان روش هايي حل يک مشکل، بيش از اندازه به تحليل شرايط مي پردازيم. به عبارت ديگر سطح تحليل بايد متناسب با پيچيدگي هاي تصميم هايي که بايد گرفته شوند مي باشد. همواره به خاطر داشته باشيد که براي موضوعات ساده تحليل هاي ساده و براي موضوعات پيچيده تحليل هاي مفصل از شرايط لازم است. نامتناسب بودن اين دو منجر به اتخاذ تصميمات غلط مي شود. چراکه اطلاعات بسيار زياد در مورد يک موضوع ساده تنها چشم انداز را مبهم مي کند. به علاوه افزايش اطلاعات موجب دلگرمي کاذب مي شود و نوعي اعتماد بيش از حد به تصميمات اتخاذ شده ايجاد مي کند. درحالي که اين تصميمات به سادگي ممکن است غلط و ناکارامد باشد.

گام چهارم : ارزيابي پيامدها

تصميم گيري اين نيست که ريسک کنيم يا نه؟ بلکه عبارت است از چگونگي انجام خطرهاي منطقي و نحوه ارزيابي اثر آنهاست. البته منطقي بودن در بين سازمانها، افراد و موقعيتهاي مختلف و متفاوت، تعاريف گوناگوني دارد. به طور کلي منطقي بودن اين است که کدام گزينه قابل قبول ترين مجموعه پيامدها رابا توجه به شرايط موجود و اهداف دلخواه ايجاد مي کند و از طرفي ميزان پشيماني ناشي از انجام آن گزينه يا عدم انجام چقدر است؟

تحليل قياسي در مقابل تحليل استنتاجي :

براي ارزيابي پيامدهاي ناشي از يک تصميم، مي توان از دو روش براي تحليل استفاده کرد: روش قياسي و روش استنتاجي. تفاوت اين دو روش را با ذکر مثال بيان مي کنيم

تحليل قياسي :

- همه قناریها پرواز مي کنند. 

- من يک  قناری هستم.

نتيحه: من مي توانم پروازکنم.

تحليل استنتاجي:

- همه پزشکان برای اعزام به ماموریت فراخوانده شده اند .

-هیچگونه ارتباطی با مطنقه مورد نظر امکان پذیر نمی باشد.

نتيجه : ممکن است زلزله، آوار یا ریزش کوه اتفاق افتاده باشد يا مي تواند يک عمليات نجات مانند آنچه پس از انفجار يا سونامي به وقوع مي پيوندد، باشد، يا ... .

تفاوت اين دو نوع تحليل از دو مثال بالا مشخص است. در تحليل قياسي نتيجه تحليل باتوجه به اطلاعات، حتمي است. اما در تحليل استنتاجي، نتيحه تحليل علاوه بر اطلاعات موجود به ساير شرايط نيز بستگي دارد.

پشيماني:

پيامدهاي منفي کوتاه مدت و يا دراز مدت ناشي از اتخاذ يک تصميم، پشيماني و در مقابل پيامدهاي مثبت آن منافع ناميده مي شود. تحليل اين که يک تصميم چه نتيجه اي در برخواهد داشت، پشيماني ها و منافع ناشي از آن تصميم را آشکار خواهد ساخت :

·  چه پشيماني هايي از انجام يا عدم انجام اين کار حاصل مي شود؟

·   ميزان پشيماني چقدر است؟

·   چه زماني ممکن چقدر است؟

·   احتمال وقوع آن چقدر است؟

 به عبارت ديگر آيا ضرر ناشي از انجام اين کار رامي توانيم تحمل کنیم يا نه؟

براي مثال يک خانم سيگاري را در نظر بگيريد که مي خواهد تصميم بگيرد سيگار را ترک کند. اگر از به صورت علمي عمل کند مي تواند منافع و پشيماني هاي ناشي از تصميمش را در جدولي به شکل زير بنويسد و با سبک و سنگين کردن آنها تصميم درست را اتخاذ کند. يعني همان تصميمي که منافع بيشتر و مهمتر و پشيماني کمتر و قابل تحمل تر داشته باشد را اتخاذ کند.

جرأت و احتياط:

" يـکـي از گـفــته هاي معروف دونالد ترامپ از اين قـرار است: من فقط تحت تاثير فردي قرار مي گيرم که توانـايي تصميم گرفتن داشته باشد." حتي اگر تصميم عاقلانه اي هم اتخاذ نـشـود حـداقـل ايـن جــرأت را به خرج داده که تصميم بگيرد. بـيـشتر افـراد دانـش درستـي نسـبـت به توانايي هاي خود براي تصميم گرفتن ندارند. تصميم گرفتن داراي معاني ضمني متفاوتي مي باشد. ما تصور مي کنيم که تصميم گرفتن تنها در لحظات حساس و مهم زندگي انسان معنا پيدا مي کند و در لحظات کوچک و کم ارزش تر از هيچ شانسي برخوردار  نمي باشد. توانايي تصميم گيري و دارا بودن اطمينان خاطر از تصميمات اتخاذ شده از وظايف هر پدر و مادر، کارمند و هر عضو مسوليت پذير جامعه به شمار مي رود. در طول يک روز عادي ما چندين بار با شرايطي مواجه مي شويم که تصميم گيري در آنها لازم است و اين امر مکررا ادامه دارد. ما انتخاب مي کنيم که چه لباسي بر تن کنيم، چه چيزي بخوريم، برنامه روزانه خود را طرح ريزي مي کنيم و ... . بسياري از افراد اين امور را ناآگاهانه انجام مي دهند و اصلا متوجه نيستند که در حال تصميم گيري مي باشند. براي عده اي از افراد طريقه تصميم گيري و اعتماد به تصميم هايي که اتخاذ نموده اند، امري غريزي به شمار مي رود. اين دسته از افراد به طور خدادادي از توانايي هاي بالايي در تصميم گيري برخوردار هستند. در مقابل بعضي از افراد نيز هستند که به هيچ وجه از توانايي تصميم گيري برخوردار نمي باشند. براي اين دسته از افراد حتي کوچکترين تصميم گيري ها کاري بس دشوار و آزار دهنده به شمار مي رود. جرأت و اعتماد به نفس، شما را به سمت تصميم گيري مي کشد (ترسو هيچگاه برنده نمي شود). احتياط ، شما را به سمت اجتناب از تصميم  مي کشد (نادان هميشه عجله مي کند). غلبه يکي از اين دو، درجه بالايي از پشيماني رابه همراه دارد. بهترين حالت اين است که همواره بين اين دو نيرو تعادل بر قرار باشد.

ارزيابي خطر و ميزان ريسک پذيري:

ميزان خطر در ارزيابي پيامدهاي يک تصميم، مساله بااهميتي است. در اين مورد دو معيار وجود دارد :

· مقدار يا اندازه حطر

· احتمال وقوع خطر

با بررسي پيامدها و تعيين مقدار و احتمال وقوع خطر در هر يک، مي توانيد تصميم بگيريد که چه اقدامي را انجام دهيد و کدام را انجام ندهيد.

تحليل ارزش مورد نظر:

ارزش مورد نظر:

ارزش مورد نظر سازوکاري براي تحليل رياضي پشيماني است. ارزش موردنظر، مقدار سود يا ضرر ناشي از يک تصميم گيري است و برابراست با «حاصل ضرب احتمال يک نتيجه» در «ارزش آن نتيجه».

گام پنجم : اولويت بندي گزينه ها

پس از انجام تحليل و رسيدن به يک سري گزينه ها، بايد يکي از آنها را انتخاب کنيد. حتي اگر گزينۀ  «هيچ اقدامي انجام نشود» ، بهترين گزينه باشد، انتخاب آن به عنوان يک تصميم قابل قبول است. با اينکه اين مرحله (اولويت بندي گزينه ها و انتخاب يکي از آنها) اصولاً مرحله سختي در تصميم گيري است، ولي به هر حال راههايي  براي ساده تر کردن  وجود دارد که به آن  مي پردازيم. جدول ارزيابي گزينه ها: ابتدا اهداف مورد نظر خود را به ترتيب اولويت تعيين کنيد و سپس ارزش هريک ازآنها رامشخص کنيد. آنگاه هر يک از گزينه هايي را که براي رسيدن به اهداف در نظر گرفته ايد در کناراهداف بنويسيد. احتمال رسيدن به هر هدف رابراي هر يک از گزينه ها تعيين کنيد، با ضرب «ارزش هدف » در « احتمال رسيدن به هدف » هر گزينه، «ارزش احتمالي» آن گزينه بدست مي آيد. بررسي کنيد که «ارزش احتمالي» کدام گزينه بيشتر از بقيه است. آنکه بيشترين عدد را به خود اختصاص داد گزينه اي است که براي رسيدن به اهداف بايد آن را انتخاب کنيد. براي روشن تر شدن موضوع، ترسيم جدول زير مي تواند به شما کمک کند. فرض کنيد برنامه اي در پيش است که در آن به دنبال اهداف هستيم، اين اهداف را (الف، ب، ج، د، ي) نامگذاري کرده ايم و براي هر يک به ترتيب ارزش هاي 1تا 5 را تعيين نموده ايم. (يعني رسيدن به هدف الف 5 واحد ارزش دارد و رسيدن به هدف ب، 4 واحد و همينطور تا آخر) از طرفي احتمال اينکه گزينه اول به هدف الف منجر شود، %50 است. بنابراين ارزش گزينه 5/2 خواهد بود. به همين ترتيب اعداد مربوط به ساير گزينه ها و اهداف را هم بدست مي آوريم. درنهايت مجموع ارزشهاي احتمالي رابراي هر گزينه محاسبه مي کنيم، و در پايان مشاهده مي شود که گزينه 3 بهترين امتياز را کسب کرده و لذا گزينه مناسب براي رسيدن به هدف است.  

فوريت / اهميت :

در تصميم گيريها، اين يک امر حياتي است که بين « فوريت» و «اهميت » يک گزينه، توازن برقرار شود. موضوعات با فوريت زياد و اهميت کم، بهتر است سريعتر انجام شوند تا وقت کمتري صرف آنها گردد. عکس اين حالت نيز صادق است. يعني موضوعات با اهميت بيشتر و فوريت کمتر، به توجه بيشتري نياز دارند.

گام ششم : بازنگري تصميم پس از تصميم گيري

بازنگري تصميم پس از تصميم گيري، در برخي از مراحل بايد آن را بازنگري کنيد. بازنگري کلي روندي است که منجر به اتخاذ آن تصميم شده است مي تواند احتمال خطا را حتي الامکان کاهش دهد. اين کار به نوعي غلط گيري يا ويراستاري پس از نگارش يک متن شبيه است. يک روش خوب براي بازنگري تصميمات اين است که تصميمات توسط يک فرد ديگر که در تصميم گيري نقش نداشته بازنگري شوند. بدين ترتيب از ديدگاهي متفاوت به مساله نگريسته مي شود.

گام هفتم : اقدام براي انجام تصميم هنگامي که تصميم گرفته مي شود، بايد اجراشود.

به عبارت ديگر يک اتفاقي بايد رخ بدهد. اولين کاري که بايد براي اقدام به اجراي يک تصميم انجام گيرد، برنامه ريزي است. نقطه شروع و نقطه پاياني و زمان هر يک از آنها را بايد مشخص کنيد و سپس يکي يکي اقدامات لازم را به مرحل اجرا درآوريد.

پشتوانه هاي اجراي يک تصميم

يکي از بزرگترين مشکلات براي اجراي يک تصميم اين است که عوامل موثر در اجراي آن، در مسير اجراي تصميم قرار نمي گيرند. براي مثال پدر خانواده پس از سنجيدن همه جوانب و بارعايت تمامي اصول اتخاذ يک تصميم درست، تصميم مي گيرد که محل سکونت خانواده را به شهر يا کشور ديگري منتقل کند ولي در قدم آخر براي اجراي اين تصميم به مشکل برمي خورد. چرا که افراد مرتبط با اين تصميم (يعني اعضاي خانواده) با او همراهي نمي کنند. مشکل در کجاست؟ اهداف، تنظيم شده و برنامه مشخص است اما ذي نفعان تصميم در تدوين آن دخالت داده نشده بودند و علايق آنها در نظر گرفته نشده بود. چنين تصميماتي از ضمانت اجرايي برخوردار نيستند.

راهبردهاي عملي براي افزايش قدرت تصميم گيري :

1. اعتماد به نفس داشته باشيد. براي اين کار پيروزيهاي قبلي خود و توانايي‌هاي خود را همواره مد نظر داشته باشيد.

2. علائم و ناراحتيهاي خود را که در قدرت تصميم گيري شما دخالت مي‌کنند، بشناسيد و تلاش کنيد آنها را رفع کنيد.

3. تغذيه مناسب داشته باشيد. تغذيه مناسب با افزايش قواي ذهني، در تمام زمينه‌هاي ذهني قدرت شما را بالا خواهد برد.

4. معلومات خود را افزايش دهيد. افزايش معلومات هم در مسائلي که در حال حاضر بايد برايشان تصميم گيري کنيد، لازم است و هم در افزايش معلومات به صورت کلّي و روزانه در موارد مختلف مدنظرمي باشد.

5. وقت و برنامه خود را به گونه اي تنظيم کنيد که براي مسائل غير منتظره و ناگهاني زمان کافي براي تصميم گيري داشته باشيد: - وقتي كه در وضعيت احساسي و هيجاني  خيلي شديد هستيد و يا بسيار بی حوصله هستيد، تصميم گيري نكنيد. همچنين اجازه ندهيد تا ديگران، شما را در تصميمات مهم تحت فشار قرار دهند. زيرا، در اين صورت شما پس از اقدام دچار احساس گناه مي شويد، مخصوصاً زماني كه تصميم شما اشتباه باشد، شما عليه آن شخص، موضع خصمانه اي خواهيد داشت.

- انسان خردمند به مشكلات پيش روي خود توجه دارد وخود را براي رويارويي آماده مي سازد.

در زبان فارسي: مشكلي نيست كه آسان نشود    مرد بايد كه هراسان نشود.

6. در حين تصميم گيري، تلاش کنيد موضوع را از جنبه‌هاي مختلف بنگريد و به ابعاد مختلف آن پي ببريد.

7. از افراد آشنا به موضوع حتماً کمک بگيريد و با آنها مشورت كنيد: ما به طور طبيعي در اخذ مشورت مقاومت مي كنيم. زيرا اين عمل يعني دريـــافت مشورت را با ضعف خودمان برابر مي دانيم. از اتهام ناداني و ناتواني نترسيد، از آن بترسيد که بدون مشورت امکان دارد تصميمي که اتخاذ مي کنيد اشتباه باشد و ناچار به دوباره کاري گرديد.

· خودداري از مشورت، طرحهاي شما را با شكست مواجه مي سازد. اما مشورت با تعداد زيادي مشاور موجب موفقيت شما است.

در زبان فارسي: ضرب المثل: مشورت ادراك و هوشياري دهد      عقل ها را عقل ها ياري دهد

·    كسي كه خود را دانا مي داند، احمق است.

در زبان فارسي: هركه ابله تر بود به خويشتن نيكوگمان تر باشد. ·   ترس انسانها دام آنهاست.

در زبان فارسي:  ترس برادر مرگ است.

8. هزينه ها را به حساب آوريد: مشكل تصميمات با پرداخت  بهاي آنها شروع مي شود. كارها را درست انجام دهيد و ارزش و احترام خود را در مقابل بهاي آن كارها صرف نظر از فرصتهاي از دست رفته، محبوبيت، و يا ضايع شدن حفظ كنيد. شما بهاي تصميمات را اكنون و يا بعداً پرداخت خواهيدكرد، و اين پرداخت حتمي است. بنابراين، قبل از اتخاذ تصميم به هزينه آن توجه داشته باشيد.

·  شتاب زدگي در انجام امور،  براي انسان  همچون دام است و پشيماني به بار مي آورد.

در زبان فارسي:    چرا عاقل كند كاري    كه باز آرد پشيماني.

  9. همواره به ياد داشته باشيم که در اکثر انتخابهاي ما، انتخاب کامل و بدون عيب و نقصي وجود ندارد و هر انتخاب ما متضمن از دست دادن امتيازاتي است که ديگر انتخابها مي‌توانستند داشته باشند. به عبارتي تصميم گيري بر اساس بيشترين امتياز و کمترين احتمال شکست انجام مي‌شود.

10. از يک نظم منطقي براي تصميم گيري استفاده کنيد. به عنوان نمونه مي‌توانيد جوانب مختلف تصميمتان را بررسي کنيد، دلايل مخالفت و موافقت خود را براي هر يک از آنها يادداشت کنيد. به اين ترتيب و با اولويت بندي و امتياز دادن به زمينه‌هايي که با آنها موافق هستيد، تصميمي را اتخاذ کنيد که کمترين شکست و بيشترين احتمال پيروزي را به همراه داشته باشد.

11. مصمم باشيد. وقتي كه همه اطلاعات موردنياز را براي يك تصميم گيري دراختيار داريد و اگر شما رهبري را به عهده داريد، تأخير  بي مورد در تصميم گيري جايز نيست، چون اين تأخير موجب مي شود تا شما اعتماد به نفس، توانايي و شجاعت خود را براي اقدام در زمان مناسب از دست بدهيد.

علائم عدم توانايي در تصميم گيري:

معمولا به کودکاني که خود را درگير تصميم گيري مي نمايند، برچسب ايرادگير مي چسبانيم و تصور مي کنيم که نگهداري از اين کودکان به اين دليل که فقط به دنبال جلب توجه بزرگترها هستند، اندکي مشکل به نظر مي رسد. در حالي که لازم است پدر و مادرها کمي نگران فرزنداني باشند که حتي توانايي ندارند،  نهار مورد علاقه شان را انتخاب کنند و يا نمي دانند در کدام قسمت از ماشين بنشينند. نامطمئن بودن کودکان در تصميم گيري و دمدمي مزاج بودن آنها باعث عصبانیت مربیان و معلم ها می شود.

بعضي از کودکان هستند که حتي نمي دانند بايد با کدام اسباب بازي يا دوست خود مي خواهند بازي کنند و ياوقتي بزرگتر مي شوند نمي دانند بايد با کدام مداد بنويسند و يا مي خواهند چه کتابي را بخوانند.

بسياري از جوانان و حتي بزرگسالان در نحوه دکوراسیون اتاق و یا  چيدمان مبلمان منزل با مشکل مواجه هستند، براي خريد يک جفت کفش ساعتها و چه بسا روزها وقت صرف مي کنند و در آخر هم به نتيجه دلخواه خود نمي رسند.

اين در حالي است که سايرين تصميمات مهمي را در مورد زندگي جوامع بشري اتخاذ مي کنند. معمولا افرادي که به عدم توانايي در تصميم گيري دچار هستند تا سنين بزرگسالي متوجه اين معضل نمي شوند و تصور مي کنند که فقط توانايي رسيدن به آرزوهايشان را ندارند.

محيط اطراف عامل مهمي در تصميم گيري به شمار مي رود به اين دليل که توانايي تصميم گيري معمولا جزء خصوصيات ذاتي انسان ها به شمار نمي رود، ما بايد به فرزندان خود آموزش دهيم که چگونه مي توانند خود را با شرايط مختلف سازگار کنند و ارزيابي درستي از آنها داشته باشند. آنها بايد بتوانند نيازهاي خود و تصميم مورد نظرشان را تشخيص دهند و قادر باشند تا از ميان چند گزينه معقول ترين را انتخاب کنند.

نبايد تصميم هاي کودکان در خانه صرفاً به انتخاب  نوع غذا، لباس و اسباب بازي  آنها محدود شود. اگر بتوانيم اين گزينه ها را افزايش دهيم، قطعاً حس کنجكاوي آنها را تحريک نموده ايم که باعث کسب تجربه هاي ناشناخته در کارهاي مختلف توسط کودک مي شود، در نتيجه اعتماد به نفس در تصميم گيري را در آنها افزايش داده ايم.

کودکي که نمي تواند در مورد صبحانه اش تصميم بگيرد، به طور قطع در آينده با مشکل مواجه خواهد شد. او نمي تواند از بين کره، پنير و مربّا يکي را انتخاب کند پس در آينده چگونه مي خواهد در مواجهه با مشکلات زندگي جان سالم به در برد.

با فراهم آوردن راهنمايي هاي آموزنده، حق انتخاب هاي سازنده، و شرايط منطقي شما مي توانيد قدرت تصميم گيري در فرزندان خود را افزايش دهيد. با شروع کردن انتخاب هايي نظير غذاي مورد علاقه براي صبحانه و يا لباس مورد علاقه براي رفتن به مدرسه، کودک شما کم کم با مقوله تصميم گيري آشنا مي گردد و رفته رفته با آن مانوس می شود. پيشنهاد کردن چند غذا، لباس و يا کتاب مختلف کودک را هدفمند مي سازد و از رويارويي با چند گزينه مختلف احساس سردرگمي نمي کند.

شايد ترغیب کردن کودکان به سوی  تصميم گيري کردن برای اولین بار اندکي دشوار به نظر برسد، اما بايد سعي کنيد که آنها را وادار به اين کار کنيد. چند لباس مختلف را پيش روي او قرار دهيد و سپس سعي کنيد که او را ناخوداگاه به تصميم گيري وادار کنيد. او مي تواند هر کدام از لباس ها را که نمي پسندد به ترتيب از دور خارج کند تا به هدف موردنظر دست پيدا کند، و يا مي تواند ويژگي هاي لباس مورد علاقه اش را مطرح کند تا از اين طريق سريعتر به نتيجه پاياني نزديک شود.

اگر کودک شما تصميم خطرناک و مخربي را گرفت او را محدود نکنيد. اجازه دهيد با عواقب احتمالي آن روبرو شود. اگر تصميم گرفت که به دليل سير شدن بقيه غذايش را نخورد، پس بنابراين جايي براي دسر و شیرینی هم نخواهد داشت. اگر لباس مورد علاقه برادرش را بر تن مي کند، بايد خودش آن را بشويد و از اين بابت از برادرش عذرخواهي هم بکند.

افزايش اعتماد به نفس :

يکي از مهمترين نکات در هنگام تصميم گيري، داشتن اعتماد به نفس بالا است. اگر فرزند شما به توانايي هايش در مورد کاري که انجام مي دهد، اطمينان نداشته باشد، هيچ گاه قادر نخواهد بود که به منظور تصميم گيري مسائل مختلف را مو شکافي کند.

- بايد از توانايي هاي کودک خود پشتيباني کنيد و او را به خاطر تصميم گيري هايش تشويق نماييد؛ چنين کارهايي به عنوان ابزاري براي بالا بردن اعتماد و اطمينان در کودک شناخته مي شوند.

عباراتي نظير "انتخاب بلوز آبي با راه راه های سفید رنگش  با شلوار جین کار بي نظيري بود" يا  "انتخاب نیمرو و آب پرتقال براي صبحانه واقعا عاليه" اطمينان خاطر دوباره اي را در ذهنشان بيدار مي سازد که آري، آنها هم قادر به تصميم گيري هستند.

- تمرين و تکرار:

اگر مي خواهيد فرزندانتان کاملا مستقل باشند، بايد به آنها اجازه داده شود که تصميمات مختلفي در مورد موضوعات متفاوت بگيرند. يک فرد کم سن و سال بايد بتواند براي خودش تصميم گيري کند که چه زماني در داخل حياط بازي کند، براي صبحانه چه بخورد و يا امروز چه لباسي را براي رفتن به مهماني بپوشد و ... همه اينها تصميماتي هستند که کودکان در سنين پايين تر مي توانند اتخاذ کنند، که اين کارها به نوبه خود پايه تصميم هاي مهم تري را که او قرار است در آينده براي زندگيش بگيرد را طرح ريزي مي کنند.

براي کودکان خاطر نشان سازيد که سوال کردن و کمک خواستن در مواقع حساس بلامانع است. اما در عين حال بايد تنها بر اساس عقايد و اعتقادات خود عمل کند. برايشان روشن کنيد که هر روز تصميم هاي زيادي مي گيرند و تمام آن تصميم ها به عنوان تمريناتي براي آمادگي آنها، جهت اخذ تصميم گيريهاي مهمتر که در آينده مورد نياز آنهاست، به شمار مي روند.

- انتقاد مکرر :

زماني که کودک در نهایت تصميم خود را مي گيرد و براي بيان آن از سمت اتاقش به سوي شما مي آيد، اگر مکررا از او ايراد بگيريد و کارهايش را به چشم يک منتقد نگاه کنيد، قطعا اعتماد به نفس خود را از دست مي دهد و شما نيز از هدف اصلي خود که همان ايجاد اطمينان در تصميم گيري است، دور خواهيد شد.

به نقاط مثبت تصميم او نگاه کنيد، و انگشت خود را فقط بر روي اشکالات و کاستي هاي قضيه نگذاريد. از عباراتي از اين دست استفاده کنيد " نظر فرزند عزیزمن درمورد يک انتخاب ديگر چيست ؟" يا " عزیزم می خواهی با هم یک انتخاب مشترک هم داشته باشيم" او را به خاطر تصميمش تشويق کنيد، اما در عين حال زيرکانه او را به سمت انتخاب مجدد رهنمون سازيد.

تصميم گيري بر اساس آمار و ارقام:

منابع مختلفي با موضوعات مرتبط با شرایط تحقیق جهت تصمیم گیری ما بر روي اينترنت، با ارائه  آمار و ارقام، به صورت روزانه، هفتگي، ماهانه و يا فصلي و سالانه منتشر مي شوند. مطالعه، بررسي و تجزيه و تحليل اين آمار و ارقام و نيز بررسي و تجزيه و تحليل موضع تصمیم گیری فرد به عهده اوست تا با آگاهی بیشتر تصمیم گیری کند. اما كدام آمار و ارقام را بايد مورد توجه و عنايت قرار داد؟ بر اساس آنها چه تصميمي بايد گرفت؟

رسيدن به يك تركيب مناسب و منحصر به فرد يعني انتخاب منابع تصمیم گیری در حد توان شما و اعتماد كردن به تركيبي از آنها و آمار و اطلاعاتي كه در اختيارتان قرار مي دهند و اتخاذ يك تصميم منحصر به فرد و در نهايت اجراي آن با پذيرفتن همه مسئوليت هاي مرتبط با آن.

لزوماً آمار و ارقام و منابع اطلاعاتي مختلف نبايد تصميمي را به ما ديكته كنند، اين ما هستيم كه با يافتن يك تركيب مناسب و منحصر به فرد و با توجه به موضوع مطرح شده، آمار و ارقام را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهيم و در نهايت بر اساس آنها، براي گام هاي بعدي تصميم گيري مي كنيم.

پس هفت گام اساسي را براي اتخاذ هر تصميم درست و منطقي را هنگام هر تصمیم گیری در زندگی مد نظر داشته باشید.

منبع: (The Decision Making  Pocketbook by Neil Russel Jones (hardback ,2000 

مکاتب روانشناسی - مکتب گشتالت و مفاهیم گشتالت درمانی

گشتالت و مفاهیم اساسی گشتالت درمانی


Dr Hamideh Jahangiri

MD., M.Sc., Department of Psychology, Payame Noor University, Tehran, Iran


تاریخچه

روان شناسی گشتالت، در دهه دوم قرن بیستم به منزله اعتراضی نسبت به عنصرگرایی روان شناسی "وونت" در آلمان آغاز شد. کار ویلیام جیمز(William James)، یعنی مخالفت با عنصرنگری روان شناسی نیز صورت ابتدایی روان شناسی گشتالتی است.


گشتالت(Gestalt)، عبارت است از کلیتی پویا که از دو یا چند بخش تشکیل شده است.


گشتالت  درمانی(Gestalt Therapy)، با کل فرد سر و کار دارد که چیزی بیش از جمع رفتارهایش است. گشتالت درمانی، روشی پدیدارشناختی است که تجربه انسان را منبع داده ها می داند و بر تجربه درمانگر و مراجع از واقعیت تاکید دارد. گشتالت  درمانی، یک رویکرد وجودی است که بر مسئولیت پذیری افراد در قبال خودشان و نقش آنان در تجربه  های کنونی خودشان تاکید دارد. در گشتالت  درمانی، معضلات مربوط به گذشته و آینده در قالب زمان حال بررسی می شوند.


هدف کلی گشتالت  درمانی، خودآگاهی از دیگران و محیط است که موجب کمال و یکپارچگی انسان می شود.
شواهد تحقیق نشان می دهند که گشتالت  درمانی توسط یک درمانگر بالیاقت و موثر، می تواند تغییرات مفید و مهمی را ایجاد نماید و در مقابل، درمانگران ناآگاه اثرات مخرب و غم  انگیزی را به وجود می آورند.

در نهضت گشتالت و در میان کسانی که سخت تحت تاثیر مفاهیم گشتالت قرار گرفته اند به گروه هایی بر می خوریم. کهلر، کافکا و ورتایمر که بنیانگذار رسمی مکتب گشتالت شناخته می شوند. و لوین(Lewin) از جمله اندیشمندانی بوده است که با طرح "نظریه میدانی" به توسعه مکتب گشتالت کمک زیادی نموده است.

در سال 1921، ورتایمر، کافکا، و کهلر با همکاری گلدشتاین(Goldstein) و گروهل(Gruhle ) مجله پژهش روان شناختی را پایه گذاری کردند، که ارگان رسمی مکتب فکری گشتالت شدند.

درک روان شناسی گشتالت عبارت است از درک مفاهیم مرکزی آن، که در میان مفاهیم اصلی، گشتالت و میدان(field) را می توان نام برد.


کلمه آلمانی گشتالت در انگلیسی به قالب، هیئت و ساختار، شکل یا الگو ترجمه شده است. مکتب گشتالت اولین حرکت روان شناختی آلمان، بر مبنای روش آزمایش بود. استدلال اصلی آن ها این بود که حقایق روان شناختی «از ذرات ایستای نامربوط تشکیل نمی شود» و لذا مطالعه آن ها نیازمند شیوه کل گراست. آن ها عقیده داشتند که ادراک، ترکیب نامتشکلی از عناصر نیست که بطور متوالی بصورت مفاهیمی معنی دار در ذهن با هم پیوستگی داشته باشند، بلکه ادراک را کلیتی منسجم و متشکل از یک هیئت(configuration) یا یک گشتالت می دانستند.[1]


آ ن ها اعتقاد داشتند که یادگیری بصورت ناگهانی و از طریق کسب بینش صورت می گیرد. "کهلر" اعتقاد داشت که در حل مساله، میمون ها به آزمایش و خطا نپرداختند بلکه به کسب «بینش» رسیدند.

نظریه گشتالت یکی از معدود نظریه هایی است که در زمان طرح دیدگاه های تجربه گرایی، با رویکرد خردگرایانه مطرح گردید.


گشتالت گرایان، کار خود را با مفاهیم نسبتا انتزاعی در خصوص طبیعت ادراک و تفکر و ساخت تجربه روانی آغاز کردند. آن  گاه به تفسیر مشاهدات روزمره در چارچوپ این مفاهیم نو پرداخته و نمود نیروهای سازمان دهنده مفروض در نظریه شان را به وضوح در آزمایش های خود به اثبات رساندند. ادراک و نیز فرایندهای مساله گشایی بیش از هر چیز دیگر مورد توجه روان شناسان گشتالت بود، و یادگیری یک امر ثانوی و فرعی و کم اهمیت تلقی می شد.


این مکتب، نقش زمینه(background) و سازمان یابی(organization) را در فرایندهای ادراک پدیداری، چنان بصورت قانع کننده ای نمایان ساخت که فقط مخالفان سرسخت ممکن است دستاوردهای آن را بی اعتبار اعلام کنند.[2]
نهضت گشتالت، اثری ماندگار بر روان شناسی بر جای گذاشت و در زمینه های ادراک، یادگیری، تفکر، شخصیت، روان شناسی اجتماعی و انگیزش تاثیر کرد. آن ها تاکید بر تجربه هشیار از نوع پدیدارشناسی می کردند.
رویکرد پدیدارشناسی در روان شناسی اروپا گسترده تر از ایالات متحده است، اما تأثیر آن را بر روان شناسی آمریکا می توان مشاهده کرد.[3]

 


ماهیت انسان از دیدگاه روانشناسی گشتالت
از نظر صاحبنظران گشتالتی انسان از نظر عملی ماهیتی تعاملی و از نظر اخلاق ، طبیعتی خنثی دارد. در این دیدگاه انسان به منزله یک ارگانیزم و یک کل است که نیاز شدیدی به محیط و تعامل با آن دارد. انسان کلا یک موجود احساس کننده ، تفکر کننده و عامل است که از لحاظ اخلاق نه خوب است و نه بد.
 
روانشناسان گشتالتی به ذاتی بودن نیاز انسان به سازمان و وحدت تجربه ادراکی معتقدند. انسان تمایل دارد تا در جهت چیزهای کل و یا هیات های خوب حرکت کند تا از تنشهای خود بکاهد و کلیت خود را به ظهور برساند. تمایل اساسی انسان تلاش برای کسب تعادل به عنوان یک ارگانیزم است. ارگانیزم انسان یک واکنش کننده یا دریافت کننده منفعل و فعل پذیر نیست. یک ادراک کننده و سازمان دهنده فعال است که بر طبق نیاز و علاقه خودش اجزای جهان مطلق را انتخاب می کند و دنیای خودش را از دنیای عینی بوجود می آورد. چون ارگانیزم موجودی خود کفا نیست پیوسته با محیط خود در تعامل است تا به نیازها و علائق خود جامه عمل بپوشاند.
 


مكتب گشتالت

ايتلسون (1974) دو مكتب رفتارگرايي و گشتالت را تز و آنتي تز همديگر مي نامد، يكي از مهمترين اختلاف هاي اين دو مكتب اين است كه طرفداران مكتب گشتالت معتقدند پديده ها و رويدادهاي مركب و همچنين رفتار را نمي توان به اجزاي ساده (به عنوان مثال تداعي هاي ) تجزيه كرد، زيرا تركيب و هيئت هر پديدة مركب (يعني گشتالت آن) متفاوت از مجموع اجزاي آن است. پس رفتار و فرايندهاي پاية رواني از قبيل ادراك، شناخت، احساس و تفكر را نيز نمي توان به اجزاي تشكيل دهندة آنها مانند «پيوندها» تجزيه كرد.

پژوهشگران مكتب گشتالت بيش از ديگر مكاتب به شرايط محيط (به معني جامع آن) توجه دارند، كوفكا (1935)، از بنيانگذاران اين مكتب، محيط را به دو نوع «جغرافيايي» و «رفتاري» تفكيك ميكند. «محيط جغرافيايي» به معني «محيطي كه به طور عيني وجود دار» و «محيط رفتاري» بدان گونه كه «به وسيلة فرد تجربه مي شود» به كار مي رود. يك نفر ممكن است از يك محيط جغرافيایي در دو مقطع زماني، دو نوع ادراك و تجربة مختلف بيابد. به طور مثال، يك بار براي گردش و تفريح و بار ديگر براي معالجة يكي از نزديكان خود از شهرستان به تهران مي آييم. اگر براي سير و سياحت به تهران آمده باشيم، ممكن است مشكلات رفت و آمد و سر و صداي شهر را ناراحت كنده نيابيم و كوشش كنيم دوران اقامتمان در تهران طولاني تر شود. اگر براي معالجه به تهران آمده باشيم، احتمالاً مشكلات رفت و آمد را به زحمت تحمل مي كنيم. «محيط جغرافيايي» بخشي از «محيط رفتاري» است، زيرا ويژگي هاي محيط جغرافيایي نيز شناختي را كه از محرك ها و رويدادها حاصل مي شود متاثر مي سازد.


دخالت محيط جغرافيايي در محيط رفتاري از يكسو و اكتسابات و تجارب مشترك افراد حين اجتماعي شدن از سوي ديگر موجب مي شود در محيط رفتاري افراد و گروه ها جنبه هاي مشترك به وجود آيد. کورت کافکا (1941ـ1886) کورت کافکا که در برلين به دنيا آمد احتمالاً مبتکرترين فرد از پايه گذاران روانشناسي گشتالت است. او تحصيلات خود را در دانشگاه برلين گذراند و به علوم و فلسفه علاقه مند گرديد.


روانشناسي را با کارل استامپ خواند و درجه دکتري خود را در 1909 دريافت کرد. در 1910 رابطه اي پر بار و طولاني را با ورتايمر و کهلر در دانشگاه فرانکفورت آغاز نمود. سال بعد در دانشگاه جيسن، در 60 کيلومتري فرانکفورت شغلي را پذيرفت و تا سال 1924 در آنجا باقي ماند. درخلال جنگ جهاني اول در درمانگاه روانپزشکي با بيماران داراي آسيب مغزي و زبان  پريش کار کرد.


بعد از جنگ، که روانشناسان ايالات متحد از شکل  گيري مکتب جديدي در آلمان آگاه شدند، کافکا مقاله اي براي مجله آمريکايي بولتن روانشناختي نوشت. اين مقاله با عنوان «ادراک: مقدمه اي بر نظريه گشتالت» (کافکا، 1922) مفاهيم اصلي روانشناسي گشتالت و نتايج و معاني ضمني تحقيقات قابل ملاحظه اي را ارائه داد. اگرچه اين مقاله براي بسياري از روانشناسان آمريکايي اولين تبيين نهضت گشتالتي بود، ممکن است به نهضت زيان رسانيده باشد. عنوان مقاله «ادراک»، سوء تفاهمي را به وجود آورد که سال  ها دوام يافت؛ مخصوصاً اين انديشه که روانشناسي گشتالت انحصاراً با ادارک سر و کار دارد و بنابراين با ساير زمينه هاي روانشناسي بي ارتباط است.

درحقيقت، روانشناسي گشتالت به طور گسترده با مسائل تفکر و يادگيري و درنهايت با تمام جنبه هاي تجربه هشيار سر و کار داشت.


مهمترين دليل براي اينکه روانشناسان گشتالتي اوليه انتشارات منظم خود را بر ادراک متمرکز کردند روح زمان بود: روانشناسي وونتي، که گشتالتي  ها در مقابل آن قيام کردند، بيشترين پشتيباني خود را از پژوهش درباره احساس و ادراک به دست آورده بود. بنابراين، روانشناسان گشتالتي ادراک را به عنوان عرصه خود انتخاب کرده بودند تا از سنگر خود وونت به او حمله کنند. (ميکائيل ورتايمر، 1979، ص. 134).


در 1921 کافکا کتابي در زمينه روانشناسي رشد کودک به نام رشد ذهن منتشر کرد که هم در آلمان و هم در ايالات متحد با توفيق روبه رو گشت. او به عنوان استاد مدعو دانشگاه کرنل و دانشگاه ويسکانسين به آمريکا رفت و در 1927 در کالج اسميت در نورتمپتن ماساچوست جايي که تا زمان فوتش در 1941 در آنجا ماند به مقام استادي منصوب شد.

در 1935 کتاب اصول روانشناسي گشتالت را منتشر کرد که مطالعه آن مشکل بود و آنگونه که منظور او بود به طور واضح روانشناسي گشتالت را توضيح نداد.


 
ولفگانگ کهلر (1967ـ1887)

ولفگانگ کهلر سخنگوي نهضت گشتالت بود. کتاب هاي او با مراقبت و دقت نوشته شده، در چندين جنبه از روانشناسي گشتالت کارهايي استاندارد است. تربيت کهلر در فيزيک زير نظر ماکس پلانک او را ترغيب کرد که روانشناسي بايد خود را با فيزيک متحد کند و گشتالت  ها (شکل  ها يا الگوها) در روانشناسي مثل فيزيک به وقوع مي پيوندند.


کهلر در استوني به دنيا آمد، پنج ساله بود که خانواده او به بخش شمالي آلمان نقل مکان کرد. تحصيلات دانشگاهي اش را در توبينگن، بن و برلين گذراند و در 1909 مدرک خود را از کارل استامپ در دانشگاه برلين دريافت کرد. او به دانشگاه فرانکفورت رفت ودرست قبل از ورتايمر و دستگاه حرکت نماي او به آنجا رسيد. در 1913، بنا به دعوت آکادمي علوم پروس، کهلر به سفري دريايي به تنريف در جزاير قناري در ساحل شمال غربي آفريقا رفت تا به مطالعه شمپانزه  ها بپردازد.


شش ماه پس از رسيدن به آنجا، جنگ جهاني اول شروع شد و گزارش کرد که نتوانست آنجا را ترک کند اگرچه ساير شهروندان آلماني درخلال سال هاي جنگ ترتيبي دادند که به وطن بازگردند. براساس داده هاي تازه تاريخي که توسط يک روانشناس تفسير شده است چنين آمده که او جاسوس آلمان  ها بوده و فعاليت پژوهشي او سرپوشي براي فعاليت هاي خرابکارانه اش بوده است (لي، 1990). به او اتهام زده شده که بر فراز طبقه آخر منزلش يک فرستنده قوي راديويي نصب کرده بود تا اطلاعات مربوط به حرکت کشتي هاي متحدين را گزارش کند.

شواهد حمايت کننده از اين ادعا نامطمئن است و بين روانشناسان گشتالتي و تاريخ نويسان بر سر اين مطلب اختلاف نظر وجود دارد.


چه به صورت يک جاسوس و چه دانشمند يکه و تنها رها شده به دليل جنگ، کهلر هفت سال بعد را به مطالعه رفتار شمپانزه  ها پرداخت. او کتاب فعلاً کلاسيک ذهنيت ميمون ها (1917) را نوشت که در 1924 به چاپ دوم رسيد و به زبان هاي انگليسي و فرانسه ترجمه شد.

در 1920 کهلر به آلمان بازگشت و دو سال بعد در دانشگاه برلين به عنوان استاد روانشناسي جانشين استامپ شد و تا سال 1935 در آنجا ماند. دليل آشکار براي اين مقام مورد غبطه، انتشار کتاب گشتالت هاي فيزيکي ايستا و پويا (1920) بود که به جهت سطح بالاي دانشوري اش تحسين زيادي را برانگيخت.


نيمه دهه سال  هاي 1920 سال هاي سختي براي زندگي شخصي کهلر بود. او از زنش جدا شد، با يک دانشجوي جوان سوئدي ازدواج کرد و پس از آن هيچ تماسي با چهار فرزندي که از ازدواج اولش داشت نگرفت. در دست هاي او لرزشي آشکار شد که در هنگام عصبانيت بيشتر قابل ديدن بود. براي اينکه خلق او را اندازه بگيرند، دستياران آزمايشگاه او هر روز صبح دست هاي او را نگاه مي کردند تا ببينند چقدر لرزان است.


در سال تحصيلي 1926ـ1925، کهلر در دانشگاه هاي هاروارد و کلارک به سخنراني پرداخت و علاوه بر انجام وظايف علمي، به دانشجويان دوره تحصيلات تکميلي نحوه تانگو رقصيدن را ياد مي داد. در 1929 کتاب روانشناسي گشتالت را منتشر کرد که جامع ترين مباحث نهضت گشتالت را دربر داشت.

در 1935، به دليل برخوردهايش با حکومت نازي، آلمان را ترک کرد. بعد از اينکه بر ضد دولت سخنراني کرد گروهي از نازي  ها به کلاس او يورش بردند. او نامه اي متهورانه بر ضد نازي به يکي از روزنامه هاي برلين نوشت زيرا از انفصال خدمت استادان يهودي از دانشگاه هاي آلمان به خشم آمده بود. در عصر روزي که نامه اش چاپ شد، او و چند تن از دوستانش در منزل منتظر بودند تا گشتاپو براي دستگيري شان بيايد اما ضربه ترس آور هرگز به در زده نشد.


کهلر پس از مهاجرت به ايالات متحد در کالج سوارتمور در پنسيلوانيا به تدريس پرداخت، چندين کتاب منتشر کرد و ويرايش مجله گشتالتي پژوهش روانشناختي را به عهده گرفت. در 1956 از انجمن روانشناسي آمريکا جايزه خدمات برجسته علمي را دريافت کرد و مدت کوتاهي پس از آن به عنوان رئيس انجمن انتخاب گرديد.
 


کرت لوین :

کرت لِوین در سپتامبر 1890 در آلمان به دنیا آمد و در 11 فوریه 1947 در سن 57 سالگی بر اثر حمله قلبی در گذشت. او در خانواده ای یهودی زاده شد. در سال 1909 در دانشکده پزشکی دانشگاه فرایبرگ ثبت نام کرد امّا سپس رشته تحصیلی خود را عوض کرد و برای آموختن زیست  شناسی به دانشگاه مونیخ رفت. او سرانجام مدرک دکتری خود را از دانشگاه برلین اخذ کرد. لوین در سال 1921 تدریس فلسفه و روان شناسی را در دانشگاه برلین آغاز کرد. محبوبیت او در بین دانشجویان از یکسو و نوشته های متعدد او از سوی دیگر، توجه دانشگاه استنفورد را جلب کرد و در سال 1930 به عنوان استاد میهمان به آن دانشگاه دعوت شد. لوین سرانجام به تابعیت آمریکا درآمد و به تدریس در دانشگاه آیوا پرداخت. او تا سال 1944 به همکاری خود با این دانشگاه ادامه داد. با وجودی که لوین همواره بر اهمیت نظریه ها تأکید می نمود امّا همچنین اعتقاد داشت که نظریه ها باید کاربرد عملی داشته باشند. او پویش گروهی را در دانشگاه ام آی تی و آزمایشگاه های آموزش ملّی ( NTL ) بنیاد نهاد. او همچنین تحت تاثیر روان شناسی هیأت نگر (یا روان شناسی گشتالت)، نظریه معروف خود به نام نظریه میدانی را ارا ئه کرد. این نظریه بر اهمیت شخصیت افراد، تعارضات بین فردی و متغیرهای موقعیتی تأکید دارد.


بر طبق نظریه میدانی لوین، رفتار فرد، نتیجه تعامل او با محیط است. این نظریه تأثیر عمده ای بر روان شناسی اجتماعی داشت. از دیگر کارهای لوین می توان به پژوهش های او در زمینه شیوه های رهبری اشاره کرد. او در مطالعه خود، دانش آموزان را در سه گروه جداگانه که به شیوه های قدرت طلبانه، دموکراتیک (مشارکت جویانه) و آزادمنشانه رهبری می شدند قرار داد. مطالعه لوین نشان داد که رهبری دموکراتیک بر دو روش دیگر برتری دارد. این یافته ها بر غنای پژوهش های مربوط به سبک های رهبری افزود.
 
لوین یکی از نخستین روان شناسانی بود که به طور سیستماتیک به آزمایش رفتار انسان می پرداخت. کارهای او تاثیر قابل ملاحظه ای بر روان شناسی تجربی، روان شناسی اجتماعی و روان شناسی شخصیت داشته است. او نویسنده توانا و بسیار فعّالی بود و در دوران حیاتش بیش از 80 مقاله و 8 کتاب در موضوعات مختلف روان شناسی منتشر کرد. کرت لوین به دلیل کارهای پیشتازانه اش در به کارگیری آزمایش ها و روش های علمی برای بررسی رفتارهای اجتماعی به عنوان پدر روان شناسی اجتماعی مدرن شناخته می شود. لوین نظریه پردازی بود که تأثیر ماندگارش بر روان شناسی، او را یکی از روان شناسان برجسته قرن بیستم ساخته است.
 


گذشته گشتالت

کهلر در یکى از سخنرانى هاى خود مى گوید "به عقیدهٔ من، ما هیچگاه نخواهیم توانست هیچ مسئله اى را حل کنیم، مگر اینکه به منشاء مفاهیم مورد نظر خود بازگردیم، یا به عبارت دیگر، تا زمانى که از روش پدیدارى استفاده نمائیم، یعنى روش تحلیل کیفى تجربه را".

او در ادامه گفت که این روش مورد اقبال همگان واقع نشده و مخالفان آن را کسانى دانست که "ترجیح مى دهند با مفاهیمى سروکار داشته باشند که در جریان علوم، معانى آن روشن شده و از موضوع هائى که این مفاهیم در مورد آنها صادق نیست، مى پرهیزند". این بیانیه در واقع درخواست او براى استفاده از پدیدارشناسى به عنوان توصیف آزاد از تجارب فورى بدون تجزیه و تحلیل آنها به اجزاء بود.


البته توصیف همواره در علم، مقدم است، و بررسى براساس فرضیهٔ مشخص، پس از آن مى آید. از این رو است که تشریح، مقدم بر فیزیولوژى است، زیرا علم با مشاهده آغاز مى شود. در هر مرحله از علم، مشاهدهٔ دقیق، ضرورى است، در حالى که فرضیات را بعد هم مى توان انجام داد. ارسطو و ارشمیدس هر دو مشاهده گران خوبى بودند. لئوناردو داوینچى مشاهده گرى عالى بود. گالیله مشاهده گر و فرضیه ساز خوبى بود، همانند کپلر و نیوتن. همان طور که مى بینیم، پدیدارشناسى از مراحل مقدم علم است.
 

گوته را مى توان یک پدیدارشناس دانست و به گونه اى در رأس سنت روانشناسى قرار مى گیرد. مشاهدات بسیار او در زمینهٔ رنگ ها، مورد قبول دانشمندان زمان خود قرار گرفت. پرکینى مشاهده گرى دقیق بود. در حقیقت تمام فعالیت هاى فیزیولوژیست هاى حواس قبل از هلم هولتز بیشتر پدیدارشناسانه بودند. کتاب اول یوهانس میولر در سال ۱۸۲۶ در باب پدیدارشناسى بینائى بود. بخش عمده اى از کتاب Psychophysik فخنر (۱۸۶۰) پدیدارشناسى بود.


مشاهدات او دربارهٔ حافظهٔ رنگ (که حالا روانشناسات گشتالت آن را ثبات رنگ - Color Constansy مى نامند). پدیدارى بود، همان طور که مشاهده او در این زمینه که اندازهٔ اصلى اشیاء در حال دورشدن به آن سرعت که تصویر شبکیه اى آنها کوچک مى شود، تغییر نمى کنند (که حالا به آن ثبات اندازه - Size Constancy مى گویند).
 

هرینگ روش گوته و پرکینى را دنبال کرد. او بانفوذترین پدیدارشناس سال هاى (۱۸۷۰-۱۹۰۰) بود. روانشناسان گشتالت اهمیت و نفوذ او را حس کردند. هرینگ همانند فخنر، پدیده هاى "ثبات رنگ" و "ثبات اندازه" را مشاهده و توصیف کرد. آزادى توصیف در این افراد خیلى بیشتر از کسانى بود که مجبور شدند قیودات و مقررات شدید روش وونت را رعایت کنند. به طور کلی، پدیدارشناسان سعى بر یافتن یک "آزمایش اساسی" (Emperimentum crucis) کردند، آزمایشى بسیار اساسى و قانع کننده که بتواند یک موضوع کلى مورد مشاهده را به اثبات برساند. مثلاً مشاهدات پرکینى در سپیده دم از تغییر رنگ ها از این گونه است.


از آنجا که پدیدارشناسى با تجربهٔ آنى سروکار دارد، نتیجه گیرى هاى آن نیز بلافاصله است. این برآیندها به فوریت به دست آمده و نیازى به اینکه صبر کنیم تا نتایج محاسبات و اندازه گیرى هاى کمى روشن شوند، نیست. به همین دلیل، یک پدیدارشناسى از آمار استفاده نمى کند، زیرا به دست آوردن فراوانى (Frequency) در یک لحظه مقدور نیست و مشاهدهٔ آن بلافاصله ممکن نمى باشد. از این رو بود که بسیارى از دستگاه هاى پیچیده اى که هرینگ ساخته بود، بیشتر براى نمایش موضوع ها تا آزمایش آنها بود. هرینگ قبل از به کار بردن دستگاه داده هاى علمى را مى دانست، او فقط از آن وسایل و ابزار براى قانع کردن دیگران استفاده مى کرد. روانشناسان گشتالت معاصر نیز از همین روال تبعیت مى کنند و نمودارهاى نمایشى تر و تمیز آنها بیشتر براى این است که خواننده را پیرو پدیدارشناسى کنند تا موضوعى را به اثبات رسانند.
 

سؤال مهم دیگرى که در رابطه با پدیدارشناسى مطرح مى شود، موضوع فطرت گرائى (Nativism) است. طى چهل سال آخر قرن نوزدهم، بحث و جدلى مداوم در مورد ادراک فضائى در جریان بود. فطریون معتقد بودند که ادراک روابط فضائى فطرى و تجربه اى آنى است.


عینى گرایان (Empiricists) اعتقاد داشتند که این رابطه اکتسابى است. کانت از فطریون حمایت کرد. نظریهٔ لتزى دربارهٔ شکل گیرى مفهوم فضا در تجربه از عینى گرایان پشنیبانى نمود. هلمهولتز و وونت عینى گرا بودند، هرینگ و اشتومف فطرت گرا. به نظر ما کاملاً روشن است که پدیدارشناسى فطرت گرا است، یعنى معتقد است ادراک فطرت انسان است و نگران اینکه چگونه چنین چیزى در تجربه حاصل مى گردد، نمى باشد.
روانشناسان جدید گشتالت بدون تردید با عینى گرائى هلم هولتز دربارهٔ ادراک فضائى مخالف هستند. براى مثال مى گویند که یک خط، یک تجربهٔ آنى از یک پدیدهٔ مداوم و متصل است و نه یک سرى از نقطه هاى جداگانه. بنابراین، بى اساس نیست اگر بگوئیم که فطرت گرائى بخشى از زمینه هاى آماده براى پیدایش روانشناسى گشتالت بود.
 
واژهٔ پدیدارشناسى هنگامى به روانشناسى وارد شد که هوسرل در سال ۱۹۰۱ توجه را به آن جلب نمود. در سال ۱۹۰۷ که اشتومف معتقد شد که روانشناسى علم کنش هاى روانى است و نه محتواى آن، او از پدیدارشناسى استفاده کرد. هم چنین مک در سال ۱۸۸۳ و کالپى در سال ۱۸۹۳ با قبول فضا به عنوان یک احساس، موضع پدیدارشناسى گرفته بودند، زیرا داده هاى تجربهٔ شخصى را در علم، مورد قبول قرار داده بودند. این موضع را با واژهٔ مثبت گرائى معرفى نموده اند، ولى مثبت گرائى اولیهٔ مک و کالپى در راستاى پدیدارشناسى بود. در حالى که مثبت گرائى اشلک (Schlick)، کارنپ (Carnap) و سایر پیروان معاصر آن، پدیدارگرا نبودند. گاهى شنیده مى شود که روانشناسان گشتالت از مثبت گراهاى جدید و معاصر شکایت مى کنند، ولى به هرحال، مک یکى از اجداد آنها بود که باید به وجود وى افتخار نمایند. اگر تجربه مستقیم و آنى منظور نهائى است، پس ورتهایمر هم مانند مک، یک مثبت گرا بود.
این واقعیت که پدیدارشناسى فضاى علمى آن زمان را پر کرده بود و جهت توصیف تجربه به آن متوسل مى شدند را در نوشته هاى آزمایشگاه میولر در گوتینگن، جینش (Jaensch)، کتز، و روبین در سال هاى (۱۹۰۹-۱۹۱۵) مى توان یافت. کتز در نوشته هاى خود "تأسیس" روانشناسى گشتالت در سال ۱۹۱۲ را پیش بینى کرد.
 


دیوید کتز (David Katz)

دیوید کتز متولد ۱۸۸۴ درجهٔ دکتراى خود را از میولر در سال ۱۹۰۶ دریافت کرد. او در سال ۱۹۰۷ مقاله اى دربارهٔ حافظهٔ رنگ منتشر کرد، ولى مقاله مهم او در زمینهٔ رنگ در سال ۱۹۱۱، انتشار یافت.
این مقاله یک بررسى پدیدارشناسى است. کتز نشان داد که مسائل مربوط به رنگ و فضا به یکدیگر ارتباط داشته و جدائى ناپذیر هستند.
 
روانشناسى سنتى بر این فرض بود که خصوصیات ادراک یک چشمى (Monocular Perception) به علت ویژگى هاى شبکیه محدودیت دارد و تنها چیزى که مى توان با یک چشم درک کرد که یک میدان دوبعدى است، و در آن نیز شکل و اندازهٔ درک شده، تابع ثابتى از شیوهٔ تحریک پذیرى شبکیه است. ولى یک پدیدارشناس به توصیف تجربه در میدان ادراک بیشتر از ساختار شبکیه اهمیت مى دهد، لذا کتز نیز چنین کرد.
او کشف کرد که سه نوع رنگ وجود دارد؛
۱- رنگ هاى سطحى (Surface Colors) که دوبعدى و موضعى (Localization) بوده و معمولاً شیئى ادراک شده هستند.
۲ . رنگ هاى حجمى (Volumic Color) که سه بعدى بوده و نور از آنها رد مى شود، مانند مایعات رنگی، هواى رنگى و فضاى به ظاهر بدون روشنائی.
 

۳ . رنگ هاى فیلم، که موضعى (Localize) نبوده و ویژگى هاى فضائى (Spatial Chara cteristics) را ندارند مانند رنگى که در اسپکتروسکوپ (Spectroscop) مشاهده مى شود. رنگ هاى سطحى رنگ هاى مربوط به اشیاء مى باشند که رنگ آنها در نورهاى مختلف ثابت مى ماند. ولى یک رنگ سطحى را مى توان در حد یک رنگ فیلم تقلیل داد، اگر آن را از پشت پردهٔ کوچک کننده (Reduction Screen) نگاه کنیم. پرده اى که سوراخ کوچکى در آن تعبیه شده است.


پرده سبب مى شود که برگه هاى (Clues) مربوط به بعد سوم حذف شود و درنتیجه، رنگ، عینیت، فاصله و گرایش به ثابت بودن، تحت تغییر نور را از دست مى دهد. این برداشت نشان مى دهد که ادراک رنگ، امرى بسیار پیچیده است، ولى مى توان میدان پیچیدهٔ نیروهاى مختلف را به نیروها و شرایط محدودتر و ساده تر رنگ فیلم تقلیل داد، در صورتى که بعضى از عوامل را که کل ادراک را تعیین مى کند، حذف نمائیم.
 
کتز در گوتینگن تا سال ۱۹۱۹ باقى ماند و با میولر همکارى کرد و سپس به استکهلم رفت. او مقاله اى در باب مطالعهٔ پدیده اى در حس لامسه انجام داد. او همواره از حامیان جدى پدیدارشناسى بود. میولر نظر روشنى نسبت به روانشناسى گشتالت نداشت و آن را در سال ۱۹۲۳ شدیداً مورد انتقاد قرار داد، ولى نسبت به مردان جوانى که در آزمایشگاه او گرایش به روانشناسى گشتالت و پدیدارشناسى نشان مى دادند، سخت گیرى نمى کرد.
 


ادگار روبین

پدیدارشناس دیگر گوتینگن، ادگار روبین (Edgar Rubin) متولد ۱۸۸۶ بود که تحققات خود را دربارهٔ پدیده "شکل - زمینه" (Figure - Ground) و ادراک بصرى در سال ۱۹۱۲ چند ماه قبل از اینکه مقالهٔ ورتهایمر دربارهٔ حرکت ظاهرى انتشار یابد شروع کرد.


روبین کشف کرد که یک ادراى بصرى معمولاً دو بخش دارد: شکل و زمینه. غالباً شکل مرکز توجه است، شیء در چارچوبى محصور است، و خلاصه یک "چیزی" است مادى که دیده مى شود و شکل کلى دارد. بقیه میدان ادراکى زمینه محسوب مى شود که فاقد جزئیات بوده، در حاشیه توجه قرار داشته و معمولاً در مکانى دورتر از شکل به نظر مى رسد. زمینه به نظر نمى رسد که یک شیء باشد.

 
محرک مبهم تصویرى که ادراک شکل - زمینه را ترسیم مى کند، نشانگر پنجه سیاه بر روى زمینه سفید است و یا شکل سه انگشت سفید روى زمینه سیاه را نشان مى دهد. از ای.روبین ۱۹۱۵
 
تمام این تفاوت هاى پدیدارى موضوع هاى جالبى هستند، مانند نیمرخ معروف زن مسن و زن جوان که گاهى این و گاهى آن، به نظر مى رسد و شکلى که در تصویر ضمیمه مى باشد، مشاهده مى شود. در این تصویر یا پنجهٔ سیاه در زمینه سفید دیده مى شود یا انگشتان سفید در زمینه سیاه مشاهده مى گردد. اگر یک بار این الگوى مبهم را ببینیم، ما نخست پنجه هاى سیاه را مى بینیم، در صورتى که تصویر براى بار دوم ارائه شود، امکان بیشترى وجود دارد که آن را بشناسیم؛ اما اگر تصادفاً انگشتان سفید به نظر ما در بار دوم برسد، در آن صورت آنها را نخواهیم شناخت، زیرا انگشتان پنجه نیستند و شیء ادراک شده متفاوت است، گو اینکه "شیء محرک" (stimulus - object) فرقى نکرده است.
 
در اینجا در حقیقت پدیده اى در برابر ما قرار دارد که ما را مجبور مى کند یک "مجموعه هیئت هاى کلى و پویا" (Dynamic Totalities) را مورد توجه جدى قرار دهیم، تغییرى پدیدارى که مستقل از تغییرات شبکیه است و عوامل دستگاه مرکزى اعصاب آنها را به وجود مى آورد. تحقیق هاى روبین داده هاى مفیدى را براى روانشناسى گشتالت فراهم نمود که بسیار مورد استفاده دانشمندان این رشته قرار گرفت.
 
روبین که اهل دانمارک بود از گوتینگن به کپهناگ رفت و در آنجا به عنوان برجسته ترین روانشناس دانمارک شناخته شد. او نتایج تحقیق هاى خود را در حمایت از روانشناسى گشتالت در سال ۱۹۲۱ منتشر کرد. ولى تا این زمان، روانشناسى جدید گشتالت استقرار یافته بود و دیگر براى هیچ فردى امکان پیش بینى آن وجود نداشت.
 


نکات مثبت گشتالت  درمانی

گشتالت  درمانی، از روشنفکرگرایی انتزاعی که در بقیه دیدگاه ها وجود دارد، اجتناب کرده و مراجعان را تشویق به آگاهی یافتن و به کار بردن تمام ظرفیت هیجانی خود می نماید. به نظر می رسد که این رویکرد، مخصوصا برای افرادی که نسبتا باز و بی پرده و بیش از حد روشنفکر هستند، مفید باشد؛ زیرا که بر آزادی های حال مراجع، نسبت به استبداد گذشته تاکید می  کند. گشتالت درمانی با دیدگاه مثبتی که از ماهیت انسان دارد، خود را از بدبینی دیگر رویکردها آزاد می سازد.
 


انتقادات وارد بر گشتالت  درمانی

گشتالت  درمانی، در عین حال که فواید عملی زیادی دارد، خالی از محدودیت نیز نیست. برجسته ترین محدودیت گشتالت  درمانی مساله مهارت، تربیت، تجربه و قضاوت درمانگر است. چون در تکنیک های گشتالت درمانی سعی می شود عواطف شدید شناسایی شوند و رهایی آنها تسهیل شود، مشاوری که این شیوه را به کار می برد، باید در امر اجازه دادن به مراجع برای به تجربه درآوردن عواطف شدید شایستگی داشته باشد و از آن نهراسد. مشاور، باید در ایجاد رابطه نیکو نیز تبحر و تخصص داشته باشد. میگنا دات آی آر، مشاور، باید در زمینه کاربرد تکنیک ها بداند که چه موقع، با چه کسی و در چه موقعیتی از آنها استفاده کند. چون در گشتالت درمانی تاکید زیادی بر فرایند حال و آگاهی و تجربه مستقیم گذاشته می شود، احتمال دارد مراجعانی که این شیوه در مورد آنها اعمال می شود با جامعه فعلی، هماهنگی مطلوب نداشته باشند. با وجود این، امید می رود که آنها به ایجاد جامعه نوتر و مهربان تری برانگیخته شوند؛ جامعه ای که در آن افراد می توانند انسانیت تام و تمام خود را رشد داده و از آن لذت ببرند.[3]


محدودیت عمده گشتالت  درمانی، دامنه نسبتا محدود تعداد مراجعان است که چنین درمانی برای آنها قابل اجرا است. این محدودیت نشات گرفته از چند عامل زیر است:
· نقش مواجهه گر مشاور
·شدت تجربه هیجانی مراجع در درمان
· فلسفه فردگرایی بسیار شدید که به نظر می رسد هر نظام اجتماعی و روش زندگی دیگر را حقیر می شمارد.
انتقادهایی نیز از دیدگاه های رفتاری، روانکاوی، بافتی و یکپارچه نگر بر گشتالت درمانی به شرح زیر وارد شده است:
 


نقد گشتالت درمانی از دیدگاه رفتاری

باید قبول کنیم که در سطح اجتماعی، نتیجه نهایی گشتالت درمانی، هرج  و مرج است. شاید شعار "تو کار خودت را بکن، من هم کار خودم را" شعاری سطحی است که به پرورش افراد خودشیفته و خودمحور کمک می کند که دلیلی برای نگرانی در مورد دیگران ندارند. پرلز، صریحا می گوید که فرد ایده آل او، مسئولیت هیچ کس را قبول نمی کند. در این صورت مسئولیت والدین چه می شود؟ اگر انتظارات و تایید اجتماعی که به هدایت رفتار انسان کمک می کنند، رد شوند، آیا دلیلی وجود دارد که انسان ها بتوانند در جوامع به طور مسالمت آمیز و امن زندگی کنند؟[5]
 


نقد گشتالت درمانی از دیدگاه روان کاوی

خود را رها کنید، بگذارید نهاد، شما را هدایت کند! گشتالتی، دوست دارد این موضوع را نادیده بگیرد که در واقع تکانه های زیستی ای وجود دارند که می توانند سلامت روانی فرد و نظم اجتماعی را مختل کنند. گشتالتی ، چگونه با یک بیمار پارانوئید و سایر بیمارانی که فرایندهای خود آنها زیر بار خشم، در خطر از پای درآمدن است، برخورد می کند؟
گشتالتی ، از مسئولیت زیاد حرف می زند و با این حال، بی مسئولیتی حرفه ای را ترغیب می کند، به این صورت که به بیماران توصیه می کند اگر می خواهند دیوانه شوند یا خودکشی کنند، به خودشان بستگی دارد. این فلسفه، شاید در کارگاه هایی که پر از افراد بهنجار رشدگراست، موثر واقع شود، ولی برای بیماران بسیار خطرناک است.
 


نقد گشتالت درمانی از دیدگاه بافتی

تاکید درمان گشتالتی بر آگاهی، خودپشتیبانی و مسئولیت، نقش فرد را جدا از سایر افراد، برجسته می کند و به اهمیت روابط جاری و سیستم  های فرهنگی توجه اندکی دارد. چه کسی به خانواده  ها و جوامع گرایش دارد؟ مطمئنا گشتالتی ها چنین گرایشی ندارند! شعار گشتالت به ما یادآور می شود که "من، منم و تو، تویی". من، برای برآوردن انتظارات تو به دنیا نیامده ام و تو، برای برآوردن انتظارات من به دنیا نیامده ای. همین "من بودن ها"، "ما بودن ها" را از بین برده اند. بنابراین، تعجب آور نیست که پرلز پیش بینی کرد فرد ایده آل از لحاظ اجتماعی، منزوی خواهد بود؛ این گونه افراد، صرفا "من بودنی" را که کاشته اند، برداشت می کنند.
گشتالت  درمانی به ما می گوید که مشکلات اجتماعی، عامل تقصیر نیستند، بلکه آنها صرفا بهانه  جویی  های عقلانی برای نپذیرفتن مسئولیت رفتارمان می باشند. شاید این نظریه در مورد افراد نسبتا روان رنجور و ثروتمند درست باشد، ولی برای اغلب ما، نیروهای اجتماعی فقر، بیماری، تبعیض جنسی، تبعیض نژادی، جرم و مرگ، حداقل تا اندازه ای عامل تقصیر به حساب می آید.


نقد گشتالت درمانی از دیدگاه یکپارچه  نگر

گرچه پرلز، معتقد بود از میراث وجودی پیروی می کند که بر اساس دوگانه نگری دکارتی، برای ذهن بیشتر از بدن ارزش قایل است؛ ولی در واقع آنچه او باقی گذاشت، دوگانه  نگری وارونه  ای بود که برای بدن بیشتر از ذهن ارزش قایل شد. ارزش قایل نشدن پرلز برای تفکر، نوعی ضد اندیشه  ورزی غیرمنطقی را ترغیب می کند که می تواند ارگانیزم  های میان  تهی به بار آورد. گشتالت  درمانی، برای متعادل شدن، قطعا به یک نظریه شناختی نیاز دارد. پژوهشگران، ترکیب گشتالت با درمان شناختی را پیشنهاد کرده اند.
 
کارکرد مشاور گشتالتی

هماهنگ با نظریه تغییر، کارکرد و وظیفه اصلی درمانگران گشتالتی این است که آگاهی مراجع را تسهیل نمایند. برای انجام این کار، مشاور ابتدا رابطه ای را از طریق ورود به زمان حال مراجع برقرار می سازد. او تعبیر و تفسیر نمی کند اما بر "چه" و "چگونگی" تجربه مراجع در آن لحظه تاکید می کند. درمانگر از وسایل بسیار متفاوتی برای افزایش آگاهی مراجع استفاده می کند که معمولا به عنوان تجربه به مراجع ارائه می گردد. به مراجع کمک می شود تا از تفاوت بین بیانات کلامی و غیرکلامی خود آگاه شود. همه این کارکردها در جهت افزایش آگاهی مراجع از "حال" است. آن وقت این آگاهی یافتن، هم خود روش است و هم هدف.


در بعضی از اوقات، درمانگران گشتالتی می بایست به عنوان والدینی موثر برای مراجعان خود خدمت کنند. زمانی که به مراجعان اجازه می دهند تا با ناکامی خود روبرو شوند، از آنها حمایت می کنند. به مراجعان اجازه می دهند، آن کسی باشند که هستند و در همان حال آنها را تشویق به ریسک کردن می کنند. زمانی که از حمایت بیش از حد پرهیز می کنند، به آنها رسیدگی می نمایند. درمانگران گشتالتی، در اوقات دیگر به عنوان معلم عمل کرده و مراجعان خود را به سوی یک زندگی موثر همراه با مهارت های مقابله با آن هدایت می نمایند.
 


کاربرد گشتالت  درمانی

گشتالت  درمانی، با شیوه  های مختلفی می تواند مورد استفاده قرار گیرد. پرلز، کارگاه را به شکل متمرکز آن بیشتر ترجیح می دهد. درمانگران دیگری ترجیح می دهند که روش های گشتالت  درمانی را در موقعیت گروه های کم و بیش سنتی به کار گیرند. برخی نیز رویکرد گشتالت را در جلسات فردی دنبال می کنند. در این تصمیم  گیری که آیا نظریه و شیوه  های گشتالت مورد استفاده قرار می گیرد یا خیر، درمانگر باید از اخطارهای فرد آگاه باشد.
 
به طورکلی گشتالت  درمانی بیشتر با افراد به شدت اجتماعی، محدودشده و تحت فشار قرار گرفته شده موثر است. از این گونه افراد اغلب به عنوان روان رنجور، دارای هراس، کمال گرا، غیرموثر، افسرده و غیره نام برده می شود. کارکرد آنها محدود یا ناهمسان است و اصولا به محدودیت های درونی آنها مربوط می شود و لذت های آنها از زندگی نیز حداقل است.
 
به نظر می  رسد که بعضی از شیوه  های آگاهی یافتن گشتالت  درمانی، با کودکان به عنوان شیوه آموزش مربوط به رشد مفید باشد.
گشتالت  درمانی در زمینه افراد بهنجار، تربیت گروه های حرفه ای در زمینه آگاهی، در کلاس درس و در مورد کودکان مضطرب و مراکز مراقبت کودک به کار گرفته می شود. لازم به تذکر است که اطلاعات حاصل از راه خواندن نظریه و تکنیک های گشتالت، عملا سودمند نخواهد بود و این اطلاعات باید توام با تجربه و کارورزی و نظارت دقیق باشد. استفاده از گشتالت درمانی در موارد گروهی، امری عادی است ولی اغلب به صورت مشاوره فردی در وضعیت گروهی اجرا می شود.
 
 
 
نظريه شناختي گشتالت
اساس نظريه شناختي را قانون تعادل رواني تشکيل مي دهد. بنابراين هر انساني در تلاش است تاکل وجود او از نظامي متعادل وپايدار برخوردار باشد. ولي يادگيري يعني مواجه شدن با آنچه تا به حال ناشناخته بوده است تعادل فرد رابهم زده زمينه ايجاد تعادلي جديد را در او فراهم مي کند.
 

پس در نظريه شناختي يادگيري فرايندي است که باعث فروپاشيدگي تعادل فعلي فرد مي شود واو ميکوشد تابه يک تعادل رواني تازه دست پيدا کند.(سعادت،183:1383)


گشتالت : وضع و شكل يا هيأت كل ، تصوير كلي سازمان يافته و شناخته شده . فرد مي كوشد موجودات مادي را به صورت و هيأت كل درك كند ، يا به آن ها معنا و مفهومي سازمان يافته بدهد و در آن وحدتي به وجود آورد . در روانشناسي گشتالت ؛ پي بردن به ادراكِ ارتباط است كه موجب رفتارِ معنادار مي شود .
در روانشناسي گشتالت به دو عاملِ تصوير و زمينه توجه خاصي نشان مي دهند و يادگيري را در نظر اول از برآيندِ اين دو عامل ميسر مي دانند .
زمينه : در امر يادگيري ومسايل آموزشي عبارت از آن چيزهايي است كه شاگرد با آن ها آشنايي دارد .مانند : معلم ، دوستان ، بستگان و موجوداتي كه رنگ و شكل خاصي دارند و به طور كلي تمامي آن چيزهايي است كه محيط مادي و محسوس شاگرد را تشكيل مي دهد .
به عبارت ديگر زمينه : آن چيزي است كه به تصوير در زمان و مكان مفهوم واقعي مي بخشد .
 
در روانشناسي گشتالت : ادراك به رشد اندام ها يا رشد طبيعي فرد بستگي دارد و در اين مورد محقق شده كه ادراك كودكان از محيط و جهان پيرامون خود با ادراك بزرگسالان تفاوت دارد . ادراك از راه تجربه و آشنايي با مفهوم هاي اصلي طرح ها و الگوها حاصل مي شود .
 

قانون هاي گشتالت : روانشناسان گشتالتي معتقدند كه در گشتالت نيروي خاصي وجود دارد كه مسايل و امور را در طرح ها ، شكل ها و قالب هاي معيني سازمان مي دهد و اساس ادراك و بينش را پايه ريزي مي كند .


1 ـ قانون فراگيري يا جامعيت ، بيانگر اين واقعيت است كه سازمان رواني همواره به هيأت و شكل مطلوب و كمال يافته گرايش دارد . در اين سازمان ويژگي هايي مانند نظم و ترتيب ، سادگي و پايداري برقرار است .


2 ـ قانون مجاورت ، بيانگر عوامل سازنده ي يك ميدان است كه در نتيجه ي نزديك بودن به يكديگر تشكيل دسته يا رده هاي مشخصي را مي دهد .
3 ـ قانون مشابهت ، موارد مشابه بر حسب ويژگي هاي خاصي كه دارند مانند شكل ، رنگ و جز آن . گروه هاي مشتركي را به وجود مي آورند .

4 ـ قانون بستگي ، در فرد گرايشي وجود دارد كه همواره مي خواهد شكل ها و موقعيت هاي ناجور و نامتقارن را تكميل كند ، يادگيري آن گاه انجام مي شود كه طرح مطلوب يا هيأت نيكو حاصل آيد .با سازمان دادن اوضاع يا رفع نقص حالت خشنودي در فرد فراهم مي شود .


5 ـ قانون نيك پيوستگي ، همانند قانون بستگي هر دو داراي جنبه هاي صراحت و زيبندگي يا كمال مطلوب مي باشند .


 
يادگيري از ديدگاه گشتالت : به صورت هيأت كل مطرح مي شود نه از تركيب يا تحليل اجزاء . قياسي است و نه استقرايي . يادگيري عبارت از وقوع تغييراتي است كه در پاسخ به الگوها يا هيأت هاي كلِ معنادار حاصل مي گردد . چنانچه وقتي دانش آموز با مسأله ي جديدي روبه رو مي شود بي درنگ به طرح و الگوهاي گذشته اش مراجعه مي كند تا در حل مسأله او را ياري نمايند و نهايتاً اين كه يادگيري از ديدگاه گشتالت با ادراك ، بينش و حل مسأله ملازمت دارد .
 
ادراك زماني تحقق مي يابد كه عواملي مانند : توجه ، احساس ، تجربه قبلي و معنا زمينه ساز آن باشد .هيأت كل همواره قبل از اجزا درك مي شود . نقش بينش :يادگيري عبارت است از يافتن بينش هاي جديد يا تغيير در بينش هاي گذشته بينش : احساس و گرايشي است كه موجود زنده نسبت به ارتباط اجزا و موقعيت ها نشان مي دهد .
 
به عبارت ديگر : بينش عبارت از راه يافتن به كم و كيف يك مشكل و پي بردن به حل آن است . فرق يادگيري گشتالي با يادگيري تداعي گرايان (رفتارگرايي و ...) در گشتالت ، يادگيري با ادراك ، انديشه ي بارور و بينش سر و كار دارد . در تداعي گرايان ، يادگيري ارتباط اجزايي مانند محرك و پاسخ مطرح است كه غالباً آن را مكانيكي و گشتالت را غيرمكانيكي ناميده اند ارتباط رفتار با يادگيري رفتار در نظر رفتارگرايان هرنوع فعاليت محسوس عضلاني يا تراوش بروني غده هاست مثل اشك و عرق و ... اما از نظر گشتالت : رفتار رواني به طور مستقيم مشهود نيست بلكه امري استنباطي است . تداعي گرايان (محرك ـ پاسخ) معتقدند كه هر نوع تغييري در رفتار به منزله ي يادگيري است و عكس آن نيز درست است . گشتالت در مخالفت اظهار مي دارد : تغيير در بينش داراي اهميت است . تغيير در رفتاري يادگيري زماني معتبر است كه بر پايه ي بينش استوار باشد.و يادگيري هم بدون تغييرات محسوس و مشهود در رفتار امكان پذير است مانند وقتي كه براي فردي محرز شود كه كمك به بنگاه هاي خيريه سودمند و موثر است اما اگر استطاعت مالي نداشته باشد ممكن است هيچ فرصتي براي تغيير رفتار در او پيش نيايد . لذا نبايد نتيجه گرفت كه هر تغييري دليل بر يادگيري است و يادگيري هنگامي حاصل مي شود كه الزاماً تغيير در رفتار محسوس پديد آيد .
 
طرفداران گشتالت به تجربه بيش از رفتار توجه مي كنند و تجربه را رويدادي مي دانند كه فرد از راه عمل و مشاهده به نتايج فعاليت خاصي پي مي برد . نكته ي منفي در اين است كه در شيوه هاي ارزشيابي فقط رفتار مشهود را در نظر مي گيرند و حكم مي كنند كه افراد چه رفتاري بايد انجام دهند و آنان را به ابزارِ رفتارِ مطلوبِ خود وادار مي سازند .
 
نظريه ي شناخت شناسي تكويني (ژان پياژه) بدون آشنايي با ويژگي هاي فكري و عقلي كودكان در هر دوره ي سني نمي توان در پيشرفت تحصيلي آنان توفيق ارزنده اي به دست آورد .در نظام پياژه اساس يادگيري بر داد و ستد فرد با محيط و دوره ها و مراحل رشد استوار است .كودك در نتيجه ي تعامل با افراد و شرايط زيستي و اجتماعي ، خود را با محيط سازگار مي سازد ، بنابراين ، مفاهيم و محتوا ساخت و كاركرد از اهميت بالايي برخوردارند .
 
در كاربرد آموزشي نظريه شناخت شناسي تكويني بايد موارد زير را در نظر گرفت :
1 ـ همنوايي فكري
2 ـ بهره گيري از مطالب عيني
3 ـ تنظيم سلسله مراتب درسي
4 ـ توجه به سطح اختلاف مطالب موجود و جديد
5 ـ آموزش انفرادي ارزشيابي با رويكرد شناخت گرايي

 در ارزشيابي با رويكرد شناخت گرايي، علاوه بر آزمون هاي عيني از آزمون هاي انشايي و باز- پاسخ نيز استفاده مي شود.


 در ارزشيابي با رويكرد شناخت گرايي، هر روش ، ابزار يا موقعيتي كه براي سنجش وارزشيابي دانش اموزان استفاده مي شود بايد با توجه به رشد سني و شناختي دانش آموزان انتخاب شده باشد.


 در ارزشيابي با رويكرد شناخت گرايي، تكاليفي براي فراگيران مطرح مي شود كه با سطح توانايي فرد آن ها متناسب باشد. هيچ چيز به اندازه ي شكست و ناكامي بيش از حد برانگيزش و علاقه تأثير مخرب ندارد.

 در ارزشيابي با رويكرد شناخت گرايي، تكاليفي براي فراگيران ارائه مي شود كه به گام هاي كوتاه تقسيم مي شود تا در آن ها براي توسعه ي شناخت از گام ساده به پيچيده استفاده شود.


 در ارزشيابي با رويكرد شناخت گرايي، فرآيند كسب دانش مورد ارزيابي قرار مي گيرد.


 در  ارزشيابي با رويكرد شناخت گرايي، راهبردهايي كه دانش آموز از آن ها استفاده مي كند تا دانش، مهارت ها وعادت هاي كاري را به گونه اي معنادار، در انجام تكاليف به كار ببرد، مورد قضاوت قرار مي گيرد.


ریشه های فلسفی و تجربی گشتالت درمانی

این بخش ما مروری بر ریشه های فلسفی و تجربی گشتالت درمانی می اندازیم. صاحب نظرانی که قبل از گشتالت درمانی مفاهیمی را مطرح کرده اند که بعدها در مطالب گشتالت درمانی عنوان شده است.
به طور کلی می توان گفت که تقریباً تمام مفاهیم Forefathers و Foremathersگشتالت درمانی از فلسفه شرق و عرفان مطالعه شده است بویژه تائوئیسم (پیروی از طریقت چینی) و بودائیسم (آئین بودا). تائوئیسم، روش فکری منسوب به Lao-tse فیلسوف چینی که متبنی است بر اداره مملکت بدون وجود دولت و بدون اعمال فرم ها و اشکال خاص حکومت. بودائیسم، مذهبی که معتقد می باشد باید تلاش کنیم برای روشن فکری (هوشیاری معنوی) از طریق غلبه کردن بر تمام نفس ها و امیال دنیوی.
 
در تاریخ روانشناسی جدید اگر مروری بیندازیم صاحب نظران مختلفی بر گشتالت درمانی تأثیر گذار بوده اند. ویلهلم وونت، بعنوان بنیان گذار علم جدید روانشناسی، از جمله افرادی است که می توان گفت بر گشتالت درمانی بی تأثیر نبوده است. موضوع روانشناسی وونت، در یک کلمه، هشیاری بود. دیدگاه او در مورد هشیاری این گونه بود که آن از بخش های مختلفی تشکیل یافته است و می توان آن را با روش تجزیه یا کاهش مطالعه کرد. هر چند که وونت بر قدرت ذهن هشیار در ترکیب عناصر برای ایجاد فرآیندهای شناختی سطح عالی تر تأکید داشت، با وجود این متوجه بود که عناصر هشیاری امور اساسی هستند و بدون این عناصر چیزی برای ذهن وجود ندارد که آن را سازمان بدهند. این مطلبی بود که روانشناسان گشتالت به آن حمله کردند یعنی بر نهضت ذره نگری و کاهش گری ولی در عین حال ارزش هشیاری را پذیرفتند. اما در عین حال وونت بر خلاف علاقه اش به عناصر تجربه هشیار، متوجه شد که وقتی به اشیاء در دنیای واقعی نگاه می کنیم، وحدت یا کلیتی از ادراکها را می بینیم. برای مثال، درخت را به صورت واحد می بینیم.
 
وونت برای تبیین آن نظریه اندریافت را مطرح کرد. او این فرآیند واقعی سازمان یابی عناصر در یک کل را ترکیب خلاق نامید، این فرآیند ترکیب خلاق از ترکیب عناصر، ویژگی های جدیدی را به وجود می آورد.
وونت (1896): هر ترکیب روانی ویژگیهایی دارد که به هیچ وجه با مجموع صرف ویژگیهای عناصر برابر نیست. همانطور که روانشناسان گشتالت در 1912 اعلام داشتند، می توانیم بگوییم که کل با مجموع اجزاء آن فرق دارد. امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی، مفهوم تمرکز به وحدت ادراک را عنوان کرد.
 
طبق گفته کانت، ادراک، یک برداشت و ترکیب غیر فعال حسی نیست، بلکه سازمان دادن فعال این عناصر در یک تجربه به هم پیوسته است. بنابراین مواد خام ادراک بوسیله ذهن شکل و سازمان می یابد. فرانز برنتانو، روانشناس، در دانشگاه وین، با تمرکز وونت بر عناصر یا محتوای هشیاری مخالف بود و به جان آن پیشنهاد کرد که روانشناسی به مطالعه فرآیند یا عمل تجربه کردن بپردازد. او درون نگری وونتی را مصنوعی دانست و طرفدار مشاهده مستقیم و انعطاف پذیرتر تجربه در حال وقوع بود. بنابراین رویکرد برنتانو بیشتر به روش گشتالت شباهت داشت.
 
ارنست ماخ، استاد فیزیک در دانشگاه پراگ، با کتابش به نام تحلیل احساس ها، تأثیر مستقیمی بر انقلاب گشتالتی گذاشت. در آن کتاب او الگوهای فضایی مثل اشکال هندسی و الگوهای زمانی مثل آهنگها را مورد بحث قرار داد و آنها را جزء احساسها به حساب آورد. این احساسهای شکل فضایی و شکل زمانی از عناصر خود مستقل بودند. برای مثال، شکل فضایی دایره ممکن است سفید یا سیاه و کوچک یا بزرگ باشد و از کیفیت دایره شکل بودن چیزی را از دست ندهد. ماخ می گفت ادراک ما از یک شیء تغییر نمی کند، حتی هنگامیکه ما موقعیت فضایی خود را نسبت به شیء تغییر میدهیم. اندیشه های ماخ توسط کریستین فون اهرنفلس توسعه یافت که پیشنهاد می کرد کیفیتهایی از تجربه وجود دارند که نمی توان آنها را برحسب ترکیبی از احساسهای ابتدایی تبیین کرد. او این کیفیتها را کیفیتهای گشتالتی (کیفیتهای شکلی) نامید، ادراکهایی که بر پایه چیزی فراتر از احساسهای فردی قرار دارند.
 
کار ویلیام جیمز، یعنی مخالفت با عنصرنگری روانشناسی، نیز صورت ابتدایی روانشناسی گشتالت است. جیمز عناصر هشیاری را انتزاعهایی مصنوعی میدانست. او بر این تأکید داشت که ما اشیاء را به صورت کل می بینیم نه دسته هایی از احساسها. پدیدارشناسی مورد نظر ادموند هوسرل جزیی از سیر تحولی رواندرمانی گشتالتی بوده است.
 

پدیدارشناسی مورد نظر هوسرل

عبارت بود از بررسی موضوعات آنگونه که در هشیاری انسانها تجربه می شوند. روش شناسی پدیدارشناسی عبارت است از شهود یا تمرکز بر پدیده یا موضوع، تحلیل جنبه های مختلف پدیده و آزاد کردن خویش از پیش پندارها به گونه ای که مشاهده گر بتواند پدیده مورد نظر را به دیگران بفهماند. در میان تأثیرات اولیه دیگر بر گشتالت درمانی، می توان از روانشناسی گشتالت که نخستین بار توسط ورتهایمر، کوهلر و کافکا مطرح شد، نام برد. روانشناسی گشتالت اصولاً بر این دیدگاه مبتنی است که پدیده های روانشناسی یک کلیت هستند نه مجموعه از اجزا. در روانشناسی گشتالت، میدان بر مبنای شکل و زمینه قابل بررسی است.

 
شکل می تواند برجسته و زمینه در حاشیه باشد. با این حال دو مفهوم شکل و زمینه نقش مهمی در منطق نظری گشتالت درمانی دارند. وقتی شکل ها ناقص یا مبهم هستند به حاشیه رانده می شوند و حواس شخص را پرت می کنند. برای نمونه، پسری که از مار می ترسد نمی تواند مفهوم مار را به طور کامل وارد ذهن خویش کند یا از آن یک شکل کامل بسازد. وقتی این پسر بتواند مارها را لمس کند و از آنها نترسد، شکل کامل می شود.
 
بنیانگذار نظریه میدانی، کورت لوین، کارهایش در جهت گشتالت بود. در نظریه میدانی نیز مثل روانشناسی گشتالت، هر رویداد جزیی از یک میدان است. موضوع مطالعه این نظریه نیز بررسی رابطه اجزا با یکدیگر و کل می باشد. نظریه میدانی یک رویکرد پدیدارشناختی است که در آن، میدان با مشاهده کننده رابطه دارد.
برای درک هر واقعه باید نگرش مشاهده کننده نسبت به آن واقعه را بشناسیم. براساس نظریه میدانی، فعالیتهای روانی در نوعی زمینه به نام فضای زندگی روی میدهد، فضای زندگی تمام رویدادهای گذشته، حال و آینده را در بر می گیرد. هر کدام از این رویدادها در یک موقعیت مشخص رفتار را تعیین می کنند. فضای زندگی مربط به نیازهای فرد است. درمانگران گشتالتی نیز به آنچه در مرز بین انسان و محیط است توجه می کنند.
 
درمان گشتالتی بر این اصل استوار است که هر چیزی ارتباطی در تغییر دائمی و بهم پیوسته و در جریان است. پرلز زمانیکه بعنوان یک هنرپیشه در تئاتر کار می کرد با مکس رینهارد آشنا شد و او را اولین نابغه ای که تاکنون دیده بود نام برد. مفهوم ارتباط غیر کلامی را پرلز از او اقتباس کرده است. در سال 1947 پرلز با مورنو در آمریکا ملاقات کرد. بین سایکودرام و گشتالت درمانی اشتراکاتی مثل خودبخودی، خلاقیت و درک شهودی وجود دارد. مفاهیم نقش بازی کردن و فن صندلی خالی پرلز متأثر از او می باشد. مفهوم قطب های پرلز نیز متأثر از آثار زیگموند فرید لندر فیلسوف بود. فرید لندر مفهومی به نام اختلاف نظر خلاق را عنوان کرد.
 
هر رویدادی با یک نقطه صفر در ارتباط است که قطبهای متضاد را براساس آن می توان تمییز داد. نقطه صفر یک نقطه تعادل است که شخص از آنجا می تواند حرکت خلاقانه به طرف هر دو جهت را شروع کند. پرلز می گوید: با هوشیار ماندن در مرکز می توانیم به هر دو سوی واقعه نگاه خلاقی داشته باشیم و نیمه ناقص را تکمیل کنیم. وقتی انسان از یک نیاز درونی یا بیرونی خیلی دور می شود، باید دوباره تعادل ایجاد کند یا به طرف مرکز حرکت نماید. پرلز غالباً به اشخاص کمک می کرد حس تعادل، ماندن در مرکز یا کنترل بر نیازهای خویش را پرورش دهند.
 
پرلز پس از اخذ مدرک پزشکی خویش در سال 1920، در مؤسسه سربازانی که آسیب مغزی دیده بودند، دستیار کورت گلدشتاین شد. پرلز تحت تأثیر افکار گلدشتاین قرار گرفت. گلدشتاین اعتقاد داشت رفتار از عملکردها ( فعالیتهای ارادی، نگرشها و احساسات) و فرآیندها ( کارکردهای بدنی) تشکیل می شود. گلدشتاین مثل فریدلندر معتقد بود ارگانیسم در جهت ایجاد تعادل بین نیازها حرکت می کند. در این راه با فشارهای محیطی مواجه می شوند و دنبال خودشکوفایی می روند. پرلز در گشتالت درمانی از این دیدگاه گلدشتاین که اضطراب محصول ترس از عواقب رویدادهای آتی است استفاده کرد. کمک دیگر گلدشتاین این بودکه بر کاربرد دقیق زبان در درمان تأکید می کند.
گلدشتاین در کارهایی که روی سربازان دچار صدمه مغزی انجام میداد دریافت آنها نمی توانند به طور انتزاعی فکر کنند و در نتیجه نمی توانند بطور کامل از زبان استفاده کنند. پرلز در آفریقای جنوبی با یان اسماتس مؤلف کتاب کل نگر و تکامل ملاقات کرد، کسی که روی رواندرمانی گشتالت پرلز تأثیر گذاشت. اسماتس ارگانیسم را یک موجود خودتنظیم گر در نظر می گرفت. ارگانیسم کل نگر گذشته و آینده آن در حال شامل می شود. با اینکه پرلز روانکاو و تحت تأثیر کارهای فروید بود، ولی در دوران دانشجویی خود و وقتی روانپزشک شد از جو فکری شهر فرانکفورت خیلی تأثیر پذیرفت.
 
پرلز تحت تأثیر افکار ویلهلم رایش قرار گرفت. رايش توجه خاصي به زبان ، حالات چهره و حركات بدني بيمارانش مي كرد . رايش ليبيدو را تهييجي در نظر مي گرفت كه در انسان مشهود است . وي از دفاعهاي افراد در برابر ليبيدو تحت عنوان زره بدن ياد مي كرد . از نظر رايش در درمان بايد به مراجعان كمك شود از طريق توجه كردن به تنش هاي موجود در زبانشان و آگاهي بدني ، انعطاف پذيرتر شوند . تمركز بر آگاهي و افزايش آگاهي يكي از جنبه هاي مهم رويكرد درماني پرلز بود كه پرلز آن را مرهون رايش بود . از دیگر روانکاوانی که بر پرلز تأثیر گذاشتند، اتو رنک بود.
 

رنک درمان را دوباره بازسازی معنی در اینجا و اکنون میدانست نه یادآوری معنی. او معتقد به دوباره تجربه کردن در محیط درمان بود. از نوفرویدین ها که بر پرلز تأثیر گذاشتند، می توان به کارن هورنای اشاره کرد. 

کارن هورنای از جمله کسانیکه بود که معتقد بود فرهنگ و جامعه و بطورکلی محیط بر تشکیل نوروز و اختلال در فرد تأثیر می گذارد. اثر زایگارنیک، یعنی هنگامیکه تکلیفی کامل نمی شود حضور مداوم این تنش این احتمال را که تکلیف زودتر به یادآورده شود را افزایش میدهد. در درمان گشتالت این مفهوم با نام غائله ناتمام عنوان می شود، یعنی احساس بیان نشده ای که هم اکنون منشأ تأثیر است. این احساس می تواند ترس، نفرت، احساس گناه، عصبانیت و غیره یا خاطرات و تخیلی باشد که هنوز درون فرد است. انسانها با کارکردن روی غائله ناتمام می توانند گشتالت مورد نظر را کامل کنند. پس از تکمیل گشتالت، اشتغال ذهنی با گذشته خاتمه می یابد.

 
در روانشناسي وجود گرایی تاكيد بر آنست كه فرد در زمان حال چه تجربه اي دارد ، در حاليكه در گشتالت درماني ، ضمن پذيرش اهميت تجربه ، تاكيد بر آنست كه فرد در زمان حال هستيش را چگونه درك مي كند . تاكيد بر ارگانيزم به مثابه يك كل و همينطور تاكيد بر ارتباط ارگانيزم با محيط و فرآيند تجربه خود از مفاهيم اساسي تفكر گشتالتي و مكتب اصالت وجود است . وجودگرايان بر تجربه بي واسطه وجود ، وجد و رنج و رابطه با ديگران تمركز مي كنند . مفهوم وجودگرايانه اصالت تا حدودي شبيه مفهوم گشتالتي آگاهي است زيرا در هر دو بحث ، ارزيابي و درك صادقانه خويش مطرح است . تاكيد وجودگرايانه بر مسئوليت پذيري فرد در قبال اعمال ، احساسات و افكارش با گشتالت درماني هماهنگي داشت . وجودگرايي مثل گشتالت درماني روي زمان حال متمركز بود تا روي گذشته يا آينده . هایدگر از جمله وجود گرایانی است که بر گشتالت درمانی تأثیر گذاشته است. هایدگر عنوان می کند که ما در این دنیا افکنده شده ایم و نباید خود را مجزا بدانیم. جهان بدون خود وجود ندارد. این مفهوم نزدیک مفهوم کل نگری گشتالت می باشد که فرد و محیط آن یک کل هستند. کیرکگارد پدربزرگ وجود گرایی عنوان می کند که اضطراب و تردید برای انسان شدن ضروری است. این مفهوم مشابه نظر گشتالت درمانی برای رشد فرد می باشد،میگناir برای اینکه فرد رشد کند لازم است تنشهای حاصل از نیازهای شخصی وی تا اندازه ای در او وجود داشته باشد. لازم است تا حدودی احساس ناکامی را تجربه کند و برای رفع این تنش یا در جهت ارضای این نیازها به کوشش و فعالیت بپردازد. مارتین بابر یکی دیگر از وجود گرایانی است که بر گشتالت درمانی تأثیر گذار بوده است. او گفت ما انسانها در حالتی بینابین زندگی می کنیم. یعنی هرگز فقط من وجود ندارد بلکه همیشه دیگری هم وجود دارد. من کسی که عامل است بسته به اینکه آیا دیگری آن یا تو است تغییر می کند. این مفهوم در گشتالت درمانی درباره رابطه درمانگر- مراجع مطرح می شود.
 
رابطه من / تو رابطه کاملاً دو جانبه است، رابطه ای گفت و شنودی، متمرکز بر زمان حال و به دور از قضاوت می باشد. گودمن و لندر نیز مفهومی را مطرح کردند که در فرایند درمان گشتالتی نقش دارد.
رهاسازی طرز فکر (Unfloding) به این معنی است که بیمار وادار می شود که واقعاً بفهمد چگونه احساس می کند و یک موقعیت را تفسیر می کند و واکنش هایش را به موقعیت بهتر درک می کند و از طریق این شناخت فرد گزینه های دیگری را برای تغییر رفتاری انتخاب می کند. در نهایت لورا پوسنر پرلز، نقش مهمی در رواندرمانی گشتالت داشت. او را یکی از بنیانگذاران گشتالت درمانی می دانند. او در سال 1930 با فریتز پرلز ازدواج کرد.
 
لورا تحت تأثیر افکار ورتهایمر و وجودگرایانی چون پاول تیلیچ و مارتین بابر بود. لورا نه تنها در انتشار نخستن کتاب پرلز به نام ایگو، گرسنگی و پرخاشگری به شوهرش کمک کرد بلکه در مجموعه بحث هایی که زمینه ساز انتشار کتاب دومش به نام گشتالت درمانی شدند نیز مشارکت داشت. آنچه به  نام گشتالت درمانی معروف شده است، سازماندهی جدیدی است از افکاری که از دوران های گذشته در زمینه های مختلف وجود داشته است. گرچه فریتز پرلز[1] به منزله ی موسس و نشردهنده ی مکتب گشتالت درمانی شناخته شده است، ولی خود او ظاهرا به این قضاوت اعتراض دارد و می گوید: "اغلب مرا موسس و به وجودآورنده ی گشتالت درمانی نامیده اند. این قضاوت بی معنی است. اگر مرا یابنده ی گشتالت درمانی بنامند و یا کسی بدانند که آن را دومرتبه بازیافته است، صحیح تر خواهد بود. گشتالت، به قدمت و پیری جهان است."[2]
 
مفاهیم اساسی گشتالت درمانی
 
1- نظریه  شخصیت
پرلز، انسان را موجودی وحدت یافته، خودنظم، کل نگر، وابسته به محیط و تجربه گر می انگارد که شخصیتی با ابعاد اجتماعی، روانی – جسمانی و روحی دارد. این سه بعد، به هنگام تولد، به طور بالقوه در فرد وجود دارند و در امتداد یک پیوستار قرار می گیرند. مرحله ی اجتماعی، که به فاصله ی بسیار کمی پس از تولد آغاز می شود، به وسیله آگاهی و توجه به دیگران خصوصا به والدین، مشخص می شود. البته جنبه جسمانی نیز در این مرحله وجود دارد ولی بدون آگاهی و شعور انجام می پذیرد. در خلال مدت زمانی که تعامل با دیگران ضرورت می یابد و مرحله ی اجتماعی نامیده می شود، کودک به ارتباط با دیگران اقدام می کند. سطح اول بدان دلیل مرحله ی اجتماعی نامیده می شود که در آن به ارتباط با دیگران شدیدا احساس نیاز می شود. در این مرحله، دیگران باید به منزله منبع و مرجع مورد استفاده قرار گیرند.
مرحله  ی بعدی، یعنی مرحله ی جسمانی – روانی، به وسیله آگاهی فرد از خصوصیات شخصی خودش مشخص می شود. در این مرحله، کودک به عوامل جهان خارج با معیارهای گسترده تر روانی پاسخ می دهد و این پاسخ با آگاهی و وجه تمایز بیشتری همراه است. در خلال این مرحله است که اکثریت مردم اوقات زیادی از زندگیشان را به مفهوم  سازی و ایجاد ارتباط با عوامل مادی و مکانیکی سپری می کنند.
در آخرین مرحله ی آگاهی، انسان از وجود مادیش فراتر رفته، هستی خویش را به طریق دیگری تجربه می کند و آگاهیش تغییر می یابد. برای مثال، از حالت احساس حسی به آن چیزی که احساس ماوراء حسی نامیده می شود، تغییر جهت می دهد.
مرحله سوم دارای منبع درونی و قائم به ذات است و پس از تشکیل، به صورت ارتباطی با اولوهیت درمی آید.
 
در نظریه  ی شخصیت از دیدگاه گشتالتی، گفته می شود که آدمی به دلیل کوشش و تقلای مداوم خود در جهت تعادل حیاتی، انگیخته می شود. این گونه تلاش و کوشش برای ایجاد تعادل حیاتی، دارای اساس و پایه غریزی است و معنی آن این است که این تعادل و توازن در نتیجه ی نواخت طبیعی و خودگردان موجود زنده یا جاندار – در بین حالت های تعادل و عدم تعادل یا توازن – به جریان افتد.
 
اصل تعادل حیاتی، موجب پیدایی ساخت ادراک های فرد و به نظم درآوردن این ادراک ها می گردد. این ادراک ها نیز به نوبه خود به صورت تجربه ی اصلی ادراک شکل در مقابل یک زمینه، سازمان داده می شوند. وقتی شخص یک نیاز مثل گرسنگی یا تشنگی را احساس می کند، گفته می شود که جاندار در حالت عدم موازنه قرار گرفته است. ضمنا همگامی تعادل و توازن مجدد برقرار می شود که شخص بتواند چیزی را از محیط جذب کرده و نیاز خود را برآورده سازد. پس از آنکه جاندار در حالت موازنه یا تعادل قرار گرفت، پیش نما برای ظهور یک شکل در آگاهی او، صاف و روشن و به عبارت دیگر، آماده خواهد شد. بدین ترتیب، شخص در حالت نسبتا ثابت جریانی قرار می گیرد که طی آن، یک شکل در زمینه ظاهر می شود، راهی نیز برای ارضای نیاز انتخاب می گردد، شکل از زمینه دور می شود و مجددا یک شکل در زمینه ظاهر می شود. برای توصیف نظریه ی گشتالت در زمینه شخصیت، باید هم با اصل تعادل حیاتی و هم با اصل کل نگری آشنا باشیم.
 
در توضیح اصل کل نگری باید گفت: در این اصل، دو نوع رابطه تعریف می شود. در اولین رابطه که اصطلاحا به آن ماهیت کل نگر آدمی گفته می شود، این اعتقاد وجود دارد که بدن و روح آدمی، نوعی ذات وابسته به هم و غیرقابل  تفکیک را تشکیل می دهند. معنی این جمله آن است که آدمی موجودی اصطلاحا یکی شده و کل است و شامل کلیت روانی و جسمانی می باشد.
دومین رابطه، اصل کل نگر است که انسان و محیط او، تشکیل نوعی وحدت ارگانیسمی – محیطی را می دهند؛ یعنی آدمی و محیط او به هم بسته می باشند.
 
2- ماهیت انسان
پرلز، معتقد بود که هر شخصی استعداد آن را دارد که آزادانه انتخاب کند و مسئول رفتار خود باشد. خود شکوفایی دیدگاه خوش بینانه پرلز در مورد انسان بر این فرضیه او استوار است که همه موجودات زنده ذاتا به سوی خود شکوفایی کشیده می شوند. البته او این کار را به عنوان فرایندی ناتمام می نگرد: ما به طور دائم در حال شدن هستیم، ما هرگز به طور کامل "شکوفا نمی شویم". این تمایل به خودشکوفایی فطری، انگیزش برای کلیه رفتارهای انسان است.
 
خودگردانی
هر ارگانیسمی سعی دارد که به وسیله کامرواسازی یا حذف نیازهای به وجود آمده که تعادل فرد را به هم زده اند، به تعادل حیاتی دست یابد. آنها به این فرایند تعادل حیاتی "خودگردانی ارگانیسمی" نام نهاده اند. زمانی که ارگانیسم نوعی درد را تجربه می کند(عدم تعادل)، او می تواند خودگردانی را از طریق تخلیه تنش به وسیله تجربه هیجانی شدید یا برآوردن آن نیاز انجام دهد.
 
آگاهی
آگاهی، کلید گشتالت درمانی است. تمام این رویکرد براساس کمیت آگاهی مراجع است. اجتناب از آگاهی، مشکل را تشدید می کند؛ زیرا به جای هدایت انرژی به سوی برآوردن نیاز، این انرژی صرف بازداشتن نیاز یا هیجانی می شود که نیاز را اعلان کرده و خبر داده است.
پرلز، بیشتر به عمل و تجربه علاقه مند بود تا به فلسفه. او به اهمیت فلسفه گشتالت درمانی پی برد، اما در امور به وجود آوردن یک فلسفه منظم گشتالت درمانی مردد بود. با این حال، این فلسفه ها روشن باشند یا پنهان، فرضیاتی در مورد ماهیت انسان و تجربه در گشتالت درمانی وجود دارد. چندین فرضیه ی اصلی در مورد ماهیت انسان وجود دارد که اساس گشتالت درمانی را تشکیل می دهند:
· انسان، یک کل است شامل جسم، هیجانات، افکار، احساسات و ادراکات که همه اینها در ارتباط با یکدیگر عمل می کنند.
· انسان، بخشی از محیطش است و نمی تواند بدون آن درک شود.
· انسان، موجودی فعال است نه موجودی واکنشی. او پاسخ های خود را به محرک های برونی و درونی تعیین می کند.
· انسان، قادر است از احساسات، افکار، هیجانات و ادراکات خود آگاه شود.
· انسان، از طریق آگاهی قادر به انتخاب بوده و بنابراین مسئول رفتار آشکار و نهان خود است.
 
3- مفهوم اضطراب
اضطراب، فاصله و شکاف میان حال و آینده است. انسان بدان دلیل مضطرب می شود که وضعیت موجود را رها کرده و درباره ی آینده و نقش های احتمالی که ایفا خواهد کرد، به تفکر می پردازد. دلهره و مشغولیت در زمینه فعالیت های آینده باعث "ترس صحنه ای" می شود. ترس صحنه ای، از توقع و انتظار فرد از اتفاقات بد و ناگوار در رفتار و نقش های آینده ی او به وجود می آید. فرد با تشخیص اینکه این اضطراب از چه منبعی حاصل می شود، باید به خود آید و در زمان حال زندگی کند. اگر فرد در زمان حال به سر برد، مضطرب نخواهد شد؛ زیرا هیجان و تحریک به فوریت در فعالیت خودبه خودی او جریان یافته و خلاق و مبدع می شود.
نوروز[9]، توقف و یا رکود رشد است. واکنش فرد روان نژند، به جای آنکه تعامل با محیط و جذب آن باشد، کنترل محیط و ایفای نقش های معین است. انرژی، به جای آنکه صرف رشد و تکامل شود، مصروف ایفای نقش می شود. خودنظمی فرد روان نژند به طریق متعددی سد می شود و نیروهای مشخص نمی توانند بر تماس ارگانیسمی با محیط تأثیر کاملی داشته باشند. این نوع ممانعت ها سه نوع هستند: یکی آنکه در فرد روان نژند تماس ادراکی ضعیفی با دنیای خارج و با خود بدن وجود دارد. دیگر آنکه ابراز آشکار نیازها سد می شود. سوم آنکه سرکوبی، از شکل بندی هیئت های خوب جلوگیری می کند.
 
افسردگی
درمانگران غیرگشتالتی، افسردگی را یک تشخیص مجزا در نظر می گیرند ولی گشتالت درمانگرها می گویند میزان افسردگی در طول جلسه درمان نوسان دارد. چون در گشتالت درمانی، رفتارها به صورت لحظه ای تغییر می کنند، روش ثابت و معینی برای رفع افسردگی مطرح نمی شود.
 
روان تنی کاذب
گشتالت درمانگرها، گاهی افرادی را درمان می کنند که بخشی از مشکل شان یا کل آن فیزیولوژیک است. گشتالت  درمانگرها نسبت به فرایندهای فیزیولوژیک حساسیت و توجه خاصی دارند.
 
درمان کوتاه مدت
هم اکنون روان درمانی انفرادی گشتالتی کوتاه مدت یا دارای محدودیت زمانی وجود ندارد. گشتالت درمانگرها معمولا بیماران را هفته  ای یک جلسه و آنهایی را که مشکل شدیدتری دارند، هفته ای چند جلسه می بینند. برگزاری جلسات به فاصله ای بیش از یک هفته این خطر را به دنبال دارد که بیماران از محتوای جلسات فایده ای نبرند. اگر هم جلسات در فواصل خیلی کوتاه برگزار شوند، احتمالا بیماران به درمانگر وابسته شده و فرصت کافی برای لحاظ کردن محتوای جلسات در زندگی خود را نداشته باشند.
 


گشتالت  درمانی یا تمرکز درمانی

معمولا گشتالت درمانی به تمركزدرمانی نیز معروف است. زیرا هدفش آن است كه به فرد كمك كند تا به تجربه اش از طریق آگاهیش بیفزاید و تجارب و تلاش های ناكام كننده ای كه این آگاهی را سد و متوقف می كنند، واقف شود. جنبه دیگر تمركز آن است كه فرد روابط بین شكل و زمینه را توسعه می دهد، به طوری كه بتواند توجه كاملش را به شكل یا هیئت اصلی معطوف دارد و هر چیز دیگری را در زمینه رها کند.
در شیوه درمان گشتالتی، با آوردن رفتارهای اجتنابی به آگاهی، سعی می شود حالت عدم تعادل به تعادل برگردانده شود. هدف آن است كه فرد هر چه بیشتر با محیط خود در تماس و تعامل طبیعی قرار گیرد، از عواطف و تحریك های ناخواسته خویش آگاهی یابد، با خود و با محیط واقعی كاملا در تماس قرار گیرد و كلیت ارگانیزم او حفظ شود. اساس درمان گشتالتی توجه به زمان و موقعیت موجود و كسب حداكثر آگاهی است. در سایه وجود آگاهی، فرد می تواند براساس اصل سالم گشتالت عمل كند، یعنی مهمترین موقعیت یا كار ناتمام را تشخیص دهد و با آن برخورد اصلاحی داشته باشد. موقعیت ناتمام یا كار و امر ناتمام، همان نیازهای ارضانشده ای هستند كه گشتالت های ناقص را تشكیل می دهند. موقعیت ها و امور ناتمام معمولا نیرو و فشار زیادی وارد آورده و رفتار خود را شدیدا تحت تاثیر قرار می دهند.


منابع:

1- میزیاک هنریک، سکستون ویرجینیا استاوت؛ تاریخچه و مکاتب روان شناسی، احمد رضوانی، انتشارات آستان قدس رضوی، 1376، چاپ دوم، ص 528 ،533.
2 - شولتز، دوان پی، شولتز سیدنی الن؛ تاریخ روان شناسی نوین، علی اکبر سیف و همکاران، تهران، انتشارات آگاه، 1384، چاپ چهارم، ص 403 ، 400 ،429.
3- هیلگارد ارنست، باور گوردن؛ نظریه های یادگیری، محمد نقی براهنی، تهران، نشر دانشگاهی، 1371، چاپ دوم، ص 385 ، 381.

منایع اینترنتی : آفتاب / پزوهشگاه باقرالعلوم (ع) : معصومه ابوالفتحي / روانکده : نویسنده: امیرحسن مجردکاهانی

مکاتب روانشناسی - روان شناسی شناختی

روان شناسی شناختی

 

Dr Hamideh Jahangiri

MD., M.Sc., Department of Psychology, Payame Noor University, Tehran, Iran


تاریخچه

جان بی واتسون در بیانیه رفتارگرایی خود در 1913 نوشت: روان شناسی باید هر گونه اشاره به هوشیاری را کنار بگذارد. روانشناسانی که از پیام واتسون پیروی کردند ، ذهن ، فرآیندهای هوشیار و همه اصطلاحات ذهن گرایانه را از روان شناسی حذف کردند. تا چند دهه در محتوای کتابهای روانشناسی کارکرد مغز توضیح داده می شد. مادر آنها هیچگونه اشاره ای به ذهن دیده نمی شد. گفته می شد که روان شناسی برای همیشه هشیاری یا ذهن خود را از دست داده است. ناگهان (یا چنین به نظر می آمد، هر چند از مدتها پیش به تدریج در حال ساخته شدن بود) روان شناسی آماده شد تا هوشیاری را باز یابد.

در سال 1979 در مجله روان شناسی آمریکایی یا مجله رسمی از انجمن روان شناسی امریکا مقاله ا ی با عنوان رفتار گرایی و ذهن به چاپ رسید که در واقع درخواستی برای بازگشت به درون نگری بود و این مطلب به دنبال سخنرانی رئیس انجمن روان شناسی آمریکا در سال 1976 بود که گفته بود روان شناسی در حال تغییرات و این تغییر مستلزم بازگشت به هوشیاری است. هنگامی که صاحب منصبی از انجمن روانشناسی امریکا و یک مجله معتبر این چنین باز و خوشبینانه درباره هوشیاری بحث می کنند. باید گمان کنیم که یک جنبش تازه یعنی انقلابی دیگر در روان شناسی در راه است.

روانشناسی شناختی(Cognitive psychology)     مکتبی است که به بررسی فرایندهای درونی ذهن از قبیل حل مسئله، حافظه، ادراک، شناخت، زبان و تصمیم گیری می پردازد.

 

موضوعاتی ازاین قبیل که انسان چگونه و با چه ساختاری به درک، تشخیص و حل مسئله می پردازد و این که ذهن چگونه اطلاعات دریافتی از حواس (مانند بینایی یا شنوایی) را درک می کند و یا اینکه حافظه انسان چگونه عمل می کند و چه ساختاری دارد؛ از عمده مسائل قابل توجه دانشمندان این رشته می باشد.

 

روان شناسی شناختی چیست؟

روان شناسی شناخت، شاخه ای از روان شناسی است که به مطالعه فرایندهای ذهنی شامل چگونگی تفکر، درک، یادآوری و یادگیری در افراد می پردازد. روان شناسی شناخت به عنوان بخشی از حوزه وسیعتر و گسترده تر علم شناخت، به سایر حوزه ها نظیر علم اعصاب، فلسفه و زبان شناسی ارتباط دارد. تمرکز اصلی روان شناسی شناختی بر کشف چگونگی کسب، پردازش و ذخیره سازی اطلاعات در انسان هاست.

 

کاربردهای عملی متعددی برای روان شناسی شناختی وجود دارد که از آن میان می توان به روش های بهبود حافظه، چگونگی افزایش دقت تصمیم گیری و چگونگی ساختدهی به مطالب آموزشی به منظور بهبود یادگیری اشاره کرد.

تا دهه 1950، رفتارگرایی مهم ترین مکتب فکری در حوزه روان شناسی بود. بین 1950 تا 1970 رفته رفته این موج تغییر جهت داد و تمرکز بر روی موضوعاتی مانند «توجه»، «حافظه» و «حل مساله» قرار گرفت. در این دوره که غالباً از آن به عنوان «انقلاب شناختی» نام برده می شود، پژوهش های قابل ملاحظه ای در زمینه مدل های پردازش و روش های تحقیقات شناختی صورت گرفت و برای نخستین بار عبارت «روان شناسی شناختی» به کار برده شد. محققین روان شناسی شناختی به ذهن همچون دستگاه پردازشگر اطلاعات می نگرند و رویکرد آنان به مطالعه مغز و ذهن برپایه تشابه عملکرد مغز با رایانه است.

روان شناسی شناختی از دو جنبه با مکاتب روان شناسی قبلی تفاوت اساسی دارد:

1- برخلاف مکاتب روان شناسی کلاسیک از قبیل روان شناسی فرویدی، از روش تحقیق علمی و بررسی موارد قابل مشاهده استفاده می کند و روشهایی چون درون نگری را به کار نمی برد.

2- برخلاف روان شناسی رفتارگرا، فرایندها و پدیده های ذهنی، چون باور، خواست و انگیزش را مهم دانسته، مورد مطالعه قرار می دهد.

از زیر مجموعه های روان شناسی شناختی می توان رشته های نوروسایکولوژی، روان شناسی بالینی، روان شناسی تربیتی، روان شناسی قانونی، روان شناسی سازمانی و صنعتی با گرایشهای شناختی را نام برد.

 

نفوذ پیشینیان بر روانشناسی شناختی

مانند همه جنبشها در روان شناسی ، روانشناسی شناختی یک شبه ظهور نکرد. بسیاری از جنبه های آن بوسیله کارهای دیگران پیش بینی شده بود. گفته شده است که روانشناسی روان شناختی هم جدیدترین و هم قدیمی ترین رشته در تاریخ این موضوع است. این گفته بدان معناست که علاقه به هوشیاری در نخستین روزهای حیات روانشناسی حتی پیش از آنکه به صورت یک علم رسمی در آید، امری بدیهی بوده است.

در نوشته های فیلسوفان یونانی یعنی افلاطون و ارسطو به فرآیندهای شناختی اشاره شده است، چنانکه در نظریه های تجربه گرایان و تداعی گرایان انگلیسی نیز چنین بوده است. وقتی که روان شناسی به صورت یک رشته علمی جداگانه در آمد توجه به آن بر هوشیاری باقی ماند.

ویلهم رونت به دلیل تاکیدش بر فعالیت خلاق ذهن یکی از پیشروان روانشناسی شناختی است. ساخت گرایان و کارکرد گرایان با هوشیاری سروکار داشتند که یکی از آنها عناصر هوشیاری و دیگری کارکردهای آن را مطالعه کرد. رفتار گرایی یک تغییر بنیادی در روان شناسی ایجاد کرد بدین معنا که هوشیاری را تقریبا به مدت 50 سال از این رشته بیرون راند. بازگشت به هوشیاری ، آغاز رسمی جنبش روان شناسی شناختی را می توان در سالهای دهه 1950 ردیابی کرد. هر چند نشانه های آن در سالهای دهه 1930 به چشم می خورد. ای . آر . گاثری روان شناس رفتاگرا با اظهار تاسف در مور الگوی ماشینی روان شناسی اظهار داشت که روان شناسی باید محرک را به صورت امور ادراکی یا شناختی توصیف کنند.

ای.سی. تولمن با رفتار گرایی هدفمندش موجب شد که اهمیت متغیرهای شناختی به مقدار زیاد شناخته شود. تاکد او بر استفاده از نقشه شناختی ، نسبت دادن هدف به حیوانات همگی در جهت کاهش رویکرد محرک - پاسخ در رفتار گرایی و افزایش علاقه نسبت به عوامل شناختی خدمت کرد. روان شناسی گشتالت با تاکید بر سازمان ، ساخت ، روابط ، نقش فعال آزمودنی و نقش مهمی که ادراک در یادگیری و حافظه ایفا می کند، بر جنبش شناختی نفوذ داشته است.

 

یکی دیگر از پیش بینی کنندگان جنبش شناختی ژان پیاژه روان شناس سوئیسی است. نظریه او درباره رشد کودک بر حسب مراحل شناختی تدوین شده است. از سوی دیگر تاثیر روح زمان در حال تغییر در فیزیک را بر ظهور روان شناسی شناختی نباید از نظر دور داشت. رد کردن عینیت و ماشین گونه بودن موضوع علم و به رسمیت شناختن ذهنی بودن آن از طرف فیزیکدانان نقش حیاتی تجربه هشیار را در کسب دانش درباره جهان از نو احیا کرد. انقلاب در فیزیک دلیل نیرومندی برای پذیرش هوشیاری به عنوان بخش اساسی موضوع علم روانشناسی بود. اگر چه روان شناسی علمی حدود نیم قرن در برابر الگوی فیزیک نوین مقاومت کرد و با تلقی کردن خود به عنوان علم عینی رفتار به یک الگوی علمی منسوخ وفادار ماند اما سرانجام به روح زمان پاسخ داد و با پذیرش مجدد فرآیندهای شناختی شکل خود را به قدر کافی تعدیل کرد.

 

تاسیس روانشناسی شناختی

بنیان گذاری روانشناسی شناختی یک شبه اتفاق نیافتاد. همچنین پیدایش آن را نمی توان تنها به یک نفر مختص دانست. جنبش شناختی مانند روان شناختی کارکرد گرایی مدعی است که بنیان گذار منحصر به فردی ندارد، شاید به این علت که هیچ یک از روان شناسان که در این زمینه کار می کردند، جاه طلبی شخصی برای هدایت یک جنبش تازه را نداشتند. علاقه آنان در این تلاش فقط به ارائه تعریف مجددی از روانشناسی معطوف بود.

جرج میلر و اولریک نسیو هر چند رسما بنیانگذار روان شناسی شناختی محسوب نمی شوند، اما خدمات آنان در رشد روانشناسی شناختی زیاد حائز اهمیت است. میلر به کمک همکارش بروند یک مرکز پژوهشی در هاروارد برای مطالعه ذهن انسان تاسیس کرد. میلر و برونر برای مشخص کردن موضوع مطالعه خود کلمه شناخت را انتخاب کردند و مرکز مطالعات خود را مرز مطالعات شناختی نامگذاری کردند. migna.ir اولریک نسیونیر در سال 1967 کتاب روانشناسی شناختی خود را منتشر کرد. کتابی که سهم عمده ای در رشد و تحکیم روانشناسی شناختی داشته است. به دنبال انتشار این کتاب نسیو لقب پدر روانشناسی شناختی را گرفت.

 

فرآیند حل مسئله

حل مسئله : حل مسئله عبارت است از پردازش شناختی برای تبدیل موقعیت مفروض به موقعیت مطلوب در حالی که شخص حل کننده برای حل آن به طور آماده روش واضحی ندارد.حل مسئله تفکر و رفتاری است جهت رسیدن به هدفی که به آسانی در دسترس نیست. این تعریف شامل چهار ایده اساسی است. نخست اینکه حل مسئله یک امر شناختی است یعنی در درون ذهن یا دستگاه شناختی حل کننده روی می دهد پس وجود آن را می توان تنها به طور غیر مستقیم از رفتار حل کننده استنباط کرد. دوم آنکه حل مسئله یک فرایند است یعنی متضمن دستکاری معلومات در دستگاه شناختی یا ذهن حل کننده است (یعنی اجرای عملیات شناختی روی بازنمایی های نمادی درونی). سوم اینکه حل مسئله جهت دار است یعنی غرض از آن حل کردن یک مسئله است. ایده چهارم و آخر اینکه حل مسئله امری شخصی است یعنی دشواری تبدیل یک حالت مفروض از یک مسئله به یک حالت مطلوب بستگی به دانش کنونی حل کننده مسئله دارد. یک مسئله وقتی موجودیت می یابد که وضعیتی مفروض در ابتدا وجود دارد و حل کننده می خواهد آن وضعیت به صورت مطلوب تغییر یابد.

 

چرخه حل مسئله

چرخه حل مسئله شامل :

1- تشخیص مسئله

2- تعریف مسئله

3- تنظیم راهبرد حل مسئله

4- سازماندهی اطلاعات درباره مسئله

5- تخصیص منابع

6- نظارت و ارزیابی است

 

انواع مسائل :

1- مسائل خوب ساختار،

2- مسایل بد ساختار

-مسائل خوب ساختار مسیرهای روشن و واضحی برای راه حل دارند. این گونه مسائل را خوب تعریف شده می نامند. نمونه چنین مسائلی این است که چگونه مساحت متوازی الاضلاع را محاسبه می کنید.

-مسائل بد ساختار فاقد مسیرهای روشن برای رسیدن به راه حل هستند به این مسائل بد تعریف شده هم می گویند. نمونه چنین مسائلی این است که وقتی هیچ کدام از دو طناب آنقدر بلند نیست که بتوان با در دست گرفتن یکی از آنها به دیگری رسید چگونه این دو طناب آویزان را به هم گره می زنید؟

 

راهبردهای حل مسئله

از راهبردهای حل مسئله می توان به این موارد اشاره کرد

1- الگوریتم ها (یک راهبرد حل مسئله است که مستلزم پیروی از یک قاعده، روش یا متد خاص است و ضرورتا به راه حل صحیح می انجامد(

2- بینش (درک ناگهانی از چگونگی حل مسئله(

3- روش های اکتشافی(راهبردهای غیر رسمی شهودی و حدسی است که برخی اوقات منجر به راه حلی موثر می شوند و گاهی به راه حل موثری نمی رسند.

 

روشهای اکتشافی شامل چهار روش است :

1- تحلیل وسیله هدف

2- کار به سمت جلو

3- کار به سمت عقب

4- تولید و آزمون

 

1- تحلیل وسیله هدف : حل کننده مسئله با نگاه کردن به انتهای هدف مورد جستجو مسئله را تحلیل می کند و سعی می کند فاصله میان موقعیت فعلی وهدف نهایی در آن فضا را کاهش دهد.

2- کار به سمت جلو: حل کننده مسئله از ابتدا شروع و سعی می کند مسئله را از ابتدا تا انتها حل کند. ۳- کار به سمت عقب: حل کننده مسئله از آخر شروع و سعی می کند از آنجا به سمت عقب حرکت کند. ۴- تولید و آزمون: حل کننده مسئله صرفا گزینه ای از اقدامات مختلف را نه الزاما به شیوه ای نظام مند انجام می دهد و سپس توجه می کند که کدام یک از آن اقدامات عمل خواهد کرد. رایانه ها احتمال دارد از راهبردهای الگوریتمی حل مسئله استفاده کنند.

انسانها به نظر می رسند بیشتر از روش های اکتشافی غیر رسمی استفاده می کنند در حل مسائل بد ساختار انتخاب باز نمایی مناسب برای مسئله به شدت بر آسانی دستیابی به راه حل درست تاثیر می گذارد.


موانع موجود برای حل مسئله:

1- آمایه ذهنی:

آمایه ذهنی که استحکامات نیز نامیده می شود راهبردی است که در گذشته موثر بوده است اما برای مسئله خاصی که باید در حال حاضر حل شود موثر نیست، نوع خاصی از آمایه ذهنی تثبیت کار کردی است. تثبیت کارکردی عدم توانایی درک این واقعیت است که چیزی که مورد استفادهٔ شناخته شده و خاصی دارد ممکن است برای تامین اهداف دیگری هم مورد استفاده قرار بگیرد.

 

2- انتقال: 

تسری دانش یا مهارت از موقعیت یک مسئله به موقعیت دیگر است. انتقال هم می تواند مثبت باشد هم منفی. انتقال مثبت زمانی رخ می دهد که حل مسئله قبلی باعث تسهیل حل یک مسئله جدید می شود. انتقال منفی زمانی رخ می دهد که حل مسئله قبلی باعث دشوارتر شدن حل مسئله بعدی شود برخی اوقات مسئله قبلی باعث می شود که فرد در مسیر نادرستی قرار گیرد.

 

3- رشد نهفته:

 رشد نهفته بدنبال یک دوره کار شدید روی مسئله پدید می آید. رشد نهفته عبارت از رها کردن مسئله برای مدتی و سپس بازگشت به آن است. تفاوت های روان شناسی شناخت روان شناسی شناخت بر خلاف رفتارگرایی که تنها بر رفتارهای قابل مشاهده تمرکز دارد، وضعیت های درونی ذهن را مورد توجه قرار می دهد.

روان شناسی شناخت بر خلاف روان کاوی که به شدّت بر ادراکات ذهنی تکیه دارد، از روش های تحقیقات علمی برای مطالعه فرایندهای ذهنی استفاده می کند.

 

چه کسی به مطالعه روان شناسی شناخت می پردازد؟

به دلیل آن که روان شناسی شناخت با بسیاری از حوزه های دیگر سروکار دارد، معمولاً افرادی از شاخه های مختلف به مطالعه این شاخه از روان شناسی روی می آورند. آنچه در زیر آمده است تنها بخشی از کسانی هستند که از مطالعه روان شناسی شناخت بهره می برند:

دانشجویان علاقه مند به علم اعصاب رفتاری، زبان شناسی، روان شناسی صنعتی- سازمانی، هوش مصنوعی، و سایر حوزه های مرتبط. معلمان، مدرسان و طراحان برنامه های درسی از یادگیری عمیقتر درباره چگونگی پردازش، یادگیری و یادآوری اطلاعات در انسان ها سود خواهند برد. مهندسان، دانشمندان، هنرمندان، معماران و طراحان، همگی از درک بهتر وضعیت ها و فرایندهای درونی ذهن، سود خواهند برد.

 

عناوین مهم در روان شناسی شناختی

- ادراک

- زبان

- توجه

- حافظه

- حل مسأله

- تصمیم گیری و قضاوت

 

افراد مهم در تاریخچه روان شناسی شناخت

- گوستاو فچنر

- ویلهلم ووندت

- ادوارد تیچنر

- هرمان ابینگهاوس

- ویلیام جیمز

- ولفگانگ کهلر

- ادوارد تولمان

- ژان پیاژه

- نوام چامسکی

- دیوید راملهارت

- جیمز مک کله لند

 

وضع کنونی روان شناسی شناختی

جروم بروند روانشناسی شناختی را انقلابی می داند که نمی توان مرزهای آن را تعیین کرد. نفوذ آن بر بیشتر زمینه های روانشناسی گسترش یافته و علاوه بر روانشناسی رفتار گرایی ، روانشناسی بالینی ، روانشناسی اجتماعی ، روانشناسی صنعتی و سازمانی ، روانشناسی تربیتی و ... را تحت تاثیر خود قرار داده است. به عنوان مثال در روانشناسی بالینی و روان درمانی ، روش درمانی شناختی از پر کاربردترین انواع روان درمانی است که توسط آیرون بک ارائه شده است. علاوه بر تاثیر این شاخه از روانشناسی در سایر مباحث ، عمدتا از مباحث دیگر نیز تاثیر پذیرفته است. بطوری که روانشناسی شناختی را تلفیقی از زبان شناسی ، مردم شناسی ، علوم رایانه ، هوش مصنوعی و علوم عصب شناختی می دانند.

 

تحریفات روانشناسی شناختی

انسان در طی سالهای رشد خود بنا بر تجربه ها و گاه یادگیریهای زیانبارش قواعدی وضع می کند که ممکن است انعطاف  پذیر و مطلق گرا بوده و در بسیاری از موارد در حکم قالبی عمل کرده و داده ها را شکل می دهند. از آنجایی که غالبا واقعیتهای زندگی به گونه ای منطقی در درون این قالبها جای می گیرد و چیزی متفاوت از آنها هستند، فرد صاحب آنها دچار تعارضها و تنشهای ناشی از این عدم همخوانی قوانین شناختی اش با واقعیتهای اطراف می گردد. تحریفهای شناختی مثل آینه و یا دوربینی هستند که اشکال را به همانگونه که هستند باز نمایی نمی کنند، بلکه شکلهای عجیب و غریبی از اشیاء را نشان می دهند. قدم اول در جهت تصحیح شناختها ، آگاهی از افکار خود و تحریفهای شناختی است.


برخی از این تحریفها عبارتند از:


تفکر همه یا هیچ

به نظر افرادی که دچار این تحریف می شوند، هیچ چیز را نمی توان بطور نسبی ارزیابی کرد. همه چیز باید عالی باشد، در غیر اینصورت بد است و حد میانه ای وجود دارد. همه چیز سفید است یا سیاه و رنگی به نام خاکستری وجود ندارد. یا من آدم موفق و لایقی هستم و در تمام امور صد در صد موفق ، یا فرد شکست خورده و نالایق هستم. کسانی که این طرز فکر را دارند، از هر اشتباهی می ترسند، زیرا با جزئی ترین خطایی که از آنها سر بزند، خود را فردی ارزشی قلمداد می کنند.

 

تصمیم مبالغه آمیز

فرد ، کوچکترین مطلب ناخوشایندی را به کل زندگی خود تعمیم می دهد. مثلا اگر فردی در یک آزمونی نمره ضعیفی بگیرد به خود می گوید، این نشان می دهد که من همیشه در زندگی شکست خواهم خورد و در هیچ زمینه ای موفق نخواهم شد.


فیلتر ذهنی

در این نوع تحریف شناختی فرد نکات متنی را می بیند و قادر به بررسی نکات مثبت نمی باشد. گویی فرد عینک منفی را به چشم زده است که فقط از آن طریق می تواند موارد منفی را ببیند و از دیدن جنبه های مثبت یک مسئله عاجز است.


نتیجه گیری شتاب زده


این تحریفات به دو صورت اتفاق می افتد:

ذهن خوانی:

 فرد به گونه ای عمل می کند که گویی می تواند ذهن اطرافیان خود را بخواند و می داند که آنها چگونه فکر می کنند و معمولا نسبت به افکار دیگران ارزیابی منفی می کنند. رفتارها و واکنشهایی که به دنبال این تحریف شناختی پیش می آید، روابط اجتماعی و بین فردی افراد را مختل می کند، بطوری که گاهی فرد به انزوا کشانده شده و یا متوسل به مقابله به مثل می شود، که جز تیرگی روابط و سؤ تفاهم نتیجه دیگیری ندارد.

پیش گویی اشتباه 

دانش آموزی که خود را برای کنکور آماده می کرد، مرتب با خود می گفت، من که می دانم رد می شوم و فایده ای ندارد، پس چرا باید درس بخوانم. این نوع پیش داوری منفی باعث می شود که فرد دست از کوشش و تلاش بردارد و به صورت درمانده تسلیم شود، در حالی که کوشش و تلاش است که موفقیت را ایجاد می کند و بس.

 

درشت بینی _ ریز بینی

در بعضی مواقع انسانها خود را با دیگران مقایسه می کنند، به گونه ای که کلیه تواناییها و نکات مثبت خود را به حداقل رسانده و نادیده می گیرند. ولی نکات مثبت و تواناییهای دیگران را به صورت اغراق آمیزی بالا می برند و برعکس. ضعف و ناتواناییهای خود را به حداکثر رسانده و ضعف و ناتواناییهای خود را به حداقل می رسانند و نتیجه باز ، جز ناکامی ، ناراحتی و درماندگی و رها کردن تلاش و کوشش ، چیز دیگری نیست.


استدلال احساسی

انسانها معمولا با عقل خود فکر می کنند، ولی گاه در تحریف شناختی با احساس خود تفکر می کنند و به نتیجه ای می رسند که منفی است. مثلا فرد می گوید احساس گناه می کنم، پس حتما کار بدی را انجام داده ام، در حالیکه احساس نمی تواند نشان دهنده واقعیت باشد و برای قضاوت درباره خود و دیگران باید عقل و منطق خود را بکار انداخت.

 

بکار بردن عبارتهای بایدها و نبایدها

بکار بردن این نوع الزامها و بایدها و نبایدها زندگی را تلخ می کند، در عمل وقتی فرد نمی تواند بر اساس این انتظارات ، بایدها و نبایدها عمل  کند و به خواسته اش برسد، دچار احساس گناه ، خجالت ، بی ارزش و نالایقی نسبت به خود و دیگران می شود. چون دیگران هم نمی توانند انتظارات او را تامین کنند.

 

بر چسب زدن

در این نوع تحریف فرد با ملاحظه کردن کوچکترین در خود یا دیگری از برچسبها بسیار آسیب رسان هستند و فرصت اصلاح و جبران اشتباه را به فرد نمی دهد و تمام وجود فرد را درگیر یک نقش و یا مشکل کوچک می سازند. این برچسبها مانع کوشش فرد شده و او دیگر سعی نمی کند مشکل را برطرف سازد و به یکباره دست از تلاش بردارد. در حالی که اگر از جملات و کلمات محدودتری در مورد ناتواناییهای خود استفاده کند، راه تلاش برای مشکل را باز نگه داشته است.

 

شخصی سازی

در این نوع تحریف فرد بدون هیچ دلیل و منطقی ، حوادث ناخوشایند را به خود نسبت می دهد. در حالی که بسیاری از مسائل و امور از قدرت کنترل ما خارج می باشند و داشتن چنین تفکری سبب ناکامیهای آتی می گردد. زیر بنای تحریفهای شناختی ، اشتباهات اساسی در نظام ارزشی شخصی می باشد. برخی ازاین باورهای غیر منطقی عبارتند:

لازمه احساس ارزشمندی ، وجود حداکثر لیاقت ، کمال و فعالیت شدید است.

همه افراد دیگر جامعه باید فرد را دوست بدارند و تعظیم و تکریمش کنند.

اگر وقایع وحوادث آن جور نباشد که او می خواهد، نهایت ناراحتی و بیچارگی به بار می آید و وضعیت ، فاجعه آمیز خواهد بود.

عده ای در صدد هستند که همیشه موفق باشند. آنها از هر نظر کامل و نمونه هستند.

اجتناب و دوری از مشکلات زندگی و مسئولیتهای شخصی آسانتر از مواجه شدن با آنهاست.

اعتقاد به اینکه باید متکی به دیگران بود و به یک انسان قویتر وابستگی داشت.

برای هر مشکلی همیشه یک راه حل وجود دارد و اگر انسان بدان دست نیابد، بسیار وحشتناک و فاجعه آمیز خواهد بود.

 

قدم اول

جهت شناخت صحیح واقعیتها و قدرت کنترل فکر ، آگاهی از تحریفهای شناختی و افکاری است که از ذهن می گذرد. قبل از بروز هر احساس ناخوشایند ، تفکر اشتباه و افکار منفی در ذهن رخ می دهد، پس بهتر است نسبت به آنچه در ذهن می گذرد کمال دقت را داشته و افکار منقی را شناسایی نماییم.

قدم دوم

در مقابل افکار منفی و غیر منطقی ، افکار منطقی و صحیح را جایگزین نماییم. با بررسی واقعیتها و باورها و اعتقادات ناصحیح که طی دوران رشد به ذهن ما حاکمیت یافته و تصفیه آنها و بکار گرفتن سیستم ارزشی درست و مبتنی بر واقعیت می توانیم بتدریج ذهن خود را از اشتباهات شناختی پاک کنیم.

 

 

منابع

- وبسایت پژوهشکده علوم شناختی تهران

- استرنبرگ، رابرت. روانشناسی شناختی. ترجمه دکتر کمال خرازی و دکتر الهه حجازی. تهران : پژوهشکده علوم شناختی تهران.۱۳۸۷

- فرهنگ توصیفی روان شناسی شناختی، تالیف مایکل آیسنک، ترجمه دکتر کمال خرازی، رمضان دولتی، محسن رئیس قاسم، حسین کمالی، نشر نی، ۱۳۷۹

- راهنمای زبان تخصصی روان شناسی بر اساس کتاب Discovering psychology، دکتر محمود میر نسب، نشر ارجمند، ویکی پدیا / رشد / / روان یار /